کنج درون

محمد رجائی نژاد
 

چهارشنبه, 27 ارديبهشت 1391

حکایت ها و عبرت های تاریخی (6)

"قداست های ساختگی" (1)

قسم به چنار عباسعلی!


چه حیله‌ها که درین دامهای تزویرند          چه رنگها که درین نقشهای الوانند

آورده اند که حرم سرای عریض و طویل «ناصرالدّین شاه» هر روز شاهد دعوا و رقابت های پنهان و آشکار زنان و کنیزکان و... بود، روزی کنیز یکی از بانوان حرم، مرتکب خلافی می شود و از آن رو که می دانست بانو عصبانی شده و تنبیهش خواهد کرد، لذا تا پیش از خبردار شدن او، خود را به «شهر ری» رسانده و در حرم «شاه عبدالعظیم» بست می نشیند، خبر بست نشینی کنیزک که به شاه می رسد، از بانوی حرم می خواهد که گناه کنیز را ببخشد؛

این بست نشینی و خروج کنیز از حرمخانه، شاه را به فکر برد که چاره ای کند تا اهل حرم به هنگام حوادثی این چنین، پا به خارج حرم نگذارند و در همان اندرونی امکان بست نشینی برایشان فراهم باشد.

شاه کرد با خود حیله‌ای ساز؛ بانوئی گیس سپید از اهل نیاز! دستور داد تا به دروغ این خبر دهد به آواز که؛ خواب نما شده و نظر کرده! و دوش در عالم رؤیا، به او خبر داده اند که در پای چنار کهن سال و بلند والا، توی محوطه اندرونی، امامزاده ای به نام «عباسعلی» مدفون است. این دستور با بستر سازیها و پیش زمینه و پس زمینه به خوبی انجام گرفت.

خبر که در حرم پیچید، همه خوشحال از اینکه من بعد امامزاده ای در اندرون دارند. از شاه خواستند که دور چنار را نرده کشد و علم و کُتل آویزند و...

[به قول امام خمینی:

ما ز دلبستگی حیله گران، بی‏خبریم          از پریشانی صاحبنظران، بی‏خبریم]

شاه که از همه چیز خبر داشت، از خدا خواسته فوری دستور داد اطراف چنار نرده کشیدند و... اینگونه شد که آنجا را «چنار عباسعلی» نام گذاشتند. از آن پس هر که حاجتی داشت و مبتلا به گرفتاری می شد رو به امامزاده ی تازه کشف شده می آورد و دخیل می بست و نذر و نیاز و...

زن های شوهر مُرده، کنیزکان کُتک خورده، یتیمان درد کشیده، مقروضان گرفتار شده، راه ماندگان دست خالی مانده، عاشقان به وصال نرسیده، خلاصه هر مصیبت کشیده ای رو به سوی چنار عباسعلی می آورند. آنجا کم کم شد پاتوق هر بدبخت و بیچاره و درمانده ای!

ناصرالدین شاه هر چند این حیله به خرج داد تا گرفتاران اهل حرم برای بست نشینی ناچار به خروج از حرم نشوند (نیتش واقعاً خیر بود!) اما به مرور این امامزاده صاحب شجره نامه و زیارتنامه و برو و بیائی شد که بیا ببین!

علم ها و کُتل های برافراشته و پارچه های تکّه تکّه شده و گره خورده بر شاخه های چنار قداست یافته و دیگ های آش و پلو نذری در پای چنار و دعاها و وردهای ساخته شده و پشت به چنار راه نرفتن و دست به سینه تعظیم کردن نیز کم کم مردم را مشغول به آنجا کرد، طوری که پناه جستن به «عبدالعظیم حسنی» و قداست راستین او می رفت که جای خود را به «امامزاده عباسعلی» یا «چنار امامزاده» در درون خلوتگاه شاه بدهد!

دین فروشی، از پی مال حرام          مکر و حیله، بهر تسخیر عوام

به گفته ی رندی! به احتمال، قسم به «چنار عباسعلی» هم در دربار جایگاهی ویژه یافته و از قسم های جلاله به حساب می آمده!

وه! که چه حیله ای است و چه می کُند و چه قدرتی دارد، این «آئین گرائی مذهبی»، آنجا که اصل فراموش و فرع جایگزین گردد. بدل سازند برای دور ساختن از «اصل» تا مردم مشغول باشند و مجالی برای فکر نیابند و در... بمانند! تا در پناه این قداست ساختگی، آنچه که مردم از ظلم و بی عدالتی شاه سراغ داشتند را فراموش کنند.

قداست های ساختگی و بدلی، اینگونه اند! هم از اصل و نسخه ی واقعی دور می کنند و هم به مانند «ابزار» وسیله ای برای سوء استفاده می شوند، تا در فرصتی مناسب در پناه سینه های چاک شده و فریادهای به آسمان رسیده و تعصّب های به جوش آمده، هر چه حقیقت و راستی است به قربانگاه روند. حال این نوع قداست کذایی را بر تن اشخاص کنند یا بر چنار و سنگ قبر و کلبه خرابه ای! فرقی نمی کند، نتیجه و بازخورد یکی است.

ایرانیان از آن رو که از درازنای تاریخ کهن دینمدارند، همین مسئله متاسفانه زمینه ای است تا گاه عده ای سودجو، کلاش و عیٌاش و سیٌاس و... با طرح ادعاهای عجیب و غریب و قداست های من در آوردی، سوءاستفاده سیاسی از مردم کنند و در وقت مناسب، از آن همه شور و فریاد و گریه و دخیل بستن، به نفع مرام سیاسی نه چندان روشن خود بهره گیرند.

البته که در این بین قشری گری و سطحی نگری و ساده لوحی برخی متدینان نیز بهترین کمک برای سیاه اندیشانی است که در صدد سوءاستفاده اند.

چه بر سر دین می آید؟! آن گاه که «قشری گری مذهبی» به یاری حیله گران ریاکاری بیاید که می خواهند دین را همچون ابزاری در اختیار خود گیرند.

چنار عباسعلی به عنوان نمادی از «قداست های ساختگی» اگر الآن به پا نیست، امّا بی شک شبیه آن کم نیست! چراکه جهل و نادانی توده ها همچنان باقی است، پس چنارهای عباسعلی نیز همچنان قابل رویش و باقی است.

 


دوشنبه, 14 فروردين 1391

باز شناخت امام علی (ع)؛ او چگونه انسانی بود؟

مسالمت در عین مقاومت؛ سیره ی امام (ع)
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است          با دوستان مروت با دشمنان مدارا
امام علی (ع)، کسانی را که با او جنگیدند و شمشیر بر او کشیدند و ناسزا گفتند و طلب مرگ بر جان عزیزش خواستند؛ محارب و منافق و... نخواند، تکفیرشان نکرد. بلکه با جوانمردی تمام گفت: «برادران مسلمان مایند که در حق ما ظلم کردند!»
با شکیبائی تمام، نگذاشت در جنگ صفین، یارانش جواب شعارهای زشت یاران معاویه را بدهند. گفت: «من بدم می آید که شما زشت گویی و درشت گویی کنید، بهتر آنست که از کارهایشان بگویید و حال و روزشان را یاد کنید و به خدا بگویید؛ خدایا خونهای ما و آنها را حفظ کن!» گذشت و ادب را ببین، مسالمت در عین مقاومت را ببین! صلح اندیشی اینست، سیره ی علوی چنین است.
در میانه نبرد صفین، درست سر بزنگاه و آنجا که به قول مالک اشتر «فقط چند قدم و ضربت شمشیر تا خیمه معاویه مانده بود»، با اینکه نامرد مردمان زمانش دست از جنگ کشیدند و دل در گرو نفس نهادند، و یاریش نکردند، جز سلاح «کلمه» سلاح دیگری بر این نافرمانان نکشید. نفرمود: من عالِم به غیبم و دروازه ی علمم و عاری از هر عیبم و خالی از نفسم و به دور از بیمم، دانم هرآنچه شما ندانید، آگاهم به آنچه شما ناآگاهید، پس مطیع باشید و گوش به فرمان! دم فرو بندید و هیچ مخندید و مهیا باشید بهر نبرد. امام (ع) هیچگاه چنین چیزها نگفت. امام (ع) هیچ وقت دستور نداد که؛ یاران جانی و باقی، بر کوته بینان طاغی حمله ور شوند و فتنه ی معاویه را در نطفه خفه کنند.
اختیار جنگش دست مردم بود. به جای مردم تصمیم نمی گرفت و نظر بر حق خودش را به مردم تحمیل نمی کرد. در گیر و دار نبرد، هنگامی که کج فهمان از یارانش گول نفاق دشمن خوردند و دل از امام خویش بریدند، و هنگامی که قرار بر مذاکره و حکمیت شد، او خواست به عنوان حکم، مالک اشتر یا ابن عباس را بفرستد، مردمش مخالفت کردند و ابوموسی اشعری را فرستادند، و او باز رای برحق خودش را به مردمش تحمیل نکرد و در عمل میزان را رای مردم قرار داد و باز جز سلاح «کلمه» به کار نگرفت.
در فصلی دیگر، مسالمت و مماشات امام (ع) با خوارج کارساز نیفتاد، همان هایی که حکمیت و داوری ابوموسی را تحمیل کرده بودند، بجای اینکه خود را مؤاخذه نمایند، طلب کار از امام (ع) شدند و او را محکوم می کردند، گناه و اشتباه و نادانی خویش را توجیه و به گردن دیگران و امام می نهادند. ولی باز آنها را رها کرد و شماتت ننمود. تا اینکه خوارج مسلح شدند، تیغ کشیدند، فتنه کردند و بر مسلمین حمله کردند. لذا مجبور شد برای حفظ اسلام و مسلمین، شمشیر کشد و با آن مارهای خوش خط و خال بجنگد. با اینحال پس از جنگ و سرکوب، آنها را نفی بلد نکرد، مبغوض و مقهور نکرد. حقوقشان از بیت المال را قطع ننمود. آنها در کمال آزادی علیهش اعتراض و تظاهرات میکردند، نه گفت از من اجازه بگیرید، نه سرکوبشان کرد. این است سیره ی علوی!
خوارج مسلح، در کمال امنیت در مسجد خدا، وسط نماز جماعت، با صدای بلند برضد او شعار داده و اهانت می کردند و او خطاب به خود این آیه را می خواند: «فاصبر، ان وعد الله حق». همین! نه طرد! نه شکنجه، نه قطع حق و حقوق، نه اعدام و نه...
با مردمش بی غل و غش بود و یکرو و ساده و صاف. می گفت: «نباید چیزی را از شما پنهان کنم جز در جنگ.» و...
ادامه دارد


