یادگار

مصطفی میرزایی
 

چهارشنبه, 18 آبان 1390

لطفن بابای من را ببخشید

 

بابا جانم هیچوقت نمازش قبول نیست .  توی قران نوشته ... قران که اشتباه نمی کند. او غیر از اشتباه وضو گرفتنش حتی به شما هم بی احترامی می کند. معلم مهدمان خیلی با سواد است، او گفته. البته من خودم همه چیز را میدانم.

عاطفه هم مثل من است. بابای او هم نماز بلد نیست بخواند حتی اشتباهش را. می گوید: همه فامیلشان با بابایش قهرند و به او احترام نمیگذارند. ولی بابای من را همه دوست دارند حتی با اینکه نمازش را هم اشتباه می خواند...

امام حسین همیشه برای نماز خواندن امر معروف نمیدانم چی چیه منکر میکرده. مامان جانم می گوید: یعنی اشتباهات  کسی که دوستش داریم را به خودش بگوییم،  بدون اینکه کسی بفهمد، تا  اشتباهش را درست کند. یکروز که مامان خانه نباشد حتمن به بابا می گویم که باید وضو را کامل گرفت و موقع نماز خواندن باید ایستاد، رکوع رفت و سجده کرد. به بابا می گویم که مس پایش را نمی کشد و همه نمازهایی که نشسته خوانده، همه اشتباهند ...

من نمیدانم وقتی دارم با شما درد و دل می کنم باید به چه کسی قسم بخورم. ولی به خدا من بابایم را خیلی دوست دارم. همیشه وقتی بیرون میرویم همه اش من صندلي چرخدارش را حل میدهدم یا وقتی که سرفه می کند و خون بالا می آورد من بوسش میکنم که زود زود خوب میشود... ولی  این دلیل نمی شود که به بابا نگویم  نمازش ...

 

 

 


شنبه, 30 مهر 1390

بچه هایی بدون سهمیه

 

 لبش را روی نوشته ی سرخ رنگ قبر می چسباند .

-          به هیچکس نگفتم . میدونی ؟ هر کاری می کنیم، می خندن. مسخره می کنن... همه می گن خوش به حالمون. آرزو می کنن جای من باشن. می گن اگه شما بودید الان هیچ چیز نداشتیم. کاش هیچی نداشتیم، انگار شما برای من و مادر... میدونی؟ خیلی تنهاییم ... ولی الان خوشحالم . اینبار دیگه نمی تونن طعنه بزنن.

روزنامه را باز می کند و نزدیک عکس می برد.

-          می بینی بابا ؟ قبول شدم ...  بدون هیچ سهمیه ای ...

 


چهارشنبه, 13 مهر 1390

آخرین بار ... مادر

 

 

نه گریه نه حرفی، فقط نگاهم میکند... پوتینم را میپوشم و ساکم را برمیدارم . می بوسمش و از زیر قران رد میشوم. دنبالم نمی آید . در را باز می کنم .

-          پسرم ...

میدانستم طاقت نمی آورد وصدایم میزند ...  باز همان نصیحت و حرفهای همیشگی " خوب بخوری ... خوب بخوابی ، زود برگردی ، تو تنها بچه ی منی . حلالت نمی کنم اگه چیزیت بشه ... مدیونی اگه تنهام بزاری ... " می خندم ...

-          جانم ؟ مادر گلم ...

چادرش را روی سرش جابه جا میکند .

 

-           سلام منو به سید الشهدا برسون ...

آب را می پاشد پشت سرم ...

 


يكشنبه, 19 تير 1390

گردانی بدون قمقمه

محرمانه

با صلوات بر محمد (ص) و آل محمد (ص(

از : فرماندهی لشکر امام حسین

به : فرماندهی گردان مسلم ابن عقیل

موضوع : عملیات کربلا

هدف : فتح فرات

زمان عملیات : طبق هماهنگی قبلی بعد از شنیدن رمز

رمز عملیات: قمر بنی هاشم(ع)

***

 

بچه ها خیره به فرات با لبان خشکشان عاشورا میخواندند . منتظر رمز بودند


يكشنبه, 22 خرداد 1390

دلم را که مرور می کنم می بینم همه از آن شماست و نقطه ای از آن خودم . بر آن نقطه هم میخی می کوبم و قاب عکس شما را می آویزم.

