یاد یار

غلامعلی رجایی
Main | Next page »
 

شنبه, 23 ارديبهشت 1391

نظر امام رضا درباره نام علی در قرآن

امروز فرصتی شد تا درباره وجه تسمیه انبیای بزرگ الهی تاملی داشته باشم.

اینکه چرا جناب موسی را موسی نامیده اند و جناب عیسی را مسیح و جناب محمد را محمد.

تامل درباره علت نامگذاری انبیای الهی انسان را بیشتر متوجه عظمت رسول گرامی اسلام می کند.

تحقیق درباره اینکه چرا جناب شعیب، هود،آدم و.. به این نامها نامیده شده اند با استفاده از تفاسیر می تواند نتایج بسیار زیبایی باشد.

نوح را از آن جهت نوح گفته اند که از شدت آزار و اذیت مردمی که دعوتش را نمی پذیرفتند و شکنجه های سختی که از آنها می دیده است نوحه و ناله می کرد. در تفاسیر آمده است مردم زمان نوح آن حضرت را چنان کتک می زدند که از شدت درد صدایش به نوحه و ناله بلند می شده است.

موسی را از آن جهت موسی نامیده اند که او را از آب گرفته اند.

وم سیح ازآن جهت مسیح نامیده شده است که در عمر سی و چند ساله خود زیاد سیاحت می کرد و برای هدایت مردم به این طرف و آن طرف می رفت.

و اما پیامبر ما محمد نام دارد و محمود ستایش شده است و ستوده شده.

و در میان غیر انبیا علی وجه خداست و در میان انبیا و اوصیای آنان تنها اوست که افتخار آن را یافته که خدا نام خود را بر او نهاده است.

اخیرا روایتی دیدم که از مطالعه آن هم به وجد آمدم و هم از مظلومیت مولای متقیان، علی علیه السلام متاسف شدم.

در روایت آمده بود، شخصی از امام رضا(ع) پرسید: در کجای قرآن نام جد شما علی آمده است؟ امام فرمود: خداوند در سوره ی زخرف به صراحت از جد ما علی نام برده و فرموده است:

و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم. در ما در همه کتابها که نزد ماست، نام او علی حکیم است. (زخرف آیه 4)

آدم با دیدن این احادیث درمی ماند که چرا دستگاه تبلیغی ما در تبلیغ معارف شیعه این قدر کم کار است و تاسف بارتر اینکه گاه دیده ام بعضی درسخنرانی ها و نوشته هایشان برای اثبات برداشت اشتباهشان مبنی بر اینکه نام مبارک علی در قرآن نیامده است، از سر دلسوزی! چه تر و خشک هایی را که بهم نمی چسبانند!

آیا خدا ما را بخاطر این کوتاهی ها خواهد بخشید؟

امروز فرصتی شد تا درباره وجه تسمیه انبیای بزرگ الهی تاملی داشته باشم.

اینکه چرا جناب موسی را موسی نامیده اند و جناب عیسی را مسیح و جناب محمد را محمد.

تامل درباره علت نامگذاری انبیای الهی انسان را بیشتر متوجه عظمت رسول گرامی اسلام می کند.

تحقیق درباره اینکه چرا جناب شعیب، هود،آدم و.. به این نامها نامیده شده اند با استفاده از تفاسیر می تواند نتایج بسیار زیبایی باشد.

نوح را از آن جهت نوح گفته اند که از شدت آزار و اذیت مردمی که دعوتش را نمی پذیرفتند و شکنجه های سختی که از آنها می دیده است نوحه و ناله می کرد. در تفاسیر آمده است مردم زمان نوح آن حضرت را چنان کتک می زدند که از شدت درد صدایش به نوحه و ناله بلند می شده است.

موسی را از آن جهت موسی نامیده اند که او را از آب گرفته اند.

وم سیح ازآن جهت مسیح نامیده شده است که در عمر سی و چند ساله خود زیاد سیاحت می کرد و برای هدایت مردم به این طرف و آن طرف می رفت.

و اما پیامبر ما محمد نام دارد و محمود ستایش شده است و ستوده شده.