جمعه, 26 اسفند 1390

نوروز نماد فرهنگ ایرانی

باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا
جامه ی عید بپوشند، چه شاه و چه گدا (بیتی از اشعار نوروزی امام خمینی)
بی هیچ شک و شبهه ای، نزد همه ی اقوام و اکناف عالم، فراوان باشد بهانه بهر شادی، در راستای تخلیه ی آلام روحی و روانی. اما فکر نمی کنم هیچکدام، صفات و خصلت های جشن های حوزه ی تمدنی ایران زمین را دارا باشند. اصلاً وجود جشن های بزرگ و پرشمار ایرانی از جمله ویژگی های فرهنگ ایران زمین است. از ازمنه ی قدیم، ایرانیان به هر بهانه ای به بزمی نشسته و جشنی آراسته و  مجمعی به راه انداخته و شادی ها می نمودند. سنت های شاد و فرخنده ای که متأسفانه به مرور در درازنای تاریخ این سرزمین به فراموشی رفته اند. و گاهی هم به نام دین و مذهب بر آنها تاخته اند. در حالی که ادیان الهی، به ویژه اسلام، مخالف شادی و شادابی و فرخندگی و سرزندگی نبوده و نیست.
از جمله جشن ها و آیین های جغرافیای تمدن ایرانی که جغرافیای سیاسی را درنوردیده و در چندین کشور و قاره جهان زنده است و پابرجا، و سال به سال هم گرایش به آن بیشتر می شود، جشن نوروز است. حال، چرا از میان همه ی جشن ها و اعیاد، نوروز این چنین مورد پسند شده و ادامه یافته و افول را بر نتافته؟ رمز ماندگاری نوروز، با وجود تهاجم های سهمناک و خانمان برانداز که در تاریخ ایران کم نبوده، چیست؟
دلایل بسیار است و نظرات بیشمار، اما به نظرم، سه دلیل شاخص است و پایدار:
1ـ تمام جشن های حوزه ی فرهنگ ایرانی، به ویژه نوروز در پیوند با طبیعت و پدیده های طبیعی و کیهانی و اقلیمی است. هیچ دین و آیینی هم، اعم الهی و غیر الهی، در تعارض با طبیعت و پدیده های طبیعی نیست. نکته مشترک همه آنها در احترام به طبیعت و پاسداشت مظاهر آن است. همگی توصیه به پیوند با طبیعت دارند، به ویژه آیین محمدی (ص). لذا ادیان نه فقط نوروز را پذیرفته اند، بلکه با توصیه ها و رهنمودها بر معارف و معنویت آن افزوده اند. عالمان دینی، به ویژه بزرگان دینی و مذهبی ایران، خصوصاً عالمان و مراجع بزرگ تشیع، از جمله امام خمینی با سیره ی نظری و عملی خویش بر آن مهر تأیید زده و در طول دوران حیات پر برکت خویش سعی وافر در برگزاری جشن نوروز داشته اند.
نشست های سالانه ی مراجع در اول عید نوروز در منازل و دفاتر خویش و دادن عیدی به مراجعین، همچنین سنت حسنه ی پیام های نوروزی امام خمینی پس از پیروزی انقلاب اسلامی که هر ساله تبریک و شاد باش اغاز سال نو را به همراه داشت، از جمله اقدامات و حرکت های تأییدی جشن کهن نوروز است.
2ـ در هیچ کدام از این جشن ها اثری و بویی از خشونت نیست (اگر در چند سال اخیر بعضی از حرکات و اعمال غلط به نام چهارشنبه سوری انجام می گیرد، ربطی به اصل جشن نوروز ندارد. حتی خود جشن چهارشنبه سوری اگر به بی راهه نرفته بود و طور صحیح و سنتی انجام گیرد، مقبول است و مورد پسند و از سرمایه های اجتماعی.) پس بر عکس خیلی از جشن های دیگر فرهنگها و کشورها که همراه است با بدرفتاری و خشونت نسبت حیوانات و پدیده های طبیعی، و گاهی در پی خود بد آموزی اخلاقی نیز دارند، نوروز جشنی است پاک و ناب که احترام و همزیستی با طبیعت و آنچه در اوست را به انسان آموزش می دهد. عشق به پدیده های طبیعی را یاد می دهد. صله ی ارحام و نیکی و احترام به هم نوع و کهن سالان را توصیه و تأکید می کند. جشنی که کینه ها و دشمنی ها را مردود و پیوند و همدلی را مکشوف می نماید.
3ـ اعیاد و جشن های ریشه دار ایرانی، نشان خدائی دارند و بوی الهی و توجه به تعالی. خاصّه نوروز که جملگی اندیشمندانه است و شادی اش خردمندانه. انسان را وصل به طبیعت کرده، طبیعت نیز ذهن آدمی را معطوف به عالم بالا می کند. به خالق عالم هستی. جشن زایش طبیعت خود انسان را به یاد مخلوق آن رهنمون می سازد و یاد مخلوق، عبودیت را در پی دارد.
حالیا که:
بر آمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک باشد این سال و همه سال / همایون باشد این روز و همه روز


يكشنبه, 21 اسفند 1390

احترام و اطاعت مردمان، نتیجه وارستگی و ساده زیستی عالمان!

چه در بیرون درماندی، درون آی / بنه در مسلخ وارستگی پای

مدد از عشق جو وز عشق یاری / ببین وارستگی و رستگاری

در تاریخ آورده اند؛ ناصرالدین شاه قاجار در اوایل سلطنت خود برای زیارت مشهد مقدس، عازم آن دیار شد. سر راه در شهر سبزوار اطراق کرد. روزی نزدیکی های ظهر به خدمت آیت الله سبزواری، فیلسوف عصر [بزرگ فیلسوف پس از ملا صدرا] رسید. پس از قدری احوال پرسی و گفتگو، شاه عرض کرد که دستور ناهار دهید، میل داریم هرچه، هر روز خودتان میل می فرمایید، همان را آماده سازند تا امروزی را مهمان سفره ی شما باشم و تبرکاً از غذای شما تناول نمایم! آیت الله به فردی که مأمور پذیرایی بود دستور داد که ناهار هر روزه را بیاورند. ظرفی دوغ و دو عدد قاشق چوبی و مقداری نان خشک شده حاضر کردند. مرحوم سبزواری با دستان خود نانها را خرد کرده و در ظرف دوغ ریخته (ترید کرده) پس از به هم زدن، قاشقی به شاه داد و فرمودند: بسم الله! بفرمایید! و خودشان هم مشغول صرف ناهار شدند. شاه هم به ناچار قاشقی نان ترید شده به دهان گذاشت، اما فرو بردن و جویدن نان خشکیده و ماست ترشیده، با قاشق چوبینه برایشان بسی سخت نمود.

هله می گو که سخن، پر زدن آن مگس است / پر زدن نیز نماند چو رود دوغ فرود

پس از صرف ناهار، هنگاه وداع، شاه به ظاهر بهر خدا، کیسه ای پول داد به حاج آقا. آقا فرمود: بر دارید پولتان را! «چنانکه نان ما از گلوی شما پایین نمی رود، پول شما هم از گلوی ما پایین نخواهد رفت.» شاید بگفتا: معده ی پر دوغ، به ز گوش پر دروغ و عمل کم فروغ!

سلطان جور کی داند که؛

این دوغ خورده، مستی ها پیدا کند / های و هوی ها و سرگرانیها پیدا کند.

بله! این وارستگی و عدم وابستگی به سلاطین و حکومت، آن آزادگی و شجاعت را در پی خواهد داشت! و حمایت و پیروی خلق خدا را در طی راه!

گر بلند افتد چو گردون نشئه ی وارستگی / می توان دامان همت از سر دنیا گرفت

در ریاض دهر، ما را سبز کرد آزادگی / بی بریها اینقدر، چون سرو، دست ما گرفت

اگر سیره ی نظری و عملی حضرت امام خمینی را نگاه کنیم، خواهیم دید؛ علت اصلی پیروی و حمایت مردم از ایشان و موفقیت ایشان در رهبری و پیروزی انقلاب اسلامی و گذر از بحران های عظیم پس از پیروزی، همه در گرو وارستگی و عدم تعلقات دنیوی حضرت امام بود.

حضرت امام بارها خطاب به روحانیت فرمود: وارستگى انسان در رهايى از وابستگيهاست. «تمام وابستگيها منشأش وابستگى‏اى است كه انسان به خودش دارد. تمام وابستگيها از خود آدم پيدا مى‏شود. وقتى انسان وابسته است، نفسش وابسته است. وقتى اين وابستگى باشد، اگر بخواهند برايش تحميل كنند، چون اين وابستگى هست، تحميل مى‏كند، قبول مى‏كند. اگر انسان از اين وابستگى وارسته شد، آزاد شد از اين، اين ديگر آزاد است، اين ديگر از كسى نمى‏ترسد؛ همه قدرتهاى عالم جمع بشوند، اين نمى‏ترسد.» (صحیفه امام، ج 16، ص 453)

در اشاره ای دیگر منشأ همه كمالات‏ انسان، به ویژه روحانیت را در عدم وابستگی به تعلقات دنیوی، و ساختن و راهنمایی و رهبری ملت را در رستن از قیودات مادی داسته، می فرماید: «شما بايد خودتان را بسازيد، و بعد ملت را بسازيد. تهذيب نفس، وارسته كردن نفس از تعلقات دنيا؛ كه سرمنشأ همه كمالات وارسته شدن نفس از تعلقات است، و بدبختى هر انسان تعلق به ماديات است. توجه و تعلق نفس به ماديات، انسان را از كاروان انسانها بازمى‏دارد، و بيرون رفتن از تعلقات مادى و توجه به خداى تبارك و تعالى انسان را به مقام انسانيت مى‏رساند.» (همان، ج 8، ص 267)

آرامش و آسایش و نجات دنیوی و اخروی نیز در گرو همین عدم وابستگی است: «آنچه مايه نجات انسان‏ها و آرامش قلوب است وارستگى‏ و گسستگى از دنيا و تعلقات آن است كه با ذكر و ياد دائمى خداى تعالى حاصل شود.» (همان، ج 18، ص 511)


شنبه, 13 اسفند 1390

حکایت های تاریخی / اوج تملق در دربار سلاطین!