 

 

روزگاری نیاید که بترسیم از روزهایی که از تصور کردنش می ترسیدیم .امروز که کتاب های دانشگاهی را ورق میزدم، دلم می خواست که نویسنده اش کسی باشد دور از مرزهایمان یا اگر هم هموطن، سهل انگاری کرده باشد و یادش رفته باشد. شاید ازهمین ابتدای کتاب هایمان شروع شود همان ترسناک ترین اتفاقی که گفتم. وقتی کتاب ها را دست می گرفتیم، به شعف می آمد خواننده از جملاتی که در اولین صفحه ی بعد از «بسم الله الرحمن الرحیم» نقش بسته بود. درست بدون اینکه بخواهی جلد کتاب را ببینی می توانستی از معنای جمله شعف انگیز بدانی که چه در دست داری. فیزیک، شیمی، اخلاق، ورزش و ...

 امام پدیده ی قرنی بود که در آن زیست و تاثیر گذار در قرونی است که نیست. شاید بتوانیم از ابتدای کتاب های دانشگاهی مان تصویرش را و کلامش را حذف کنیم، اما آن تاثیر را هیچ تیشه ای نمی تواند شاخه های پر از گل و میوه اش را قلم کند. یادش و کلامش ماندگار شد. وای به حال کسانی که می پندارند که تاثیری بر آثارشان نخواهد داشت کلام و سیمای آن پیر فرزانه که اشتباه رفتنشان نشان از هنرمند نبودنشان است. در ملل غرب هنوز هم که هنوز است نویسندگان و ناشرانشان از لابلای کلمات بزرگانشان با تلاش بسیار جمله ای می جویند و خود تبدیل به کلام معتبری می کنند و در ابتدای اثرشان با افتخار حک می کنند اما ما به کجا میرویم ؟

دلتنگی می آورد این تنبلی ذهن به ظاهر دانشمندانمان که چنین فیلسوفی در عصر و روزگارشان می زیسته و در چنین وسعت و حجم و عمقی کلام می گفته، اما حتی دریغ از یک رشته اتصال. آنقدر سرخوش انتشار کتابمان می شویم که اگر چاپخانه یادآوری نکند و نگوید یادمان می رود نامی از آن کنیم که نامش بهترین سرآغاز است چه برسد به امام مان. دشمن همین را می خواهد. دشمن نه آنکه تفنگ دارد و موشک می سازد نه. نه آمریکا و نه انگلیس و نه اسرائیل. دشمن، آنکه قرآن می نویسد و از خود آیه می سازد. دشمن آنکه برای من و تو، هزار راه موفقیت می آورد و صدها روش پولدار شدن و تسکین دردهای عاطفی. دشمن آنکه از آخر زمان خودشان می نویسد.

دور شدن از بزرگان و درک نکردن ایشان کفر نعمتی است که خداوند تاوانش را با گرفتن و ندادن جبران می کند. محمد تقی های جعفری و بهجت ها و روح الله ها می آیند و ما از نیچه می گوییم و هگل و مارکس و ... و این می شود که خداوند سایه شان را از سرمان کم می کند و ما فرق یونجه و زعفران را نمی دانیم و می خوریم و می خوریم و می خوریم. درد من از نبودن عکس امام در آغاز کتاب های درسی نبود. دلم می خواست به یاد کودکی جملات را بخوانم و عکس ها را ببینم و برای بابا بزرگم بلند بخوانمشان و نشانش بدهم تا اشک توی چشم هایش جمع شود و سر تکان دهد. اما نه عکسی بود و نه کلامی. شاید فهمیده اند که بابا بزرگم دیگر زنده نیست تا ... دوستان وزارت ارشاد هم به جای حذف کردن کلمات و سانسور جملات کمی هم به فکر اضافه کردن باشند و محتوی بخشیدن.

