نشانه
وقتي كه ديدمش، چه بگويم؟! ...بدن نداشت
كوچكترين نشانهاي از خويشتن نداشت
گوشم حكايتِ تنِ بيسر شنيده بود...
...ديدم به چشمِ خود بدني را كه تن نداشت!
آن خاكِ پاكِ سرخِ معطّر، بهجز پلاك،
ـ آنهم پلاكِ سوختهاي ـ در كفن نداشت
او ماه بود و يكتنه تابيد تا مُحاق
او شعله بود و چارهاي از سوختن نداشت
ديشب به خوابم آمد... بيخاك و بيپلاك
گُلزَخمهايِ واشده بر پيرهن نداشت
پيشانيِ مرا با لبخند بوسه زد:
ـ ...«ديدي كه جان هم ارزشِ اندوختن نداشت!»...
.............................................................................
فردا شهيد آوردند و نديدمش...
...پيراهنِ قديمِ تَنَش را به تن نداشت
هر بار ديدمش، همه او بود و او نبود
كوچكترين نشانهاي از خويشتن نداشت...
ارسال شده در شنبه, 23 ارديبهشت 1391 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
اوّلِ اردیبهشت
ای که فروبستهای چشمِ سر از رویِ یار!
چشمهای از گِل گُشا، گوهری از دل ببار
گر نظری بنگری، هر طرفی بگذری،
جنّت و حور و پریست منظرهی روزگار
هرکه نظرباز نیست، محرمِ این راز نیست
پنجرهای باز کُن تا بنِشانی غبار
اوّلِ اردیبهشت، موسمِ کار است و کِشت
نقشِ صلاحی بکِش، بذرِ فلاحی بکار
پرده برافکن زِ مِی... گر نشوی مست، کِی ـ
شیر بنوشاندَت دایهی ابرِ بهار؟
یار که خاموش بود، غنچهی لب بَرگُشود
باغِ شکوفا ببین، بلبلِ بیشاخسار!
ریشهی غم را بکَن، فال به «سعدی» فکن
معجزه است این سخن؛ گر تو توانی، بیار
هر سخنش گوهریست، هر نظرش منظریست
هر ورقش دفتریست در نظرِ هوشیار...
ارسال شده در سهشنبه, 29 فروردين 1391 توسط محمد جواد شاهمرادی به درباره من | توضیحات[0]
هزار بالِ كبوتر
مرا صدا زد... دفتر، گشوده شد در باد
جلوتر آمدم و دَر گشوده شد در باد
زمين به قدرِ عبورِ تنم شكافته شد
درِ منقّشِ مَرمَر گشوده شد در باد
مرا صدا زد و بر لايهلايهی كفنم،
شكوفههاي مكرّر گشوده شد در باد
هزار بار سبكتر شدم... تصوّر كن؛
هزار بالِ كبوتر گشوده شد در باد
مرا به سوي خراسان به پيش ميبُردند
كه نافههاي معطّر گشوده شد در باد
چه دشتِ پُر آهويي! چه بويِ دلجويي!
كدام گيسو از سَر گشوده شد در باد؟!
از آبِ آتشگون، خاك، زعفران خنديد
طلسمِ گريهام آخر گشوده شد در باد
به قدرِ پلك زدن ديدمت... ز خود رفتم
دو پلكِ شعلهورِ تَر گشوده شد در باد...
ارسال شده در دوشنبه, 14 فروردين 1391 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
کویر
چه هستم؟
چه دارم؟
نه اشکی، نه آهی
کویری تبآلوده در کورهراهی...
نمیجوشد از باغِ چشمم گلابی
نمیروید از گورِ بُغضم گیاهی
زلیخایِ من دل نبُرد از عزیزی
به چاهم گذارش نیُفتاد ماهی
نگو پیر و پیغمبرِ هیچ قومی
ندارد چنین خلوتِ روبهراهی
شبم روشن از ماهتابِ امیدیست
دلم خالی از روشَنایِ نگاهی
نه باران، که اشکی ستارهستاره
گذارش به چشمِ من افتاده گاهی
نه با گِردبادم غبارِ سواری
نه رعدی نصیبم ز توفانِ آهی
شبم روز را منتظر، روز، شب را
چه شبهایِ سردی! چه روزِ سیاهی!
شبی بویِ دریا زد و عاشقم کرد...