در جریان جنگ دوم ايران و روس، هنگامي كه قواي روسيه وارد تبريز شدند و فرماندهان قشون روس تصميم گرفتند به سوي ميانه پيشروي و تمام منطقه آذربايجان را به تصرف خود در آورند. در اين وضعيت كه روس ها منزل به منزل پيشروي مي كردند دولت ايران مجبور شد شرايط صلح تخمیلی را كاملا بپذيرد.
فتحعلي شاه قاجار، براي خاتمه جنگ و انعقاد پيمان صلح، روز معيني را مشخص و به بزرگان و اكابر و اعاظم قوم و درباريان و اشراف و نمايندگان اقشار مختلف مردم بارعام داد. براي اينكه مراسم به خير و خوشي برگزار گردد قبلا تعهداتي انديشيدند و دستوراتي صادر گرديد، راجع به اينكه در مقابل هر جمله از فرمايشات شاه چه پاسخي بايد داده شود!
در زرق و تملق باز کردند / ز هر جایی سخن آغاز کردند
در وقت مقرر، شاه آمد و بر تخت جلوس كرد و فرمود: اگر ما امر كنيم كه ايالات جنوب و ايالات شمال همراهي كنند و يك مرتبه به روس منحوس بتازند و دمار از روزگار اين اقوام بي ايمان در آورند ، چه پيش خواهد آمد؟ مخاطبان تعظيم سجده مانندي كرده و گفتند: بدا به حال روس! بدا به حال روس!
شاه مجددا گفتا: اگر فرمان قضا، ‌شرف صدور يابد كه قشون خراسان با قشون آذربايجان يكي شود و توأمان به اين گروه بي دين و ملحد حمله كنند چه خواهد شد؟ جملگي عرض كردند: بدا به حال روس! بدا به حال روس! فتحعلي شاه مجددا پرسيد: اگر توپچي هاي خمسه را به كمك توپچي هاي مراغه بفرستيم تا با توپ خود تمام دار و ندار اين كفار را با خاك يكسان كنند چه خواهد شد؟ باز جواب آمد كه: بدا به حال روس! بدا به حال روس!
خلاصه چندين فقره از اين قماش، اگرهاي ديگر ردو بدل شد و پاسخ آمد: بدا به حال روس! بدا به حال روس! شاه كه تا اين لحظه بر روي تخت نشسته و پشت به دو عدد متكاي مرواريد دوزي شده ی الماس نشان داده بود، از تملقات و اظهارات چاپلوسانه ی مشتي درباري و نزديكان مافنگي خود به هيجان آمده، ناگهان روي دو زانو بلند شد، شمشير خود را که به كمر بسته بود به قدر يك وجب از غلاف بيرون كشيد و اين شعر را با صداي بلند خواند:
کشم شمشير مينايي كه شير از بيشه بگريزد
زنم بر فرق «پاسكويچ» كه دود از«پطر» برخيزد
دو نفر از درباريان متملق و نان به نرخ روزخور كه سمت چپ و راست شاه ايستاده بودند، خود را به روي پاي قبله ی عالم انداخته گفتند: قربان! مكش! مكش! كه عالم زير و زبر خواهد شد!
[به گردد به لاف از پی نام و جاه!]
شاه قاجار پس از لحظه اي سكوت، گفت: حالا كه اين طور صلاح مي دانيد ما هم رحم کرده و دستور مي دهيم با اين قوم بي ايمان كار را به مسالمت ختم كنند. و سپس شمشير را غلاف كرد.
هر آنکس که راند سخن بر گزاف / بود بر سر انجمن مرد لاف
بگاهی که تنها بود در نهفت / پشیمان شود زان سخنها که گفت
هم اندر زمان چون گشاید سخن / به پیش آرد آن لافهای کهن
با غلاف شدن شمشیر شاه! تعدادی از اين حضرات چاپلوس و مداح به خاك افتادند و تشكرات خود را از طرف بني نوع انسان كه اعليحضرت بر آنها رحم آورده و تيغ خود را از نيام بيرون نكشيدند، تقدیم خاک پای قبله ی عالم نموده و بر دست او بوسه ها و بر پای او لیسه ها و بر قدمش سجده ها كردند.
نگویم بیش از این سخن بر گزاف / که بیچاره باشد خداوند لاف!


دوشنبه, 17 بهمن 1390

باز شناخت امام علی (ع)؛ او چگونه انسانی بود؟ (2)

 مدارای علی (ع)

 

[برداشتی آزاد از سیره­ی فکری و عملی امام علی (ع)]

 

امام علی (ع) در نامه ای خطاب به حارث همدانی، یکی از یاران مخلص خود، می نویسند: «واصفح مع الدوله، تکن لک العاقبه؛ در حکومت مدارا کن تا آینده ی خوبی داشته باشی.»[1] حضرت در این نامه به اخلاق کارگزاران و رهبران حکومتی اشاره کرده و یکی صفات اصلی آنان را داشتن روحیه ی بردباری و مماشات دانسته و آینده ی روشن و خوب برای جامعه و حکومت را در گرو رفق و مدارا معرفی کرده است. به نوعی بر سیاست نرم خویی و ملایمت و ملاطفت با ملت خویش، و پیش گرفتن صلح و آشتی با دیگر ملل توصیه می کنند.

 

با عامه که جان را خدای گوید          ای پیر چه رویست جز مدارا

 

این صفت و روحیه در سیره ی عملی امام علی (ع) نیز کاملاً مشهود است.

 

سال 35 هجری، اوج اعتراضات مردم مسلمان مدینه، مرکز جهان اسلام، نسبت به کوتاهی ها و ضعف­ مدیریتی و حکومت داری و اشتباهات سیاسی و اقتصادی و... خلیفه سوم، عثمان و گماشته گانش! هنگامه ای برپاست! شورشیان از اعراب مدینه، با هیجان و هلهله، با شمشیرهای برهنه، خانه عثمان را محاصره کرده و آب به روی اهل خانه بستند.

 

اندکی از اصحاب پیامبر و یار غار دیروز خلیفه، همراه و همدل با شورشیان! بعضی دیگر از آنان زبان به کام و ساکت و در گوشه ی عزلت! چرا که نه توان چشم پوشی از اشتباهات خلیفه را دارند و نه توان و میل به جرگه ی معترضان! قلیلی از اصحاب و یاران راستین پیامبر، همچون امام علی نیز با اینکه ستم ها و ظلم ها زیاد دیده و حقش پا مال شده و مؤید اعمال و رفتار و کردار خلیفه هم نبوده و نیست! اما بخاطر مصلحت مسلمین و نظام اسلامی و جهت جلوگیری از باب شدن خلیفه کشی! مخالف شورش شورشیان و مانع هجوم هجومیان به حکومتخانه ی عثمانیان! چه می شود گفت! این است مرام و مسلک علی!

 

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است          با دوستان مروت با دشمنان مدارا

 

اما! آیا خناسان و دل به حکومت دادگان و عاشقان قدرت و هوچیان کم خرد، این سیاست بر حق و خدائی علی را بر تافتند؟ هرگز! بلکه با اشدِّ نفاق و اوج وقاحت، پیش خلیفه رفتند؛ بهر نمامی که شورشیان دل در گرو علی دارند و با نام و میل به علی بر تو شوریده اند! و... خلیفه­ی درمانده و نا امید از همه کس و همه جا، باز بر طبل اشتباه کوبید؛

 

دل بدان ماه بی مدارا کرد          کینه خویش آشکارا کرد

 

 و برای خواباندن فتنه، پس فرمان داد که:

 

ابن عباس! از جانب من رو پیش علی و بر او بگوی! تمام این فتنه ها و فتنه گران میل به جانب تو و دل در گرو تو و عقل در کف تو دارند! پس خود را کناری بکش و از مدینه خارج شو و به «یَنبُع» بر سر باغات و ما یملک خود رو تا مردم نامت را فراموش نمایند و غائله برخوابد!

 

امام علی چه کرد؟ با این اوضاع و احوال مدینه و وجود این همه زمینه و...

 

چون نباشد خوی بد سرکش درو          کی فروزد از خلاف آتش درو

 

با مخالف او مدارایی کند          در دل او خویش را جایی کند

 

لذا فرمود: باشه، می روم! امام به تبعید رفت و به تنهایی! آیا غائله خوابید؟ نه! چون ریشه ی فتنه در اندرونی است، نه بیرونی و...

 

عثمان، خلیفه­ی مانده از همه چیز و همه جا! باز نیازمند علی شد و تدبیرهای علی! همچون خلفای پیشین.! چکار کرد؟ دستور داد: ای علی؛ ای یار دیرین و  فامیل قرین و حلال مشکلات ثمین! برگرد و یاریم کن و ز بار سنگین خالیم کن!

 

امام، آن جان جانان، چه کرد؟ فکر می کنید عقده گشایی کرد و فرصت طلبی؟ و... نه! اصلا و ابدا! بل؛

 

به اقرار او مغز را تازه کرد          مدارای او بیش از اندازه کرد

 

امام از تبعیدگاه برگشت و خلیفه را یاری کرد و پسرانش امام حسن (ع) و امام حسین (ع) را به محافظت از خانه ی او گماشت و به اهل آن آب رساند و میانجی حکومت و معترضان شد.

 

شاه آن باشد که همتا نبودش          جز وفا و جز مدارا نبودش.

 

ولی کار از کار گذشته و خیلی دیر شده بود. مردم کوتاه نمی آمدند جز به برکناری خلیفه! علی چه کند؟ شمشیر کشد همچو خیبر و درب مرکز خلافت گشاید؟ به نفع مردم! یا مردم را از دم تیغ بگذراند و ختم غائله نماید به سود خلافت خلیفه؟ هر دو به ضرر اسلام و مسلمین است! چرا؟ چون بر خلاف اجتماع مسلمین عمل کردن، خلاف است و قبول رأی اکثریت مردم صواب!

 

عجبا! عثمان چه کرد؟ مجدداً رأی و دستور به تبعید و دوری علی داد! وای از درماندگی و نبود یاران و مشاوران صدیق و با خرد!

 

امام علی با شنیدن درخواست مجدد عثمان، فرمود:

 

«ای پسر عباس! عثمان جز این نمی خواهد که مرا سرگردان نگهدارد، گاهی بروم و زمانی برگردم. یک بار پیغام فرستاد از مدینه خارج شوم، [و رفتم] دوباره خبر داد که بازگردم [و یاریش کنم و آمدم و انجام دادم آنچه می خواست] هم اکنون دوباره تو را فرستاده که از شهر خارج شوم. به خدا سوگند! آن قدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم!.»[2]

 

ای علی که جمله عقل و دیده ای          شمه ای واگو از آنچ دیده ای

 

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد          آب علمت خاک ما را پاک کرد.

 

این بود سیره و عمل امام علی (ع) و مدارای او در برخورد با مخالفان فکری و...

 



[1] . نهج البلاغه، ترجمه ی محمد دشتی، ص 435، (نامه ی 69)

 

 

[2] . همان، ص 339 (خطبه­ی 240)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


شنبه, 15 بهمن 1390

باز شناخت امام علی (ع)

امام علی (ع) چگونه انسانی بود

[برداشتی آزاد از سیره­ی نظری و عملی امام علی (ع)]

در زمان خلیفه ی اول ابوبکر، ابوسفیان به ظاهر در دفاع از حق مظلوم و محقین بر خلافت، اما به باطن از روی خباثت و حسادت و شیطنت، خلافت ابوبکر را بر نمی تافت. به انحاء حیل می کوشید تا مدینه، مرکز حکومت اسلامی را دچار آشوب سازد و به آرزوی خود که نابودی اسلام نو پا بود برسد، تا چون گذشته ریاست خویش را بر قریش نگاه دارد. لذا به هر حربه ای چنگ می آزید تا میان اصحاب رسول خدا (ص) تفرقه و جدایی در آورد، تا به اهداف خویش دست یابد. حتی با سوء استفاده از جریان سقیفه و به قدرت رسیدن پسر ابی قحافه، سعی کرد با سوار شدن بر موج احساسی مردم دون پایه، اشتر خلافت را به سوی خود کشد. تا آنجا که به مولا علی هم پیشنهاد اقدام مسلحانه برای بدست گرفتن قدرت را داد. اما چه کم خرد و ابله بود ابوسفیان! خلافت نزد علی از آب دهان بز هم کمتر است! از جوانمردان به دور است این صفت که برای احقاق حق خویش چشم حمایت به نا جوانمردان بر بندند!