 


يكشنبه, 18 ارديبهشت 1390

آن طوفان يك معجزه بود

محمد پور پيشاني اش را به شيشه چسبانده بود و از لابه لاي شن هايي كه باد با خودش جا به جا ميكرد دنبال خط سفيد رنگ وسط جاده مي گشت . سروان مدام از روي صندلي اش نيم خيز ميشد و از جيب شلوارش، ساعت مچي كه دسته اش، صبح زود توي راه،آمدني بريده شده بود را در مي آورد نگاه ميكرد و سر تكان ميداد . چند باري بعد از نگاه كردن به ساعت، با مشت روي داشبور ضربه هم زد .

- خوب تندتر برو بی پدر ...

من و حاج آقا سمت راننده نشسته بوديم ، درست جايي كه سروان بدون هيچ زحمتي ميتوانست كوچك ترين حركتمان را به خوبي بي اينكه بخواهد برگردد، ببيند.دو سرباز  ديگر پشت سر سروان و روبروي ما ، پيشانيشان را روي ساعد دستشان كه مشت شده  دور لوله تفنگ بود گذاشته و به حالت چرت رفته بودند . سروان كه روي داشبرد ميزد سربازها انگار كه يك قدميشان نارنجكي منفجر شده باشد به هوا مي پريدند و دور از چشم سروان ، پلكهايشان را مي ماليدند و قنداق تفنگ را كف ماشين فشار ميدادند و راست مي نشستند. من و حاج آقا را خنده ميگرفت . سروان هم چند دقيقه اي يكبار فرمان را مي چرخاند طرف خودش و عربده مي كشيد .

- ممد پور ... اين لامذهب رو تندتر برون ...

ساعت را نشان محمد پور بيچاره ميداد .

- گفتي هفت نشده ميرسيم ... يعني 45 دقيقه ديگه ... يعني تو کره خر هنوز 10 كيلومتر هم از قم دور نشده ، چطوري ميخواي من بدبخت رو سر وقت برسوني خونه ی خراب شده ام ؟

محمد پور آب دهانش را قورت داد و جواب داد .

قربان صبح اومدني هوا توپ بود .نميدونم چرا اينجوري شد. آ ... خودتون ملاحظه كنيد چشم چشمو نميبينه به خدا ...از اين تندتر بريم خدايي نكرده بلايي سرمون مياد ...

سروان دست توي موهاي كم پشت  و فر مانندش برد و نفس عميقي را كه كشيده بود آرام بيرون داد .

- ممد پور ... من امشب نرسيدنم با دير رسيدنم برا زنم يكيه ... حاليته ؟

- بله قربان ...دارم تلاشمو مي كنم .

- نه ... حاليت نيست ممد پور . برون ... حواست به جاده باشه مبادا خري ، گاوي، حيووني ، چيزي نياد جلو ماشين .

پشت سرش را به صندلي چسباند و چشم به شيشه جلوي ماشين دوخت . جايي كه فقط تاريكي شب بود و شنهايي كه توي نور ماشين مي درخشيدند .

اگه ميدونستم كه اينجوريه، همون اول صبح كار رو تموم مي كردم . خدا كنه به گوش اون سرهنگ سگ پیر نرسه، وگرنه ول كنمون نميشه .اون همه دنگ و فنگ و درخواست نيروي كمكي براي دستگير كردن يكنفر آدم دست خالي... بیا ... ماشالا داریم ...

سروان اتفاقات روز را مرور مي كرد و مي خنديد . خواب خودش را كشانده بود توي چشمهايم. زل زده بودم به تسبيح 101 مهره اي حاج آقا كه همراه با جا به جا شدن انگشتانشان مهره ها يكي يكي همراه ذكري از سويي به سويي حركت ميكردند . سروان با نرمي دو انگشت اشاره و شصتش ، نوك سبيلهاي دانه دانه سفيد رنگش را فيتيله ميكرد و باز ساعت را نگاه ميكرد. هرزگاهي هم به اندازه ي يك قلپ ، چاي از فلاكس براي خودش خالي ميكرد و ميخورد .

- جناب سروان ... ؟

- هان ... ؟

- آقا مي فرمايند يه چند لحظه نگه داريم تا نمازشون رو بخونند .از اذون خيلي گذشته ...