تبم رفت بالا... عجب اشتباهی!
برای به دریا رسیدن چه دارم؟
ـ نه رودم، نه ماهی
ـ نه اشکی، نه آهی...
کسی مثلِ من زار و تنها نیُفتد
کسی زار و تنها نمانَد الهی...
ارسال شده در شنبه, 20 اسفند 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
چشمه ی حيات
بيا نشاني از چشمه ی حيات بده
لباسِ نور به تن كن، مرا نجات بده
تو آفتابِ شبي... پايبندِ تابيدن!
بيا و اين همه را يادِ كائنات بده
نمودِ پاكي و تنديسِ روزگارِ خوشي!
بتاب و رنگ به گُلبرگِ خاطرات بده
سكوت را بشكن؛ ماه و مهررويي را
نشانِ اين شبِ بيماه و صبحِ مات بده
شبي نقاب برافكن كه نيست نامحرم
ز گنجِ حُسن، به اين بينوا زكات بده
قيامتي تو... به پاخيز از صفا لبريز
به قلبِ خسته ی من تا ابد نشاط بده
ببين كه خنده به لبهاي خشك، خشكيده...
ظهور كن قدح از چشمه ی حيات بده
ارسال شده در شنبه, 6 اسفند 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
ميلِ خَمِ ابرو
كو
ماهي كه رويِ تو را داشته باشد؟
كو
عطري كه بويِ تو را داشته باشد؟
كو
سَروي دلخواه و خرامنده لبِ جو
كو
قامتِ دلجويِ تو را داشته باشد؟
شب،
صبح شد از درسِ دعايِ سحرِ تو
تا
شيوهی گيسويِ تو را داشته باشد
توفان
شد، توفان كه به اندازهی وُسعَش،
ايمانِ
بلاجويِ تو را داشته باشد
بس
دل چو دلم هست كه در گوشهی محراب،
ميلِ
خَمِ ابرويِ تو را داشته باشد
بيدل
شود و در هر تكبيرةالاحرام
قصدِ
شكنِ مويِ تو را داشته باشد
اين
طوقيِ آزاد، شده همسفرِ باد
تا
خادميِ كويِ تو را داشته باشد
ارسال شده در چهارشنبه, 30 آذر 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
یوسف
شد سهمِ بَلیگویان، خُسران و بلا، یوسف!
از فتنهی پَسفردا، حِرزی بده، یا یوسف!
بشکن ثَمَنِ ما را، بُتخانه ی اِلّا را
ای مُدرِکِ لا یوصَف! ای معنیِ لا! یوسف!!
در چاهِ نَسَف عُمری سَر بُردم و نالیدم
چون ماه بَرآ یارا! از چاه دَرآ یوسف!
چشم و دلِ پاک است و پیراهنِ چاک است و
امّیدِ هلاک از تو؛ راهی بنُما یوسف!
از خوابِ پَریروزی، این سَبعهی بیروزی
چَرخیده وُ چَرخیده، افتاده به ما، یوسف!
پیراهنی آذین کُن با خونِ خدا، امّا ـ
زودا که دلم خون شد... خون شد به خدا، یوسف!
از کوکبهی دیوان، مَسجودِ سُلیمانم
تا چند دهد موسی لَنگَر به عصا، یوسف!
امروزم غارت شد، اینگونه حَوالَت شد
میخواهم بُگریزم... امّا به کجا یوسف!؟
ارسال شده در سهشنبه, 1 آذر 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
خبري نيست كه نيست
منّتي نيست زِ
نارنج و خزان باغِ مرا
رحمتِ صاعقه آتش
زده ييلاقِ مرا
لبِ خاموشِ من از
سنگدلي لعل نبَست
چمنِ لاله ندارد
جگرِ داغِ مرا
دلِ من نقشْفراموشتَر
از آينه بود
ورنه داد آهِ سحَر
جيرهي شلّاقِ مرا
صبح، پرپر زد و
خاكستر خاكستر زاد
داد بر باد نَسَبنامهي
ميثاقِ مرا
جُغد شد حسرت و بر
گنبدِ ديگر ننِشست
جُفت شد با غم و
واريخت زِ هَم طاقِ مرا
پرچمِ طالعم از
خانهي خورشيد تُهيست
شب مپندار گرانْجانيِ
آفاقِ مرا
گو به خورشيد كه از
سايهنشينان كه گذشت،
به شهيدان برسانَد
خبرِ داغِ مرا
ارسال شده در چهارشنبه, 18 آبان 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
لطف و عدل
اي غنچه ی خزان و زمستان در انتظار!