جوانمرد اگر راست خواهی ولی است          کرم پیشه ی شاه مردان علی است

امام علی (ع) پیشنهاد بی بصیرتان را محکم رد کرد. و فرمود حکومت دو روزه ی دنیا به چه قیمتی؟ به قیمت ریختن خون بی گناهان؟ کسب ریاست به ثمن خباثت؟ چنگ بر ریسمان خلافت با خالی شدن دستم از ریسمان خداوند؟ تکیه بر کرسی قدرت با پشت پا زدن بر گذشته و خیانت بر نبوت؟ نشستن بر جایگاه پیامبر با چاپلوسی و دروغ؟ حکمرانی و حفظ شوکت و هیبت با تهمت و غیبت؟ تسلط بر مردم با زر و زور و تزویر؟ هیهات! این از علی ساخته نیست! اینگونه زمامداری «ماءٌ آجِنٌ، وَ لُقمَهٌ یَغَصٌّ بِها آکِلُهَا؛ بدمزه و نا دلپذیر است، و لقمه ای گلوگیر»[1]

[1] . نهج البلاغه، خطبه ی 5


سه‌شنبه, 11 بهمن 1390

از انقلاب سفید تا انقلاب اسلامی (بهمن 41 تا بهمن 57)

چند ماه پس از سقوط دولت امینی، شاه طرح خود را در قالب لوایح شش گانه با عنوان «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و مردم» اعلام و روز ششم بهمن ماه 1341 ش، در حالی که همه ی رهبران مخالفین (اپوزیسیون) در زندان بودند، در محیط اختناق و پلیسی به همه پرسی گذاشت. بنابر ادعای دولت وقت (اسدالله علم) 9/99 درصد واجدین شرایط به آن رأی مثبت دادند.

شش اصل نخستين آن عبارت بودند از:

1- اصلاحات ارضي و الغاي نظام ارباب و رعيتي.

2- ملي كردن جنگل‌ها و مراتع.

3- تبديل كارخانه های دولتي به شركت های سهامي و فروش سهام آنها جهت تضمين اصلاحات ارضي.

4- مشاركت كارگران در سود خالص كارخانه ها.

5- تجديد نظر اساسي در قانون انتخابات به منظور اعطاي حقوق كامل و برابر سياسي به زنان.

6- ايجاد سپاه دانش به منظور سواد اموزي و اشاعه فرهنگ در روستاها.[1]

از مواد شش گانه بالا،اصلاحات ارضي در ارديبهشت ماه 1339 ش، از تصويب مجلس گذشته و ماده پنجم آن، يعني اعطاي حقوق كامل و برابر سياسي به زنان نيز در شانزدهم مهر ماه 1341، چند ماه قبل از اعلام انقلاب سفيد، در هيات دولت به تصويب رسيده و بقيه مواد انقلاب سفيد نيز به نوعی تحت الشعاع اين دو موضوع قرار داشت. اصلاحات ارضي تا زمان حيات آيت الله بروجردي به علت نفوذ فراگير او، موفقيت چنداني نداشت. پس از رحلت ايشان مخالفت روحانيون با آن، اندك بوده و شواهدي نيز در مورد مخالفت امام خميني با آن وجود ندارد. اما قضيه اعطاي حق راي به زنان نقطه آغاز فعاليت های سياسي امام خميني بود كه با انقلاب سفيد و رفراندوم بهمن 1341 اوج گرفته و چند ماه بعد منجر به قيام 15 خرداد 1342 ‌شد و به مرور سير انقلاب با فراز و نشيب های بسيار ادامه پيدا كرده و نهايتاً در بهمن 57 به پيروزي رسید.

پیش از رفراندوم انقلاب سفید در 6 بهمن 41، امام خميني، مثل جریان «انجمن های ایالتی و ولایتی» بار ديگر مراجع قم را به تشكيل جلسه و اخذ تصميم فرا خواند. بدين ترتيب جلسه اي برگزار و در نهايت قرار شد نماينده اي از سوي رژيم دعوت شود تا انگيزه شاه را از طرح اين لوايح توضيح دهد. به همين منظور آقاي بهبودي (از نزدیکان دربار شاه) روانه قم شد و بي درنگ با مقامات روحاني و علماي قم به گفتگو نشست و چند بار نيز نظرات علماي قم را به رژيم و پاس ‌های شاه را به آنها رساند.

بي نتيجه ماندن گفتگوي علما با نماينده شاه سبب شد آنها آيت الله آقا روح الله كمالوند ـ كه از علماي بزرگ خرم آباد و داراي شمّ سياسي بود ـ را به نزد شاه روانه كنند. شاه در پاسخ به پرسش های آيت الله كمالوند به جاي اينكه توضيح روشني به وي دهد می گويد: «اگر آسمان به زمين بيايد و زمين به آسمان برود من بايد اين برنامه را اجرا كنم زيرا اگر نكنم از بين می‌روم»[2]

پس از مراجعت آيت الله كمالوند، مراجع و علماي قم جلسه اي تشكيل دادند تا نتيجه ملاقات وي با شاه را جويا شوند.[3] امام خميني در جمع علماي قم بعد از ديدار كمالوند با شاه فرمود:

«آقايان توجه داشته باشند كه با وضعي كه پيش آمده آينده تاريك و مسئوليت ما سنگين و دشوار می باشد. حوادثي كه اكنون در جريان است. اساس اسلام را به خطر نابودي تهديد می كند توطئه ي حساب شده اي عليه اسلام و ملت اسلام و استقلال ايران تنظيم شده است. بايد توجه داشت كه اين حادثه را نمي توان با غائله «تصويب نامه» مقايسه كرد و به همان ملاك نسبت به اين ماجرا برخورد نمود. آن غائله به حسب ظاهر به دولت مربوط می شد. طرف حساب ما دولت بود، شكست نيز به پاي دولت محسوب گرديد. و شكست يك دولت و حتي سقوط دولتي در يك حكومت چندان اهميت ندارد، اساس رژيم را بر باد نمي دهد و حتي گاهي براي تحكيم رژيم و حفظ آن از خطر، به سقوط دولت مبادرت می شود. لكن در اينجا آنكه روبروي ما قرار دارد و طرف خطاب و حساب ما می باشد، شخص شاه است...»[4]

با عدم نتیجه ی مطلوب این جلسات، روز دوم بهمن 41 حضرت امام مخالفت خود را علنی تر کرده و رفراندوم را خلاف اصول و قانون، و اجباری دانست و آن را تحريم کرد.[5] و تأکید کرد:

«... اينك بايد به تكليف شرعى عمل كنم. به نظر اين جانب اين رفراندم، كه به لحاظ رفع برخى اشكالات به اسم «تصويب ملى» خوانده شده، رأى جامعه روحانيت اسلام و اكثريت قاطع ملت است، در صورتى كه تهديد و تطميع در كار نباشد و ملت بفهمد كه چه مى كند. اين جانب عجالتاً ... بعضى اشكالات اساسى قانونى آن را براى مصالحى صرف نظر مى كنم، فقط به پاره‏اى از اشكالات اشاره مى نمايم:

1- در قوانين ايران رفراندم پيش بينى نشده و تا كنون سابقه نداشته...

2- معلوم نيست چه مقامى صلاحيت دارد رفراندم نمايد؛ و اين امرى است كه بايد قانون معين كند.

3- در ممالكى كه رفراندم قانونى است بايد به قدرى به ملت مهلت داده شود كه يك يك مواد آن مورد نظر و بحث قرار گيرد، و در جرايد و وسايل تبليغاتى آراى موافق و مخالف منعكس شود و به مردم برسد؛ نه آنكه به طور مبهم، با چند روز فاصله، بدون اطلاع ملت اجرا شود.

4- رأى دهندگان بايد معلوماتشان به اندازه‏اى باشد كه بفهمند به چه رأى مى دهند. بنا بر اين اكثريت قاطع حق رأى دادن در اين مورد را ندارند؛ و فقط بعضى اهالى شهرستانها كه قوه تشخيص دارند صلاحيت رأى دادن در مواد ششگانه را دارند كه آنان هم بى چون و چرا مخالف هستند.

5- بايد رأى دادن در محيطِ آزاد باشد و بدون هيچ گونه فشار و زور و تهديد و تطميع انجام شود؛ و در ايران اين امر عملى نيست و اكثريت مردم را سازمانهاى دولتى در تمام نقاط و اطراف كشور ارعاب كرده و در فشار و مضيقه قرار داده و مى دهند.

اساساً پيش آوردن رفراندم براى آن است كه تخلفات قانونىِ قابل تعقيب كه ناچار مقامات مسئول گرفتار آن مى شوند، لوث شود. و كسانى كه در مقابل قانون و ملت مسئول هستند اعليحضرت را اغفال كرده‏اند كه به نفع آنان اين عمل را انجام دهند. اينان اگر براى ملت مى خواهند كارى انجام دهند چرا به برنامه اسلام و كارشناسان اسلامى رجوع نكرده‏ و نمى كنند ... علماى اسلام از عمل سابق دولت راجع به انتخابات انجمنهاى ايالتى و ولايتى، براى اسلام و قرآن و مملكت احساس خطر كرده‏اند؛ و به نظر می ‏رسد كه همان معانى را دشمنان اسلام مى خواهند به دست جمعى مردم ساده دلِ اغفال شده اجرا كنند. علماى اسلام وظيفه دارند هر وقت براى اسلام و قرآن احساس خطر كردند، به مردم مُسْلِم گوشزد كنند تا در پيشگاه خداوند متعال مسئول نباشند.»[6]

 به دنبال پخش اين اعلاميه بازار تهران، بازار و مغازه های اطراف آن بسته شد و جمعيت به طرف خانه آيت الله خوانساري كه نزديك بازار بود، به راه افتادند که تظاهرات، روز سوم و چهارم بهمن نيز ادامه داشت.[7] بعداز ظهر روز سه شنبه دوم بهمن، بازار قم نيز تعطيل گرديد. تعطیلی بازار و کسب و کار در شهر قم که مسئولانش اماکن دولتی و خیابان های اطراف حرم را چراغانی و آذین بندی کرده و آماده ی استقبال از شاه و همراهانش بودند سخت گران آمد. مقصر و بانی اصلی این وضعیت را هم روحانیت و حوزه های علمیه و در رأس آنها مراجع تقلید بویژه حضرت امام می دانستند. لذا برای ترساندن و زهر چشم گرفتن از مردم و طلاب، مأمورین و عوامل ساواک به مردم کوچه و بازار و طلاب در فیضیه حمله ور شده و به ضرب و شتم آنان پرداختند.

حضرت امام با اطلاع از این جریان و در آستانه ی ورود شاه به شهر قم در پیام کوتاهی فرمود:

«إِنَّا للَّهِ وَ إِنَّا إِلَيه رَاجِعُونَ‏

بعد از نصايح بسيار و اداى وظيفه روحانيت، نتيجه اين شد كه امروز - كه 26 شهر شعبان است [3 بهمن]- از اوايل روز عده‏اى رجّاله با مأمورين دولت در شهر مقدس قم به راه افتادند و به مردم بى پناه قم و طلاب و روحانيون حمله كرده و اهانت نمودند و بسيارى را كتك زدند و به زندان بردند. جمعى از مأمورين و رجاله به مدرسه فيضيه، مجاور حرم مطهر، ريخته و تيراندازى كردند و با چوب و چماق طلاب مظلوم را كتك زدند؛ و به بازار و خيابان قم ريخته و بعضى دكانها را غارت كردند و درب و پنجره و شيشه مغازه ها را شكستند؛ هيچ كس پيدا نشد كه به داد مردم متدين و روحانيت برسد. اين است حال ما در اين ساعت كه ظهر است. و عاقبت امر معلوم نيست چه خواهد شد. اين است معناى طرفدارى دولت از ديانت. و اين است معناى آزادى رأى و رأى دهندگان. ما اين وضع را در شهر مذهبى قم و در جوار حرم مطهر و در حوزه علميه قم به قضاوت افكار عمومى مى گذاريم‏.»