سروان روي كمر چرخيد و يك نگاه به من و يك نگاه به حاج آقا انداخت و گفت:

- آقا ديگه كيه ؟

حاج آقا قبل از باز شدن لبهايم رو به سروان كردند و گفتند.

-  اگر امكان داره ، به اندازه ي يك وضو گرفتن و خواندن 7 ركعت نماز اين اتومبيل رو نگه داريد تا كه انشا الله هم هوا يك كم آرام بشه و هم اين بنده هاي خدا كمي استراحت بكنند.

سروان شروع كرد به خنديدن – سربازها نگاهشان را از صورت حاج آقا بريدند و به كف ماشين خيره شدند .

- اين بيچاره ها كارشونه . بار اول و آخرشون كه نيست . شما نميخواد دلواپس اينا باشي . اگه شما به فكر ما بنده هاي خدا بودي كه ما العانه اينجا نبوديم . شما حكمن به فكر خودتي نه ما. يا گرمتون شده يا دست به آب ميخواي بري يا نميدونم ... اصلن بعيد نيست بخواي فرار كني كه البته بعيد ميدونم بلاخره بدون كلك نيست ... و الا نماز خوندن اونقدر واجب نشده كه بخواي توي اين باد و خاك وضو بگيري و دلا و راست بشي ، نه جناب آقا ...؟ البته شما كه كار تونه ، به بهونه نماز و روزه و دعا و نمیدونم از این برنامه ها ، مردم رو جمع مي كنيد دور و ورتون و عليه شاه بزرگ و مملكت تحريكشون مي كنيد . مگه نه ؟

بيرون رفتن از جاده و خاموش شدن موتور ماشين حرف هاي سروان را قطع كرد.

- چي شد... ؟ برا چي وايسادي ؟

محمد پور شانه بالا انداخت و گفت :

- چي بگم والا ... لاستيكا كه تازه است و بنزين هم كه دیدید ، تازه ریختیم توش .چه گيري كرديم ها ...

محمد پور پياده شد و جلوي ماشين رفت و كاپوت را بالا داد. سروان بدون اينكه برگردد گفت :

- براي چي فرار نكردي حاج آقا ؟ نكنه خيال كردي ماهم ميخوايم بيايم پاي سخنرانيت ؟

سروان به درجه هاي روي شانه هايش اشاره كرد و ادامه داد :

- اونم با اين درجه ها ...

و آنقدر بلند خنديد كه محمدپور براي لحظه اي سرش را از پشت كاپوت بيرون در آورد و به سروان نگاه كرد.

آخرين دانه هاي تسبيحشان را رد كردند و رو به سروان کردند .

- مي بايست فرار ميكردیم؟

- خوب آره دیگه ... حالا فرارم كه نميكردي ، ميتونستي درخونه رو باز نكني تا ما مجبور بشيم از ديوار يا پنجره بيايم داخل، نه اينكه خودت در رو باز كني .

حاجی آقا لبخندي روي لبش نشاند و گفتند :

- ما كاري نكردیم كه بخواهیم به خاطرش فرار كنیم يا قايم بشم . لیکن خانه اي كه در داره ميهمانش از پنجره يا ديوار داخل نميشه . طبيعيه كه هر كسي براي گوش دادن به حرفهاي ما وارد خانه نميشه شما هم از آن دسته ميهمانها . در زديد و درست برخورد كرديد صاحب خانه هم وظيفه داره درست برخورد كند.

سروان كه چهره اش آرام به نظر ميرسيد گفت :

- نه ، خدايش دمتون خيلي خيلي گرم ... ما اولش گفتيم امروز حداقل سه نفر كشته رو ميديم. ما از سر صبح تا اون موقع عصر كشيك خونتون رو مي كشيديم. دريغ از يك حركت مشكوك . باور كنيد العانه هم باورم نميشه دستگيرتون كردم. من و اين سربازها رو از توي هزار نفر انتخاب كردند . برا دستگيري شما يك هفته قراره به اين بيچاره ها مرخصي تشويقي بدن .يك هفته مرخصي براي هيچي ...

- قربان همه چيزش رو چك كردم .معلوم نيست چشه .