و در میان غیر انبیا علی وجه خداست و در میان انبیا و اوصیای آنان تنها اوست که افتخار آن را یافته که خدا نام خود را بر او نهاده است.

اخیرا روایتی دیدم که از مطالعه آن هم به وجد آمدم و هم از مظلومیت مولای متقیان، علی علیه السلام متاسف شدم.

در روایت آمده بود، شخصی از امام رضا(ع) پرسید: در کجای قرآن نام جد شما علی آمده است؟ امام فرمود: خداوند در سوره ی زخرف به صراحت از جد ما علی نام برده و فرموده است:

و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم. در ما در همه کتابها که نزد ماست، نام او علی حکیم است. (زخرف آیه 4)

آدم با دیدن این احادیث درمی ماند که چرا دستگاه تبلیغی ما در تبلیغ معارف شیعه این قدر کم کار است و تاسف بارتر اینکه گاه دیده ام بعضی درسخنرانی ها و نوشته هایشان برای اثبات برداشت اشتباهشان مبنی بر اینکه نام مبارک علی در قرآن نیامده است، از سر دلسوزی! چه تر و خشک هایی را که بهم نمی چسبانند!

آیا خدا ما را بخاطر این کوتاهی ها خواهد بخشید؟


يكشنبه, 27 فروردين 1391

ببینید این سید چه می‌گوید

جناب آقای فاطمی نیا در یک سخنرانی می گفت:

"آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی – موسس حوزه علمیه قم واستاد  امام- از جایی رد می‌شدند. سید فقیری  نزدیک شان آمد و به صورتشان آب دهان انداخت. مرحوم حاج شیخ بدون اینکه اظهار ناراحتی بکنند به اصحاب خود گفتند: بروید، ببینید، این سید چه می‌گوید.

یکی از اولیا به من گفت: والله کرامت این است که روی آب راه رفتن به گرد پای آن نمی‌رسد. آدم این قدر قوی باشد که آب دهان به محاسن استاد الفقها بیندازند و او آسوده بگوید بروید ببینید درد این سید چیست؟. این قدرت نفس را اگر به دست آوری، کرامت است."

این مطلب مرابه یاد این شعر می اندازد که: گر برسر نفس خود امیری مردی.

 اعتقاد من بر این است که هرکس توانست حریف خودش بشود به جایی رسید.انبیا هم آمده اند که انسان را به قدرتی که خداوند در او نهاده است متوجه بکنند.

مشکل من و ما این است که نمی دانیم اظهار قدرت در زدن و بستن وکوبیدن و تحقیر و تصغیر وتهدید دیگران نیست.

بیشتر باید خودمان را بپاییم.کسانی که در گردش زود گذر ایام، ابزار قدرت را موقتا بدست آنها داده اند، بیشتر از دیگرانی که این مسئولیتها را ندارند محتاج تامل در این باره اند.

 

 


يكشنبه, 20 فروردين 1391

مرگهای زیبا در تاریخ

 

مرحوم دکتر علی شریعتی، که رضوان خدا بر او باد، در یک سخنرانی به مناسبت وفات پیامبراکرم- صلی الله علیه وآله- که  ابتدا در یک جمع خصوصی ایراد شده و بعدها در جلد دوم کتاب محمد خاتم پیامبران به چاپ رسیده به نکته بسیار زیبایی اشاره دارد و می گوید: سالها می خواستم مرگ های زیبایی را که در طول تاریخ بشری اتفاق افتاده است بیابم که به موارد زیبایی هم برخوردم که یکی از آنها مرگ امپراطوری است که به هنگام مرگ از سرداران خود می خواهد او را ازبستر بیماری بلند کنند و به دست او شمشیری بدهند. وقتی چنین می کنند خطاب به آنان می گوید: یک امپراطور باید ایستاده بمیرد و دقایقی بعد ایستاده و در میان سرداران خود جان می دهد.

شریعتی سپس مرگ پیامبر را از این صحنه های بسیار زیبا در تاریخ می داند و با بیان سحر آمیز خود لحظات وفات پیامبر خدا را بسیار هنرمندانه توصیف می کند.