چهارم بهمن ۱۳۴۱ محمدرضا شاه برای تثبیت مذهبی انقلاب شاهانه و خود خوانده ی خود به قم سفر کرد تا در میان استقبال کسانی که آنها را «اهالی شاه دوست قم» می خواند به رجزخوانی در برابر مخالفان خود بپردازد و راه را برای رفراندوم خود خوانده فراهم کند. گروهی که از ساعت ها قبل با اتوبوس‌های دولتی به محل سخنرانی آورده شده بودند به همراه حامیان قمی حکومت، مخاطبین و استقبال کنندگان پادشاه ایران بودند و شعارهایی در حمایت از او سر می دادند.[8]

سخنرانی محمدرضا شاه در میدان آستانه قم، ۴ بهمن 41

 

شاه که از استقبال سرد بزرگان مذهبی و محلی شهر قم برافروخته شده بود، تلاش کرد این نقیصه ی جدی را که مشروعیت دینی حکومتش را متزلزل می کرد با ادعاهای عجیب و غریب همیشگی جبران کند. و برای همین به جمعیت حاضر در میدان آستانه گفت که کمربسته حضرت علی (ع)، نجات یافته حضرت عباس (ع)، برگزیده خدا برای نجات انسان ها و نماز شب خوانی است که هیچ کسی نمی تواند ادعا کند که از او به خداوند و ائمه اطهار (ع) نزدیک تر است! مرتب جانماز آب کشید و از اسلام دم زد، از راز و نیاز به درگاه خدا گفت. برای تکمیل عوام فریبی و اغفال مردم از عدالت و دفاع از مظلوم سخن راند و نسبت به ظلم و تجاوز و غارتگری هایی که به مردم شده شکوه کرد.[9]

شاه در ادامه سخنرانی خود در میدان آستانه مقدسه قم مخالفان خود را «نفهم»، «قشری»،  «مفت‌خور»، «یک مشت احمق ریشو» و «خائن» دانسته و آنها را وابسته به بیگانگان قلمداد کرد و گفت که حکومتش هیچ زندانی سیاسی ندارد.[10] البته او تا واپسین ماه های حکومتش نیز حاضر نبود وجود «زندانی سیاسی» در زندان های حکومتش را بپذیرد و در برابر فشار نهادهای مدافع حقوق بشر می گفت که اینها که دربند هستند زندانیان امنیتی هستند نه سیاسی. با این حال شاه در روزهای آخر عمرش که در تبعید و دربه دری به سر می برد پذیرفت که حداقل ۱۵۰۰ زندانی سیاسی داشته است.[11]

 استقبال‌کنندگان از شاه در میدان آستانه قم، ۴ بهمن ۴۱

شاه حتی در مصاحبه مشهورش با اوریانا فالاچی نیز چنین تصویر مضحکی برای جعل مشروعیت دینی برای خود ارائه کرده و خطاب به ایشان می گوید:

«من تعجب می کنم که شما درباره الهام چیزی نمی دانید. هر کسی از خوابنما شدن های من خبر دارد. من آن را حتی در شرح حال خود نوشته ام. من در کودکی دو بار خواب ‌نما شدم. اولی وقتی که پنج ساله بودم و دومی وقتی که شش ساله بودم. اولین دفعه من امام آخر خود را دیدم. کسی که بر اساس مذهب ما غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد … برای من حادثه ای پیش آمد. من روی صخره‌ای افتادم و امام زمان مرا نجات داد. او خودش را بین من و صخره [حایل] کرد. می دانم چون او را دیدم، او را دیدم، او را به رأی‌العین دیدم؛ نه در رؤیا. حقیقت مطلق. آیا متوجه منظورم می شوید؟ من تنها کسی بودم که او را دیدم … هیچ کس دیگر نمی توانست او را ببیند غیر از  من. چون … اوه! متأسفم که شما آن را درک نمی کنید.»[12]

با برگزاری انتخابات ظاهری در شش بهمن 41 و ادعای حمایت قاطع ملت از آن و اعلام پیروزی انقلاب سفید، دشمنی و معارضه با هر يك از اصول آن، به منزله نفي همه موارد آن تلقي می شد و هر نوع مخالفتي، معارضه با كل اصلاحات قلمداد گرديده و به شدت سركوب شود.[13]

رژیم و عمال وابسته اش هر صدای غیر هم ساز، و گام غیر همگام و همراه را سرکوب و مخالفت آنان، به ويژه از نوع مذهبي و روحاني و مراجع و علماي حوزه علميه و ديگر جاها را مخالفت با آزادي زنان دانسته و البته از طرفدادران و وابستگان مالكين و زمين داران بزرگ قلمداد می نمود تا آنها را وادار به سكوت كنند. بنابر اين، انقلاب سفيد شاه با تمام ظواهر فريبنده اش چیزی نبود جز براي غارت مردم و خفه كردن هر صداي آزاديخواهانه در نطفه، و وابستگي ايران.[14]

شاه نيز پس از برگزاري رفراندوم، به طور علني روحانيون را متهم به ارتجاع سياه كرد و آنها را بدتر از كمونيست ها دانست.[15] سركوب كليه مخالفان دروني و بيروني دستگاه رژيم نيز، نمايشی بودن انقلاب سفيد را تاييد می‌كند.[16]

از بهمن سرد ملت ایران در سال ۴۱ که شاه سواره بود، تا بهمن سبز سال ۵۷ که پیاده شد و آواره. زمستان‌های متعددی بر مردم تحمیل شد، پستی و بلندی های فراوانی طی شد. ولی چیزی که در این مدت عوض نشد «سیاست زر و زور و تزویر» رژیم پهلوی و استبداد و استحمار و استعمار آن دوران بود و غیرت دینی و ملی مردم ستمدیده ایران، که در نهایت کار ساز شد و به رهبری حضرت امام دست به انقلابی زدند که انقلاب سفید پوشالی شاه را تباه و روی بزرگان و بانیان آن را سیاه کرد.



[1]. مصاحبه با تاریخ سازان جهان، اوریا فالاچی، ج 2، ص 292

[2]. انقلاب اسلامي و ريشه‌های آن، عمید زنجانی عباسعلی، ص 448- 447.

[3]. صعود محمد رضا شاه به قدرت، امیر اعلایی شمس الدین، ص 414.

[4]. ايران در قرن بيستم، جان پیر دیگار و دیگرا، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، ص 168.

[5]. ایران سراب قدرت، رابط گراهام، ترجه فیروز فیروزان، ص 85.

[6]. همان، ص 262

[7]. همان، ص 263

[8]. شاه و کارتر، مایکل لدین، ترجمه مهدی افشار، ص 117

 [9]. زندگی نامه سیاسی امام خمینی، رجبی محمد حسن، ص 181.

[10]. همان، ص 78.

[11]. صحیفه امام، ج 1، ص 133

[12]. تاریخ سیاسی 25 ساله ایران، نجاتی غلامرضا، ص 224

[13]. صحیفه ی امام، ج 1، ص 135 تا 137

[14]. داستان انقلاب، طلوعی محمود، صص 199 – 197.

[15]. نهضت امام خمینی، روحانی سید حمید، ج 1، قم، انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین حوزه ی علمیه قم، آذر 1361، ص 259 تا 261

[16]. ایران سراب قدرت، رابط گراهام، ترجه فیروز فیروزان، ص 85.

 


چهارشنبه, 28 دي 1390

تحلیل و تفسیر امام خمینی از وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور در آستانه ی انتخابات دوره ی 17 مجلس شورای ملی؛ سال 1330

از صدور فرمان مشروطیت در سال 1285خورشیدی تا انقلاب اسلامی 1357، کلاً 24 دوره مجلس شورای ملی تشکیل شد. در بین برخی از دوره ها فترت و تعطیلی پیش آمده و مجلس عملاً فعال نبود. نخستین دوره ی آن در 14 مهر 1285 در کاخ گلستان و در حضور مظفرالدین شاه قاجار گشایش یافت. چها دوره از آن متعلق به دوران قاجاریه بود. و مجلس دوره پنجم که در تاریخ 22 بهمن 1302 خورشیدی افتتاح گردید، لایحه ی انقراض قاجاریه و تفویض کشور به رضاخان (رضا شاه) را تصویب کرد. و بیست دوره ی بعدی (دوره ی 5 تا 24) در زمان پهلوی ها بود.

 

دوره ی نمایندگی مجالس شورای ملی از نخستین آن تا دوره ی نوزدهم (19/3/1335 تا 29/3/1339) دو ساله بود. از دوره ی نوزدهم به چهار سال تبدیل شد. با اینحال اکثر دوره های مجلس شورای ملی، بویژه در دوران پهلوی ها، از استقلال کافی برخوردار نبوده و جایگاه اصلی خود را که انقلاب مشروطه بر آن مهر تأیید زده و تأکید  کرده بود به دست نیاوردند. و بیشتر نمایندگان با عنوان منتخب مردم، نمایندگان واقعی مردم نبوده و فرمایشی و سفارشی گزینش شده و از قبل برای رژیم دیکتاتوری شاه، معین و مشخص بود که چه کسانی از کدام شهر وارد مجلس خواهند شد. این وضعیت در دوره ی دیکتاتوری رضاشاه حدت و شدت بیشتری داشت.

 

در همان ایام وزیر مختار انگلیس در گزارشی می نویسد: مجلس ایران را نمی توان جدی گرفت، نمایندگان آزاد نیستند، همچنان که انتخابات مجلس آزاد نیست. وقتی شاه بخواهد چیزی تصویب شود، تصویب می شود. اگر مخالف باشد، رد می شود و اگر بی نظر باشد مذاکراتی مفصل و بی هدف صورت می گیرد.[1]

 

 اواخر دوره ی مجلس دوازدهم، با وقایع شهریور 1320، مصادف شد با استعفا و تبعید رضاشاه. پس از خروج رضاشاه از کشور و آغاز مجلس دوره سیزدهم، محمد رضا شاه سعی کرد جهت رعایت ظواهر امر هم که شده، در بعضی شهرستان ها نیمچه رقابتی ایجاد کرده و به طور مستقیم نماینده دلخواه خودشان وارد مجلس نشود، و به ظاهر تا حدودی منتخب مردم به حساب آیند. البته در مقاطعی از دوران رژیم پهلوی که فضای سیاسی و اجتماعی نسبتاً تغییر کرده و اشخاص و احزاب و گروه های سیاسی توان و قدرت حضور در عرصه سیاسی پیدا می کردند، مجالس با کارآمد و فعال و تأثیر گذاری تشکیل می شد. مجالس شانزدهم و هفدهم مجلس شورای ملی از جمله ی این دوره ها بودند.

 

دوره ی شانزدهم (شروع 1328ش تا 29 بهمن 1330ش) یکی از کارآمدترین و فعال ترین مجالس شورای ملی بود. چراکه علاوه بر ده ها طرح و لایحه ی مهم، ملی شدن صنعت نفت هم مطرح شد. همچنین مهم ترین کانون فعالیت و دسته بندی ها و احزاب سیاسی در مجلس شانزدهم رخ داده و اقلیت آزادیخواه با تمام توان فعال و پشتیبانی مردمی را به همراه داشتند.