سروان ساعت توي دستش را چنان روي داشبورد كوبيد كه ساعت از دسته اش جدا شد و زير صندلي ماشين گم شد . سروان پايش را از ماشين بيرون نگذاشته بود كه فتاحي پرسيد :

- قربان ما هم بيايم بيرون ؟

ابروهاي در هم سروان ، فتاحي را سر جايش خشك كرد .

                                           

محمد پور كف دستهايش را روي ابروهاي پر پشت و بورش به شكل سايبان كرد و طرف سروان رفت ، محمد پور آرام حرف ميزد ، اما باد آرامترين صدا را هم با خود به طرف ما مي آورد.

- جناب سروان چكار كنيم ؟ ميگم حداقل بريم داخل بشينيم ... گرگي چيزي مياد پارمون ميكنه ...

سروان همانطور كه سر و گردنش را كرده بود توي دل ماشين با كف دست توي سر محمد پور زد. محمدپور دستش را به سپر ماشين گرفت و بلند شد ، لباس هايش را تكاند و به طرف ما آمد . باد فحش هاي محمدپور را واضح به گوشمان مي رساند .

- لعنت بر پدر مادر تو و اون صاحباي بي همه چيزت ...شيطونه ميگه با كُلت خالي كني تو اون كله ي ...

به ما كه رسيد كلاهش را سرش گذاشت و گفت:

- مرد نيستيد ، و الا همين العان ميگرفتيمش و اندازه خري ميزديمش و ولش ميكرديم توي اين برهوت ...

حاج آقا محمد پور را آرام كرد و دلداري داد . بعد خواست كه پيش سروان ببريمشان .

-  ميبيني حاجي آقا ؟ از دست اين آهنه پاره هم بايد كشيد . معلوم نيست چه مرگشه . تا حالا میبایست میرسیدم خونه  ...

حاج آقا سري تكان داد و نگاه آسمان كردند.

- اين بيچاره دردش معلومه ... شما كه اينجا اجبارا ايستاديد. مهلتي بديد تا  نماز مغرب و عشا  بخوانیم ،انشاالله كه فرجي در كارتون حاصل شه ...

- شما ها هم كه تا وقت گير مياريد همه چيز رو ميچسبونيد به نماز و دين و از اينجور حرفها ... خرابي ماشين چه ربطي به نماز خوندن من و شما داره ... ؟

قربان ببخشيد ... ايشون راست ميگن ، ما كه فعلن اينجا الافيم ...

سروان سرش را داخل ماشين برد و با دست به نقطه نا معلومي اشاره كرد و گفت :

- بريد اين دور و ور بخونيد ولي ، اين ماشين تا درست بشه حركته .حالا هر كجاي نماز كه ميخواد باشه.سريع حركت ميكنيم.

محمد پور 4 ليتري آب را روي دستهايمان ميريخت و حاج آقا هم در پناه ماشين كه جلوي باد و گرد و خاك را تا حدودي گرفته بود ، پارچه را سمت قبله  پهن كردند و چند تكه سنگ را شستند و جاي مهر گذاشتند .

بايد نماز را شكسته مي خوانديم ، شكسته و به جماعت ، ولي آقا نمازجماعت را كه خواندند دوباره بلند شدند و نمازشان را كامل خواندند . دعاي غريبي خواندند كه تا به آنروز نشنيده بودم .

حاج آقا پارچه زير پايشان را جمع كرد و به سمت سروان رفتند .سروان پشتش را به لاستيك جلوي ماشين چسبانده و سرش را لاي دو زانو اش قايم كرده بود.

پسر جان دستت درد نكنه ...  تمام شد .

نماز شما تموم شد اين بي صاحاب مونده درست نشد ...

نظرت به ياري و بزرگي خدا باشه ...

آقا سوار ماشين شدند و اشاره كردند كه ما هم سوار بشيم . محمد پور به پيشنهاد حاج آقا پشت رل نشست و استارت زد. سروان فرياد مي كشيد و به ماشين نگاه مي كرد . آقا لبخند به لب به ما خيره شده بودند كه از حركات سروان، كف ماشين ريسه ميرفتيم . محمدپور آرام تكيه اش را داد و ماشين را داخل جاده برد . ولي از سروان خبري نبود . محرابي پياده شد تا عقبش برود .(( لابد رفته دست به آب )) چند دقيقه بعد محرابي در حالیکه لبش را گاز گرفته بود و میخندید همراه سروان  برگشتند . سروان انگار كه سروان هميشگي نباشد سوار ماشين شد . نگاهي به حاج آقا كرد و گفت:

- قبول باشه حاجي آقا ...