در میان شهدا هم گاه مرگهای بسیار زیبایی وجود دارد که امید است محققین عرصه دفاع مقدس به آن رویکردی خاص داشته باشند.

عارف جنگجوی شهید دکتر مصطفی چمران که رحمت بیکران خدا بر او باد، نیز در یادداشتهای عارفانه خود به پاهایش فرمان می دهد تاب بیاورند و در لحظه مرگ او را یاری کنند چون می خواهد رقص او در برابر مرگ در این لحظه زیبا باشد!

هنگامی که به بهشت زهرا می رویم در کنار مرقد امام سه قبر دیده می شود که یکی از آنها مرقد مرحوم آیت الله سلطانی طباطبایی- در کنار قبور همسر امام و مرحوم آیت الله توسلی – است.همو که امام چنان به تاثیر دعای او اطمینان داشت که در اواخر عمر خود از وی خواست دعا کند تا خدا او را بپذیرد و از دنیا ببرد.

در روزهای آخر سالی که رفت، کتاب "در اقلیم خاطرات" نوشته خواهر فرزانه، سرکار دکتر خانم طباطبایی – همسر مرحوم حاج سید احمد خمینی- را می خواندم. این کتاب که پژوهشکده امام و انقلاب اسلامی در سال گذشته آن را منتشر کرده حاوی مطالب ناگفته بسیار زیبا، مفید و بکری است که توصیه می کنم علاقمندان به مطالعه تاریخ شفاهی آن را مطالعه فرمایند.

درگذشت آیت الله سید محمد باقر سلطانی طباطبایی (تولد 1294.ش. وفات 1376.ش) از نمونه مرگ های زیبایی است که مرحوم دکتر شریعتی به دنبال جمع آوری آنها بود.

مرحوم سلطانی از سادات حسنی ایران بود که نسب وی با 33 واسطه به حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام می رسد.

آن گونه که خود گفته و خانم طباطبایی هم در صفحه 53 کتاب شان آورده اند، جد اعلای ایشان آیت الله سید محمدطباطبایی (م1160.ش) از نوادگان دختری علامه محمدباقر مجلسی است که درمسیرزیارت ازاصفهان به عتبات که از بروجرد عبور می نمود به دعوت اهالی  این شهر به منظور مقابله با فعالیت فرقه ای از صوفیه دربروجرد مقیم می شود.

ایشان در دوره تحصیل و طلبگی خود درقم از محضربزرگانی همچون آیات ومراجع عظام، شیخ عبدالکریم حائری یزدی، سیدمحمد تقی خوانساری، حاج سید محمد حجت وحاج سید صدر الدین صدر و در نجف ازمحضرحاج سید ابوالحسن اصفهانی و آقا ضیاء عراقی  بهره برده است. وی از کسانی بود که در معیت امام خمینی به تهران رفت و در دعوت از آیت الله بروجردی واقناع ایشان به اقامت در قم نقش موثری ایفا نمود.

از نام و مقام خود را به شدت برحذر می داشتند. بسیار کتوم بودند واز حالات خویش چیزی حتی به اطرافیان نمی گفتند. در اولین دوره انتخبات مجلس خبرگان قانون اساسی وی نماینده مردم لرستان بود

خانم طباطبایی در صفحه 50 این کتاب در باره مرگ پدر خود -که پدرشان به دلیل ضرورت درمان در تهران مدتها در منزل وی در جماران  بستری بود- و از نزدیک شاهد لحظه ارتحالشان بوده می نویسد:

"ایشان در تابستان 1376 - 15 ماه صفر 1418.ق- در هشتاد و دو سالگی به گونه ای اعجاب آور یکباره در بستر نشستند و با تعظیم و احترام در حالی که به  نقطه ای خیره شده بودند، دعوت حق را با سلام براباعبدالله الحسین و ذکر "یاسیدی"  لبیک گفتند وچشم از دنیا فروبستند."