 

اوضاع سیاسی واجتماعی دهه 30 کشور و کارآمدی و کار وتلاش مجلس شانزدهم باعث گردید که گروه های مذهبی، بویژه روحانیت آگاه نیز به رهبری آیت الله کاشانی نسبت به دوره های پیشین، بطور گسترده تر و برنامه ریزی شده به مسئله ی انتخابات ورود پیدا کنند. در آستانه انتخابات دوره هفدهم مجلس شورای ملی آیت الله کاشانی که تازه از تبعیدگاه خود، بیروت، بازگشته و در تکاپو بود تا این دوره از مجلس را از طرفداران خود انباشته کند، سعی کرد از تمام شهرها نمایندگانی مشخص و حمایت نماید. یکی از این شهرها یزد بود. لذا با تماس با بازاریان و اصناف و روحانیون جوان یزدی، از روحانی جوان و خوشنام، شیخ مهدی حائری یزدی، فرزند آیت الله آشیخ عبدالکریم یزدی حمایت نمود.

 

در این بین با اینکه دأب و منش سیاسی امام خمینی این بود که با وجود و حضور مراجع بزرگ همچون آیت الله بروجردی و علما و بزرگان سیاسی مثل آیت الله کاشانی عملاً سکوت پیشه کنند و به طور مستقیم وارد مسائل سیاسی و اجتماعی نشوند، ولی در آستانه ی انتخابات دوره ی هفدهم مجلس (انتخابات دوره ی 17، نیمه ی بهمن 1330ش) نظراً بی تفاوت نمانده و جهت راهیابی افراد مورد وثوق و مطمئن به مجلس، در صدد ترقیب و تشویق برآمده و در تاریخ 18/4/1371ق (25 دی ماه 1330ش) نامه ای به حجت الاسلام وزیری یزدی، یکی از روحانیان سرشناس یزد، می نویسند و ضمن تحلیل اوضاع سیاسی کشور، به ایشان توصیه می کنند؛ از شیخ مهدی حائری، یکی از داوطلبین نمایندگی یزد حمایت نمایند. در بخشي از اين نامه آمده است:

 

«... لابد وضعيت مملكت و مفاسد جاريه را مي دانيد. از طرفي نفوذ مخالفين ديانت و از طرفي سرايت مفاسد اخلاقي و اجتماعي در تمام طبقات به طور وحشت آور كه تمام شئون دين و دنياي مسلمين را تهديد مي كند و با اين سهل انگاري مسلمين خصوصأ علماي اعلام، خداي نخواسته اسلام با خطر بزرگي مواجه خواهد شد. در اين موقع هم افكار متشتتة اهل علم و بي نظمي وضعيت مسلمين، يكسره مهار كشور ممكن است از دست برود. در موقع انتخابات آقایان به فکر می افتند، لیکن غالباً همیشه فکرهای دور از منطق و خالی از زمینه است و با این وضعیت با شکست مواجه می شدند. طبقه­ی متدین در این ایام به فکر مسئله­ی شرعیه می افتند و تا در اطراف مسئله بحث کنند دیگران با فعالیت نتیجه را می­برند و انسان نمی­داند با این بی­فکری و بیچارگی مسلمین چه کند. لیکن در این حال که حضرت آقای آقامهدی آیت­الله­زاده­ی حائری، دامت افاضاته، زیر این بار رفته­اند و هیاهوی کاندیدای ایشان برای روحانیت عموماً و برای حضرات آقایان یزدی خصوصاً گران تمام می­شود. ایشان زمینه­های مساعدی دارند لیکن تأیید و تبلیغ حضرات آقایان خیلی مؤثر است. اگر چند نفر از قبیل ایشان در مجلس بودند ممکن است بتوانند قدم­های بزرگی بردارند و یا لااقل از فسادها بکاهند. انتظار می رود که امثال جناب عالی کمک مؤثری بفرمایید...»[2]

 

حضرت امام در مرقومه ی شریفه خود به چند نکته ی مهم اشاره دارند که با توجه به وضعیت فعلی کشور، بازخوانی و دقت در آن خالی از فایده نیست. نامه به چهار محور اساسی و مهم اشاره دارد:

 

1ـ گسترش مفاسد اخلاقی و اجتماعی در تمام طبقات و در تمام شئون دین و دنیای مسلمین.

 

2ـ نفوذ مخالفین دیانت که خطر بزرگی برای اسلام به حساب می آیند.

 

3ـ سکوت و خاموشی و گاه سهل انگاری علمای اسلام نسبت به اوضاع سیاسی کشور و افکار متشتت و عدم وحدت نظر میان آنان.

 

4ـ بی نظمی ها و بی قانونی های سیاسی و اجتماعی در سطوح مختلف که ممکن است موجب از بین رفتن کشور شود.

 

دغدغه حضرت امام کاملاً گویاست. از منظر ایشان این چهار خطر اگر مهار نشوند در نهایت موجب از بین رفتن کشور و جامعه خواهد شد. خطراتی که به شکلی نو و در قامتی جدید وضعیت فعلی کشور جمهوری اسلامی ایران را شامل می شود.

 

 

 

 

[1] . یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ص126

 

[2] . انقلاب اسلامي در يزد، ج 1، ص 232.

 

 


سه‌شنبه, 27 دي 1390

به نام مسلمانی بس کرده ایم / نیستیم آگه که به چاه اندریم!

به چند، از هزار جملات توجه کنید:

 

«هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.» (قانون اساسی ج11، اصل 39)

 

«همه ملت موظفند كه نظارت كنند بر اين امور. نظارت كنند اگر من يك پايم را كنار گذاشتم، كج گذاشتم، ملت موظف است كه بگويند پايت را كج گذاشتى، خودت را حفظ كن. مسأله، مسئله مهم است. همه ملت موظفند به اينكه نظارت داشته باشند در همه كارها... بازارى بايد اعتراض كند؛ عرض بكنم كه كشاورز بايد اعتراض كند؛ معممين و علما بايد اعتراض كنند. اعتراض كنند تا اين كج را راست كنند...  بايد اين طور باشد. بايد مسلمان اين طور باشد كه اگر- هر كه مى‏خواهد باشد، خليفه مسلمين و عرض بكنم هر كه مى‏خواهد باشد- اگر ديد پايش را كنار گذاشت، شمشيرش را بكشد كه پايت را راست بگذار.» امام خمینی (صحیفه امام، ج8، ص 5 و 6)

 

«الآن مكلّفيم ما، مسئوليم همه‏مان، همه‏مان مسئوليم، نه مسئول براى كار خودمان؛ مسئول كارهاى ديگران هم هستيم... اگر من پايم را كج گذاشتم، شما مسئوليد اگر نگوييد چرا پايت را كج گذاشتى؟ بايد هجوم كنيد، نهى كنيد كه چرا؟» امام خمینی (همان، ص 487)

 

«باید همه ی آحاد ملت، کوچک و بزرگ، مسؤولان در سطوح مختلف و هرکس که کاری در دستش است، این نکته را حدیث نفس خود کند و پیمان ببندد که راه امام را ادامه دهد و به سمت هدف های او حرکت کند، در این صورت، عشق و محبت و ارادت و شاگردی ما نسبت به او، صادق خواهد بود.» مقام معظم رهبری

 

بر اساس اصل 39 قانو اساسی ج 11، حفظ حرمت و حیثیت همگان اعم از موافق و مخالف و معاند و... واجب است و عدم آن تخلف! حتی اگر طرف مجرم باشد و مستحق مجازات! نه صرف اتهام، آنهم طبق برداشت احساسی و شیطانی و...

 

دو جمله ی بعدی هم از امام راحل! که می فرماید همه مسئولند و موظف! و فردای قیامت پاسخگو! که چرا بر کجی و ناراستی دولت و حکومت و حاکمان و مسئولان معترض نشدید؟ نشوریدید؟ هجمه نکردید؟ و... هجمه و اعتراض خیابانی که... لسانی و زبانی هم که فریاد به جایی نرسد! البته فریادگر به جایی برسد که عرب نی انداخت! پس می ماند شکوائیه و رنج نامه نگاری و...

 

جمله ی آخرین نیز از مقام معظم رهبری است که مؤید و مؤکد است بر تأکیدات و تقنینات بالا در سیاق و صورت!

 

حال! گذشته و سالیان دور هیچ! اما در این چند روزه ی پس از نوشته ی سردار علایی، به کدام از این اصل و فرمایشات چقدر عنایت و عمل شده؟ در حالی که هنوز نه مجرم است و نه متهم شناخته شده! اما بارها و بارها از سوی رسانه های مجازی و عمومی، حقیقی و حقوقی به بدترین نوع، مورد اهانت و... قرار گرفته! چه باید کرد؟ این است مسلمانی؟

 

دود آه است بنائی که تو می سازی          چاه راه است کتابی که تو می خوانی

 

دیده بگشای، نه اینست جهان بینی          کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی

 


يكشنبه, 25 دي 1390

عجب صلیب قشنگی! چه هنرمندانه!

شب چهارشنبه، 13 دی ماه 90، شهر (مقدس و ام القرای جهان اسلام و مرکز...!) قم، ساعت 8 شب با اتوبوس شرکت واحد که پر از جمعیت و حداقل ده دوازده تا روحانی، اعم از پیر و جوان در آن نشسته یا ایستاده، در حال حرکت به طرف منزل، با ترافیک سنگین خیابان شهدا (صفائیه) و بلوار امین و...

 

لحظه ای چشمم افتاد به جوانی که کنار راننده، پشت به طرف جمعیت نشسته! چیزی نظرم را جلب کرد و کف کردم (از این ادبیات عذر خواهی می کنم) و میخکوب بر کف اتوبوس! بله! پس کله ی آقا پسر جوان (حدود 20 ساله) به صورت خیلی هنرمندانه و زیبا، به اندازه ی حدود 12 در 8 سانتی متر صلیب تراشیده شده، بوسیله ی آرایش ماهرانه ی مو! مبهوت از این کار هنرمندانه و غرق در ریزه کاری و زبردستی و چیره دستی آن استاد آرایشگر! و غرق در شگفتی زمانه!

 

خواستم چیزی بگویم و توضیحی بخواهم (جرأت تذکر که نیست!) و یا با اخذ اجازه، با گوشی همیشه همراه، عکسی بگیرم، برای استناد نوشته ام، اما عقل سلیم نهیبم زد؛ مگر سیر شدی ز خویش و جان خویش؟ اگر تو سیر شدی! من نشدم! گفتم چاره و تدبیر چیست؟ گفت: چاره ای نیست، بجز دیدن و حسرت خوردن! یا همان به که بر نوشتن در «کنج درون» خود بسنده کنی که زمانه، زمانه ای است بس رنج آور و مردم آزار؛ روزی دو در این رحیل خانه / می باید ساخت با زمانه و گر «با جور و جفای زمانه، نسازم، چه بسازم؟ / چون زهره و یارا نبود، چاره مداراست!

 

آخه! جالب تر و عجیب تر از آن صلیب تراشیده و حکاکی شده بر پس کله! آهنگ تلفن همراه آن جوانک بود! کدام آهنگ؟ آهنگ و ترانه ی آن ورِ آبی؟ نه! بل؛ صدای روح خراش و عقل گریز و دل مریض مداحی یکی از مداحان عاشق پیشه و دیوانه ی (قصدمان توهین نیست! این اسم انتخاب خودشان است) کشور که که با مداحی او، هم می توان به ثواب حرکات موزون رسید و هم به کباب هیئت های سینه زن محزون!