حاج اقا سر تکان دادند و لبخند زدند .

سروان كف دستش را روي موهاي نمدارش كشيد و بعد رو به من كرد .

- بيا اينور بشين حاج آقا راحت بشينه ... بجمب ... بازم ...

آقا مچ دستم را گرفتند و سر جايم نشاندند. سكوت بر ماشين حكم فرما شد  . كمي كه دقت كردم دليل سكوت سروان و  تغيير كردن رفتارش برايم معلوم شد. خرابي ماشين ، طوفان شني كه به باد ملايم و خنكي تبديل شده بود، اينها همه ... نماز ... دعاي غریب اخر نماز . آن طوفان يك ...

تا مركز سروان لام تا كام حرفي به زبان نياورد . دم در مركز موقع پياده شدن رو به محمد پور كرد و گفت :

- من داخل نميام ... زود برگرد منو برسون خونه ببینم چه گلی میخوام سرم بگیرم  ...

بعد صندلي اش را جلو داد و خودش را نزديك ما رساند . دست راست حاج آقا را گرفت و بوسيد .

- شرمنده به خدا حاجي آقا ... تورو به جدت حلال كن ... به اميرالمومنين مجبوريم ... روم سياه به خدا ...

دستهاي حاج آقا روي سرش كه نشست ،آرام شد . حاج آقا اولین روحانی یا انقلابی نبود که گرفته بودیم . با همین سروان بالای ده بیستا روحانی و شورشی دستگیر کرده بودیم ولی هیچوقت اینقدر سروان را منقلب ندیده بودم . آنشب حرکت و حرف های سروان برایم عجیب به نظر آمد حرکتی که هفته ها سروان را توی لاک خود برده بود  . چند روز بعد بود كه خبر صفحه اول روزنامه توجه ام را به خود جلب کرد  روزنامه با تیتر بزرگی زیر عکس حاج آقایی که دستگیر کرده بودیم نوشته بود .

" آیت الله خمینی تبعید شد "

 

 

**این داستان موفق به کسب عنوان اول هفتمین جشنواره داستان کوتاه دورود در اسفند 89

مقام دوم چهارمین جشنواره ادبی یار و یادگار در بخش داستان کوتاه در اسفند 89    

مقام اول چهاردهمین جشنواره ادبی استان همدان در بخش ویژه - بهمن ماه 88 شده است .

 

 

 

 

 

 


يكشنبه, 22 اسفند 1389

صلیب

بوي گوشت آتش‌ديده به بيني‌ام مي‌خورد. مزه خون گرم مي‌ماسد روي زبانم. خوب‌تر كه مي‌خواهم دقت كنم، صداي سوت ممتد و ثانيه‌اي بعد انفجارها را بهتر مي‌شنوم و اعصابم خط‌خطي‌تر مي‌شود. زور مي‌زنم. نمي‌دانم چرا دست‌هايم بالا نمي‌آيند تا انگشت اشاره دو دستم را توي سوراخ‌هاي گوشم كنم. تاريكي اينجا عجيب به نظر مي‌رسد. زبري پارچه نمدار را روي پلك‌هايم احساس مي‌كنم. لابه‌لاي صداي گلوله‌ها و نارنجك، چيزي شبيه به دم و بازدم موجودي زنده ثانيه به ثانيه شنواتر مي‌شود. حالا روي گونه‌هايم گرم شده. دل مي‌زند. انگار كه از دست سگ‌هاي هار روستايمان در رفته باشد. نمي‌دانم دست‌هايم به شانه‌هايش رسيده يانه؟ ولي از زبانم خاطر جمع‌ام كه كلماتم را به خود نياورده...

[Read More]

 
 

آرشیو

درباره من

Feeds

جستجو

پیوندها

پیمایش