اي پيكِ دور و ديرِ شكوفاييِ بهار!
ما را ببين شكسته وُ تَبدار و شرمسار
ما را ببين شكستهتر از پُشتِ روزگار
گاهي بهرغمِ نوميديها اميدوار
گاهي ز بيشكيبيِ بيهوده، بيقرار
چندي دعايِ «از چندي خسته رو مَتاب»
چندي دعايِ «چندي بر روحِ ما ببار»
عمريست خواندهايم و اجابت نكردهاي
عمريست مُردهايم... زهي داغِ داغدار!
رقصان ز ضربِ كوبه ی ميخانه ی توايم
در ظاهر و خفيّه وُ پنهان و آشكار
از لطف و عدلِ توست كه هَمچند زادهاند
ـ
غمهاي بيكران ز خُمارانِ بيشمار
ما را به شوق، پُشتِ همين دَر نگاه دار
هر روز، شوقِ ديگر و عُذري دِگَر بيار
ارسال شده در شنبه, 30 مهر 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
سفرِ قُم
دلِ من شده منظرهی حرَمت
شده خوابِ من آرزوي قدَمت
چه شوَد نظري فكني به دلي
كه شكسته چو آينه در قدَمت
تو كريمهی قافلهی كرَمي
هبه كرده كرَم به كرَم كرَمت
غم و شاديِ جان، اثرِ نفَست
شب و روزِ جهان، دَم و بازدَمت
...شب و جادهی قُم، من و بارِ نُهُم
كه سويِ تو كشيده شدم زِ غمت
به صدا زدنم چو رضا ندهي،
به رضاي رضا بدهم قسَمت
كه زِ ديده چو اشكْ نيَفكنيام
كه نيفتد نامِ من از قلَمت
...كه زِ حشمت و جاهِ تو كم نشود
كه شوَم يكي از خدَم و حشَمت
كه شفيعهی روزِ جزا شَويام
كه دوباره... دوباره فدا شوَمت
ارسال شده در دوشنبه, 4 مهر 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
اي حُسنِ انتخاب!
اي آفتابِ طالع و اي ماهِ در حجاب!
اي بَدرِ نوريافته در ظلِّ آفتاب!
اي مَهدِ شاعرانگيِ خاندانِ وحي!
اي مَنظََرِ حُسيني! اي حُسنِ انتخاب!
پيشانيِ تو آينهی صبحِ راستين
پيشِ زُلاليِ دلِ تو آبها سَراب!
... لالاييات كجاست؟ كه بيتاب ماندهاند ـ
گهوارههاي خالي و مهتابهاي خواب!
لالاييات چه خوانده؟ كه بعد از هزار سال،
نامَت شده ضمانِ دُعاهاي مستجاب
شيرِ تَنَت چه شعبدهاي كرده تا شوند ـ
شش ماهههاي تشنه، شيرانِ كامياب؟
نامَت چه شربتيست كه درجانِ هر كه ريخت،
چون چشمهی گُلاب كه جوشانده از گُل آب،
در قلبش انقلابي انگيخت بيحَسيب...
در هستياش فُتوحي انداخت بيحساب!
سربازِ كوچكِ تو، علي اصغرِ تو را،
ناميدهام جوابِ سؤالاتِ بيجواب
امّا... تو را وُ بُغضِ فروخوردهی تو را
با لالمانيام چه بنامم؟ سُرودِ ناب!
اين بار، در فضاي حُسينيّهی دلم،
پيچيده عطرِ نامِ تو يا حضرتِ رباب!
ارسال شده در چهارشنبه, 2 شهريور 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
كبوترانه
«رفيقانم سفر كردند هر ياري به اَقصايي
خلافِ من كه بگرفتَهست دامن در مُغيلانم»
سعدي
باران! بخوان كتيبهي پيشانيِ مرا
دريا! بِشور شورِ پريشانيِ مرا
اي آفتابِ گرمِ شلمچه! ورق بزنـ
رؤياي تلخِ خوابِ زمستانيِ مرا
ياران، كبوترانه گذشتند فوجفوج
دَرياب ـ آسمان! ـ دلِ زندانيِ مرا
من ماهيِ تپيده در اين خاكِ تشنهام
دريا نميچشد تبِ توفانيِ مرا
جانكَندهام به خونِ خود و باز، موجها
باور نميكنند گرانجانيِ مرا
اروند، شرحِ بيسَروسامانيِ من است
خون گريه كرده بيسَروسامانيِ مرا
...يارانِ سبزپوشِ شهيدم به شَط زدند
خوني شَتَك نَزَد نَفَسِ فانيِ مرا...