 

آیا واقعاً هدف از انقلاب اسلامی و پیاده کردن اسلام و روح قرآن در جامعه این بود؟ آن هم پس از گذشت 33 سال از انقلاب و تشکیل و تثبیت نظام و حکومت؟ تازه کجا؟ در شهر مقدس قم! مشکل کجاست؟ علت چیست؟ از اسلام و احکام نورانی اسلام که نیست! حتماً باز هم استکبار جهانی و تهاجم... اما، بینی و بین الله گذشت زمان و تجربه ثابت کرده، این حرف ها همش توهم و پاک کردن صورت مسئله است! مشکل و گیر کار در ناکارآمدی برداشت های غلط و یکجانبه و تحکمی از احکام اسلام و قرآن و تصمیمات و عملکرد ضعیف و غلط مسئولان و مدیران جامعه است. آنهم در همه جوانب و زمینه ها؛ اعم فرهنگی، اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و...

 


شنبه, 17 دي 1390

سیره نظری و عملی امام خمینی در برابر مخالفان سیاسی

 

 

مقدمه: در این دنیای فانی، اگر به خود بیایی! هیچ فردی را بی مخالف نیابی. یکی کم و یکی بیش، اما بی مخالف، هیچ! در جهان سیاست نیز چنین است؛ بر هر دولت و نظامی، هم مخالف است و هم محارب، در هر مکان و زمانی! چه دولت های غیر دینی و چه الهی. گاه در قالب فردی و گاه در هیئت جمعی و گاه نظامی! لذا «بازار مخالف کی شود سست؟» هرگز!

 

قطعاً این مخالفان در هر فرصتی که پیش آید ساز ناکوک زده و اظهار وجود کرده و هیچ وقت ساکت ننشسته و نظاره گر نخواهند بود. وقتی هم که بادِ ناموافق آنان وزیدن گیرد، هر کدام به جهتی و به رنگی و با انگی وزیدن خواهند کرد و در حد توان خویش، گرد و خاکی بلند و خس و خاشاکی را نمایان!

 

پس برای همه کس و همه چیز و همه زمانها، گذاری و گریزی از مخالف نیست! اصلاً طبیعت و خلقت بشری به گونه ای است که نیازمند مخالف بوده و گاه برای ادامه حیات، بویژه حیات سیاسی، محتاج به آن است، حتی زمانی لازم می آید که خود به دست خود، رقیب تراش و مخالف پرور باشد. اما مهم نوع نگاه و نحوه تعامل با مخالفان و ناموافقان است و بس!

 

بر اساس نصوص دین و مذهب، پیام قرآن و سنت، و سیره پیامبر و ائمه عصمت و طهارت؛ حتی پس تشکیل حکومت و کسب قدرت، نباید برخورد با دشمنان و مخالفان با ذلّت باشد و مذمّت و خفّت! پیشوایان دینی ما نظراً و عملاً تأکید کرده اند بر مدارا و تساهل و رحمت و گذشت. اگر نبود نمونه های بی شمار و خدشه ناپذیر در روش و عمل پیامبر اسلام و امامان شیعه، نسبت به رعایت حق و حقوق و احترام به مخالفان سیاسی، شاید می شد طور دیگری نگریست و برداشت کرد.

 

عمل پیامبر(ص) در دوران حکومت خود با عمروعاص، ابوسفیان و امثال آنها که نه فقط آنها را بخشید و مجازات نکرد و با مهربانی و عطوفت برخورد کرد، بلکه حق و حقوق آنان از بیت المال را هم قطع ننمود.

 

رفتار امام علی(ع) نیز با دشمنان و مخالفان اینگونه بود. خوارجی که بر او شمشیر کشیدند و جمعی از بهترین یارانش را به شهادت رسانیدند، اما امام عدل و عدالت [به قول شهید مطهری، در کتاب جاذبه و دافعه امام علی] آنها را «زندانشان نکرد و شلاقشان نزد و حتی سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکرد. به آنها نیز همچون سایر افراد می نگریست... آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنها رو به رو می شدند و صحبت می کردند. طرفین استدلال می کردند، استدلال یک دیگر را جواب می گفتند... خوارج می آمدند در مسجد و در سخنرانی و خطابه علی پارازیت ایجاد می کردند... و در نماز جماعت به علی اقتدا نمی کردند، زیرا او را کافر می پنداشتند... [اما امام علی(ع)] به هیچ وجه مزاحم آنها نمی شد و حتی حقوق آنها را از بیت المال قطع نکرد.»

 

امام خمینی نیز که دعوت گر و رهبری از نسل همان پیامبر و ائمه معصومین بود، سعی کرد در نظر و عمل تالی تلو آن بزرگان باشند و در بر خورد با مخالفین سیاسی خود و نظام تازه تأسیس اسلامی، آنگونه بیندیشند و عمل نمایند که آن پیشوایان کردند.

 

ایشان در تقریرات فلسفه می فرماید: «اگر قومى با ما موافق نشدند، نبايد اگر يك‏ جهت حقى را هم قائل شدند، ما به مناسبت احراز عداوت كلى، زمزمه مخالفت كلى با آنها سر داده و حرف حق را هم به جهت مخالفت با آنها، قائل نشويم. و الّا اگر بنا بر اين باشد بايد ما با تمام الهيين عالم بناى مخالفت گذاشته و اعتقاد به وحدانيت و توحيد را هم از دست بدهيم.»

 

یا در پاسخ به یک استفتاء که درباره ارتباط و دوستی و رفت و آمد با افرادی که مخالف نظام جمهوری اسلامی هستند، می فرماید: «اشکالی ندارد.»

 

حجت السلام والمسلمین استاد سید هادی خسروشاهی، سفیر وقت ج اا در واتیکان در خاطرات خود نقل می کنند: «پس از ماجرای عزل بنی صدر و فرار وی به خارج، [من در ایتالیا بودم] یکی از دانشجویان که عضو انجمن اسلامی دانشجویان در ایتالیا بود، نزد من آمد و اطلاع داد که می خواهد به پاریس برود و با پیوستن ظاهری به مقاومت (گروه منافقین) بنی صدر را ترور کند! او از من به عنوان یک روحانی مجوز شرعی می خواست. به او گفتم: بنده نه قاضی شرع هستم و نه حاکم دادگاه انقلاب و نه اهل حکم و فتوی. با اصرار مجدد وی، به او گفتم: برای شرکت در سمینار سفرای ایران در خارج، که هفته آینده در تهران منعقد خواهد شد، عازم ایران هستم و حکم شرعی این امر را فقط از امام خمینی که شما مقلد ایشان هستید، خواهم پرسید و پاسخ را برای شما خواهم آورد! این دانشجوی که در خلوص او شکی نبود و بعدها هم جزو کادر رسمی وزارت امور خارجه شد، خیلی خوشحال شد و قرار شد منتظر پاسخ امام خمینی باشند.

 

هفته بعد که به ایران آمدم و در دیدار با امام، موضوع را به عنوان یک سئوال شرعی مطرح کردم. امام فرمودند: برای چی این کار را می خواهد انجام دهد؟ گفتم: آقای بنی صدر در خارج، مصاحبه های زیادی علیه حضرتعالی و نظام اسلامی انجام می دهد و مقالاتی نیز در روزنامه انقلاب اسلامی خود، علیه ولایت فقیه می نویسد...

 

امام فرمود: مگر کسی را که علیه من حرف می زند، می توان کشت؟ ولایت فقیه هم که ما به آن معتقدیم یک مسئله فقهی است و آقایان فقهاء هم در باره آن نظرات مختلفی دارند و البته آن آدم [بنی­صدر] در مقالات خود که جنابعالی برای من فرستاده بودید و من بعضی از آن ها را خواندم، به من فحش می دهد، آیا کسی را که به من فحش می دهد می توان به قتل رساند؟

 

در ادامه حضرت امام سئوال کردند، آیا آن آدم [بنی صدر] در نوشته های خود منکر ضروریات دین شدند؟ عرض کردم: تا آنجا که من خوانده ام، منکر هیچ یک از ضروریات دین نشده.

 

امام فرمود: اگر اینطور است، پس شما آن فرد را از طرف من نهی کنید و اجازه ندهید که این کار را انجام دهد.»

 

آقای خسروشاهی در خاطره دیگری نقل می کنند: «در سفری به الجزایر، برای شرکت در کنفرانس اندیشه اسلامی، همراه آیت الله تسخیری، دبیرکل مجمع تقریب مذاهب اسلامی به الجزایر رفتیم. جلسات کنفرانس با حضور شخصیتهای برجسته جهان اسلام و عرب و دانشجویان زیادی طی یک هفته برقرار بود. سخنرانی بنده با توجه به شرایط اول انقلاب، حال و هوای انقلابی داشت و مورد استقبال جوانان قرار گرفت. در موقع خروج از سالن یک جوان از من خواست در گوشه ای به سخن او گوش دهم. به گوشه ای رفتیم و او به عنوان یک امر محرمانه و امانت شرعی، مطلبی را با من در میان گذاشت و خواستار پاسخ شرعی آن شد. او که «ابوالعلا» نام داشت، گویا از اعضاء یکی از گروه های جهادی مصر بود و برای دیدار با بعضی از اسلام گرایان الجزایر و شرکت در کنفرانس، به آنجا آمده بود. او گفت: همسر شاه ایران ـ فرح ـ که در قاهره اقامت دارد و میهمان انور سادات است، همراه بچه هایش هر شب جمعه به مسجدالرفاعی می آید که جنازه شاه در آنجا دفن شده و مأمورین پلیس و نیروهای امنیتی هم در مقابل درب مسجد، مراقب هستند اما به راحتی می توانیم با سوار با موتوری، به هنگام عبور از جلو مسجد نارنجکی بسوی آنها پرتاب کنیم تا همه آنها کشته شوند. ایشان هم مجوز شرعی و به قول خودش حکم و فتوا می خواست. من به او گفتم: بنده مفتی نیستم و در مسائلی از این قبیل نه دخالت می کنم و نه نظر می دهم. او گفت: از شیخ [صادق، حاکم شرع وقت دادگاه های انقلاب] خلخالی بپرسید و جواب او را به ما بگویید. به او گفتم: من این مسئله را از امثال آقای خلخالی نمی پرسم، ولی اگر به ایران برگشتم، از شخص امام خمینی مسئله را می پرسم و پاسخ ایشان را به شما اطلاع می دهم. او تلفن تماس مرا در ایتالیا گرفت و گفت پاسخ را از شما می گیرم.

 

پس از کنفرانس به ایتالیا رفتم و بعداز دو هفته به ایران آمدم. برای ارائه گزارش واتیکان به خدمت امام رسیدم و این مسئله را هم به عنوان سئوال شرعی یک برادر مسلمان مصری مطرح کردم. امام یک بار دیگر سئوال را از من پرسیدند. پس از توضیح بیشتر، پاسخ دقیق ایشان این بود: اگر جنابعالی و یا آن آقایان زن شاه را مفسده می دانید، تقصیر بچه ها چیست؟ حتماً نهیشان کنید و بگویید که به این کار دست نزنند.

 

پس از مراجعت به ایتالیا، روزی همان جوان ـ ابوالعلا ـ با من تماس گرفت و من هم پاسخ منفی امام را به او منتقل کردم. چند ماه گذشت و من باز برای انجام کاری به ایران آمدم و به دیدار امام شتافتم. اتفاقاً همزمان و مصادف شد با دیدار آیت الله شبیری زنجانی و فرزندشان با حضرت امام، من پس از ارائه گزارش از محل مأموریتم، از امام پرسیدم: اگر خاطر شریف باشد در ملاقات چند ماه قبل درباره اقدام بعضی ها، در مورد همسر شاه، سئوال شرعی دوستان مصری را مطرح کردم که فرمودید: گناه بچه ها چیست؟ من تا این جمله را گفتم، امام حرف مرا قطع کرد و فرمود: من آن زن را هم اجازه ندادم! من بلافاصله مطلب را تکمیل کردم و گفتم بلی حضرتعالی فرمودید: اگر از نظر شما و آن آقایان، آن زن مفسده باشد؛ تقصیر بچه ها چیست؟ امام فرمودند: بلی این درست است.

 

سپس گفتم بنده اکنون حق دارم این مطلب را از قول حضرتعالی در جلسه ای بیان کنم، و یا در جایی بنویسم، یا موضوع خصوصی است و فقط جهت اطلاع دوستان مربوطه بود؟

 

حضرت امام فرمودند: هم می توانید نقل کنید و هم می توانید بنویسید.»

 

این ها نمونه ای بودند از روش و منش پیامبرگونه و علی گونه امام خمینی در برخورد با مخالفان سیاسی. مخالفانی که زشت ترین و ناجوانمردانه ترین اهانت ها را علیه نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه و ولی فقیه زمان مطرح می کردند. 


سه‌شنبه, 13 دي 1390

روزگارِ غريبي

یاران چه غریبانه هستند در این خانه          گه سوخته اند چون شمع، گه، همچو پروانه

 

بانوي دوران غربت امام و انقلاب،[مبارز نستوه خانم دباغ]، سفیر و یکی از حاملان پیام همیشه جاوید امام خمینی به صدر هیئت رئیسه شوروی (گورباچف) در غربت و تنهايي، چرا و به چه دليل!

 

عجب روزگار غریبی است، این روزگار ما! عجب دنیای بی مهر و وفایی است، دنیای ما! عجیب­تر و دردناک­تر از همه، اینکه انسان در خانه و کاشانه­ی خودش که سال­ها با خون­دل و رنج و سختی بسیار ساخته و آبادش کرده، و در سایه انقلاب و نظامی که خود منظوم آن بوده، غریب و تنها و فراموش شده باشد! تازه، این دردِ غریبی و تنهایی دو چندان می­شود وقتی ببینی بعضی از مدعیان اين عمارت و سینه چاکان این انقلاب و نظام امروزی، كه در دوران سختی و غربت امام و یاران امام و مبارزان، در گوشه­ی عافیت بودند و گاه از پشت خنجر می­زدند، امروزه کاسه­ی داغ­تر از آش شده و...

 

خانم مرضیه حدیده­چی (دباغ)، يكي از غريبان و فراموش شدگان اين روزگار بي وفا و بي مهر ماست. پيشكسوت جهاد و شهادت و مبارز انقلابی و يار و همراه هميشگي امام خميني، در بستر بيماري و به دور از جمع ياران در گوشه اي، نيم قرن مبارزه و رنجوري و مشتاقي را مرور مي كند، پنجاه سال درد و رنج مبارزات و ایستادگی و شیرینی پیروزی و ثمر دهی آن را به خاطر می آورد. بانويي كه در دوران  تنهايي امام، مردانه و شجاعانه از او و آرمانهايش دفاع كرد و سختي هاي زندان و شكنجه هاي ستم شاهي را بر جان خريد اما دست از اعتقادات ديني و ارزش هاي اسلامي نكشيد. كسي كه سوخت و با ظلم و ستم نساخت! كسي كه شكنجه هاي جسمي و روحي ديد و خود را نباخت و زينب وار بر ستمكاران و جباران تاخت. او كه با جان و مال و آبروي خويش از اسلام و امام و رهبر خويش دفاع كرد. كسي كه پيش از انقلاب جواني خود را فداي راه و خط امام و انقلاب نمود ولي با گذشت سي و سه سال از پيروزي انقلاب و در سنين پيري غريبانه در بستر بيماري است! عجب روزگار نامردي است اين روزگار! او كه:

 

بسي رنج برد اندر آن روزگار          به افسون و انديشه بي شمار

 

اما حالا چرا اينگونه؟

 

زبان حال ایشان و امثال ایشان شاید این باشد که:

 

گر گمشتگان روزگاريم          ره يافتگان كوي ياريم

 

یا اینکه:

 

گر چه یاران فارغند از یاد من          از من ایشان را هزاران یاد باد

 

آیا واقعاً هر انقلابی بچه های خودش را می خورد؟!

 

***

 

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست     

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی             

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

 

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست                    

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار                     

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند                    

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست         

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

 

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت     

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

 

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش                

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد.

 


شنبه, 10 دي 1390

پیامی متفاوت از دیگر پیام ها!

آن عهد یاد باد که از بام و در مرا          هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی

 

از جمله آثار مکتوبی که از امام خمینی به یادگار مانده، پیام­های مختلف دینی و سیاسی و اجتماعی است که در کتاب نفیس 22 جلدی صحیفه امام گردآوری شده است. این پیام­ها که در دوران مبارزات، یکی از اصلی­ترین ابزارها و محورهای ارتباطی حضرت امام با مردم و پیروانش بود، غیر از دیگر آثار مکتوب ایشان، اعم از؛ کتابها، نامه­ها و تلگراف و... می­باشد.

 

مجموع این پیامها که در دوران حیات پر برکت ایشان نوشته و انتشار یافته، جمعاً 830 عنوان می باشد. نخستین آن خطاب به ملت ایران، در تاریخ 15/2/1323ش، در راستای دعوت به قیام برای خدا صادر شده و ما بقی 829 فقره با شروع مبارزات حضرت امام با رژیم پهلوی، تا رحلت جانگدازشان (از آذر ماه 1341 ش تا 20 اردیبهشت 1368 ش) انتشار یافته است. اگر سیر تاریخی پیام­ها را در نظر بگیریم خواهیم دید، بجز یک مورد، بیشتر آنها در مسیر نهضت اسلامی و در جهت بیداری و دعوت به استقامت و پایداری مردم بوده و دارای محتوای حماسی و الهی است.

 

حضرت امام در مدت 27 سال از زندگی سیاسی خود 829 پیام، یعنی به طور متوسط هر سال 31 پیام صادر کرده­اند. این نشان از نقش و اهمیت پیام­ و در عین حال تیزبینی حضرت امام در استفاده از آن در راستای قیام بر علیه ظلم و استبداد بوده است. از این رو باز خوانی و تحلیل مضامین و مخاطب شناسی پیام­ها، تطبیق محتوا و اهداف پیام­ها با رخدادها و حوادث پیش آمده در مسیر نهضت اسلامی، پژوهشگران را در تحلیل واقعیت­های انقلاب اسلامی و دریافت علت رهبریِ کارآمد و مردمی امام خمینی یاری رسانده و ابعاد و اسرار ناگشوده از رهبری امام و امت امام را مکشوف می­کند.

 

اما یکی از این پیام­ها، متفاوت از دیگر پیام­هاست؛ پیام به «گورباچف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی»! پیام غیر مترقبه­ای که در تاریخ 11 دی ماه 1367 نوشته و 13 دی 67 به همراه هیئتی عالی رتبه به کادر رهبری شوروی ابلاغ گردید. پیامی که توجه جهانیان، بویژه کنجکاوی همگان را نسبت به محتوای آن برانگیخت. پیامی که از لحاظ داخلی و خارجی و روال دیپلماتیک و محتوا، متفاوت با دیگر پیامها بود. لذا با ابلاغ و آشکار شدن مضمون آن، علاوه بر رهبران شوروی، سران و سیاستمداران قدرتمند دنیا را  هم شگفت زده و تحلیل گران رسانه­های جهانی را غافلگیر کرد.

 

اکثر پیام­های حضرت امام، خطاب به عموم ملت و جنبه داخلی داشت، یا اینکه خطاب به عامه مسلمین جهان بود. بعضی پیام­ها هم جنبه دیپلماتیک و کاملاً تشریفاتی داشت و بیشتر برای تشکر و تبریک مناسبت ها به سران کشورهای اسلامی بود. اما این پیام غیر از این بود. هدف و محور اصلی پیام، معرفی و آشنا ساختن رهبر و سران اتحاد جماهیر شوروی با معارف بلند توحیدی و اسلامی، به عنوان بهترین و امن­ترین راه برای برون رفت از مشکلات عدیده آن کشور بود:

 

«جناب آقای گورباچف، باید به حقیقت رو آورد. مشکل اصلی کشور شما مسئله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست. مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست... مشکل اصلی شما مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدأ هستی و آفرینش است.»

 

آیا این، دعوت به پذیرش اسلام بود؟ قاعدتاً نباید منظور امام این باشد. امام خوب می دانست که به چه کسی نامه می نویسد و بازتاب آن چه خواهد شد. با توجه به محتوای عمیق علمی نامه و وضعیت داخلی و بین المللی بلوک شرق در آن زمان، هدف و مقصود حضرت امام فراتر از دعوت به اسلام بود.

 

هدف و مقصود اصلی امام خمینی از این پیام را می توان در چند بند خلاصه نمود:

 

ـ اینکه انسان ذاتاً خداپرست بوده و توحیدی است، الحاد و نفی خدا و خداپرستی بیهوده و بر خلاف فطرت بشری است. مشکل در سیاست الحادی می باشد نه در دین الهی.

 

ـ دین و اعتقادات دینی مخدر جامعه و افیون ملت ها نیست. آنچه مشکل و مشکل زاست، نوع نگاه غلط و عمل ناقص و دلخواه نسبت به ادیان الهی، به ویژه دین اسلام است، نه آموزه های دینی.

 

ـ خواسته بود بگوید که هرگونه تغییر اساسی در یک نظام کهنه و پوسیده نیازمند تکیه گاه و پشتیبانی عمیق و محکم است و آن نیست مگر قدرت الهی و توحیدی نه  کشورهای غربی که هر آن ممکن است خود متزلزل شوند.

 

ـ حضرت امام کاملاً به وضعیت در حال فروپاشی شوروی و روند رو به دموکراسی و گرایش گورباچف به دموکراسی غربی آگاه بود، لذا از طریق این پیام خواسته بود ضمن حمایت از مسلمانان، به رهبران شوروی بفهماند که هر چند غرب و آمریکا اسلام را یک تهدید دانسته و اینگونه القا می کنند، ولی در اصل اینگونه نیست و اسلام برای شما تهدید به حساب نمی آید.

 

ـ حضرت امام خمینی دعوت گری از نسل انبیا بود و در پیروی از اجداد طاهرینش وظیف ابلاغ داشت. لذا با ابلاغ اسلام اصیل خواسته بود به تکلیف خویش عمل نماید.

 

در نهایت این اهداف الهی پیام امام بود که باعث شده علی رغم گذشت چندین دهه و تحول شرایط سیاسی و اجتماعی و بین المللی هنوز هم پیامشان قابل تحلیل و توجه باشد. حتی خود شخص مخاطب نامه (آقای گورباچف) پس از چندین سال اعتراف نماید که:

 

«من اگر امروز مجدداً به ریاست جمهوری روسیه انتخاب شوم، اولین کاری که می­کنم بازخوانی مجدد این پیام است.» «اگر ما پیش­گویی آیت­الله خمینی را در آن پیام جدی می­گرفتیم، امروز قطعاً شاهد چنین وضعیتی (فروپاشی و ضعف روز افزون روسیه) در عرصه بین­المللی نبودیم.»

 

 

 
 

آرشیو

درباره من

Feeds

جستجو

پیوندها

پیمایش