ارسال شده در چهارشنبه, 19 امرداد 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
دو بازوي مهربان
براي سردارِ شهيد، نبيّالله شاهمُرادي (حنيف)
شبي كه عشق به ما بندگان اَمان بخشيد،
تو را تلاطمي از جنسِ عاشقان بخشيد
تو را زِ نيل گذر داد و بر صليب نشاند
به سيرتي ازلي، صورتِ جوان بخشيد
به پنج قارّه بُرد آفتابِ دستت را
پرندههاي دلت را به آسمان بخشيد
تبسّمي از باران به چشمهايت داد
ستارهاي از چشمت به كهكشان بخشيد
از آسمان برگشتي سرودخوان به «حرا»
لبت بهار به دَمْسرديِ جهان بخشيد
زمان گذشت... اجاقِ زمين فروكش كرد
خدا تو را به شبِ آخرالزّمان بخشيد
تو را به جنگِ زمستان روانه كرد و تو راـ
دو دستِ گرم و دو بازويِ مهربان بخشيد
...تو مهربانتَر بودي... شهيد خواست تو را
گُلي كه چيد، به باغِ ستارگان بخشيد
گُلي به قدمتِ تاريخ، دستچين شده بود؛
تو را به جمعِ شهيدانِ اصفهان بخشيد
...گران خريد تو را عشق و رايگان بخشيد
...چه بيدريغ خريد و چه بيامان بخشيد...
ارسال شده در سهشنبه, 4 امرداد 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به درباره من | توضیحات[0]
دورِ كهكشان
همين كه عكسِ تو در طالعِ زمان افتاد،
خدا به وسوسه ی خلقتِ جهان افتاد.
تو را صدا زد و مست آفريد هستي را
كه جامِ نامِ تو در دورِ كهكشان افتاد
به عشقِ رويَت، در شرق و غرب، سكّه زدند
که مهر و ماه، به اين نام و اين نشان افتاد
صفِ فرشته دهانِ ستاره را بوسيد
كه اسم و رسمِ لَبَت بر سرِ زبان افتاد
مگر نه اين كه فقط انعكاسِ بَغضِ تو بود ـ
تَبي كه در دلِ دريا و آسمان افتاد؟
چنان چراغِ تو در جانِ عاشقان تابيد
كه مرغِ جسمِ جهان در هوايِ جان افتاد
كه هرچه قيچيِ خورشيد، مويِ شب را چيد
كه هرچه گُرگِ شفق، در ستارگان افتاد
تو ماهتابِ كدام آفتابِ پنهاني؟
كه هر ستاره ی هر شب، به پايِ آن افتاد...
كدام ساقي از اين باده سَر كشيد و چشيد
كه هر شرابي جز نامت از دهان افتاد؟
كجاست نشئه ی يادِ تو؟ باغِ تاك، كجاست؟
كه خشكسالِ بَدي در جهانِمان افتاد...
بتاب پنجرهی رو به آفتاب! بتاب!
كه شب در آينه ی آخرالزّمان افتاد...
ارسال شده در شنبه, 4 تير 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]
خُسوف
كبوتري خبر آورد:
«ماه ميگيرد. جهانِ ما را گَردي سياه ميگيرد ...
گلويِ پنجره ميخشكد ... آي ... ميخشكد ...
زبانِ آينه ميگيرد ... آه ... ميگيرد ...»
گريستيم و سروديم:
«ماه، قلبِ شب است ...
دل است ديگر ... البتّه گاه ميگيرد!»
گريستيم و سروديم:
«باز، درّهي شب،
تن پلنگي را در پناه ميگيرد ...»
گريستيم ... ولي هيچكس نميدانست ـ
خسوف، روي تو را اشتباه ميگيرد ...
ارسال شده در سهشنبه, 10 خرداد 1390 توسط محمد جواد شاهمرادی به شعر | توضیحات[0]