برای حسن ختام این نوشته به نصیحتی که خانم طباطبایی از پدر ارجمندشان در نوجوانی شنیده و در صفحه 11 کتاب خود آن را نقل کرده، اشاره می کنم .

 وی با ذکر اینکه در سفر هوایی به عراق از تهران به بغداد در معیت پدرشان بوده اند می نویسد: پس از برخاستن هواپیما هنگامی که به ساختمانها می نگریستم که با اوج گرفتن هواپیما کوچک و کوچکتر می شدند و هنگام نشستن آن بزرگ و بزرگتر می شدند به یاد صحبتهای پدرم افتا دم که می گفتند: "هرچه به سوی دنیا و مادیات بروی برایت بزرگ و مهم می شوند و دل بسته آنها می شوی و چون از آنها روی بر می گردانی کوچک و ناچیز می گردند."

افسوس که جامعه و بویژه نسل جوان ما از شناخت چنین گوهرهای کمیابی بی بهره است ودستگاه دینی ما و نظام تبلیغی و رسانه های ما چندان که شایسته است به معرفی این شخصیتهای پاک و ارزشمند نمی پردازند.

 برای ادای دین به ساحت چنین بزرگ و بزرگانی نثار روح بلندشان صلوات و فاتحه ای هدیه نمائیم.


دوشنبه, 14 فروردين 1391

چه زود فسانه شدند!

این نوشته را دوست ارجمندی برایم ایمیل کرده که الآن آن را در ایمیلهای نادیده ام دیدم و فکرمی کنم مطالعه آن برای دوستان مفید باشد.برای علومرتبتشان صلواتی هدیه کنیم.

سال 1391 هم رسید ، آن هم در حالی که نه از اشغال غرب سرزمین پرگهر توسط ارتش بین النهرین خبری هست ، نه از آژیر قرمزهایی که روزگارمان را سیاه کند و نه از صدای بمب و موشک و بوی باروت و خون... خدایا شکرت!

اما چه بد مردمانی باشیم ما اگر فراموش کنیم که اگر امروز با خیال راحت ، دور هفت سین هایمان می نشینیم و رقص ماهی در تنگ آب را تماشا می کنیم و زیر لب "یا مقلب القلوب" می خوانیم ، اگر با خنده و اشتیاق ، زنگ خانه همسایه و فامیل را می زنیم که "آمده ایم عید دیدنی" ، اگر باربند ماشین هایمان را پر می کنیم از اسباب و وسایل سفر و صدای پخش ماشین مان را بلند کرده ایم گاز می دهیم و اگر بلیط به دست راهی فرودگاهیم تا در نقطه ای از دنیا ، چند روزی را خوش باشیم ،همه و همه رهین مردانی هستیم که آنها هم می توانستند در نوروز 91 در میان ما باشند و عیدی بدهند و عیدی بگیرند ، اما در این لحظه که ما هوای تازه بهاری را تنفس می کنیم ، در سینه قبرستان ها خوابیده اند و آرام آرام به بخشی از خاک وطن تبدیل می شوند.
:

حمید ؛ امدادگری که برای نجات همرزمش از سنگر بیرون آمد ، زخم او را بست و پیشانی خودش میزبان گلوله ای آتشین شد.
.

محمد ؛ آنقدر در والفجر 8 آرپی جی زده بود که از هر دو گوشش ، همین طور خون شره می کرد.
.

اسماعیل ؛ غیرتش قبول نکرد که صبح به صبح کرکره مغازه خواربار فروشی اش را بالا بکشد و از پشت شیشه ، تشییع جنازه شهدای محلش را تماشا کند.
.

بهرام ؛ وقت خواستگاری شرط کرد که تا پایان جنگ – هر چند سال که طول بکشد – پای دین و میهنش خواهد ایستاد.جنازه اش را درست در روز پایان جنگ آوردند.
.

امین ؛ فقط توانست عکس دوقلوهای زیبایی که خدا به او داده بود را ببیند. دو روز قبل از آن که به مرخصی برود و کودکانش را در آغوش بکشد ، ترکش توپ ، گردنش را زد..

سید محسن ؛ در شب عملیات ، داوطلب شد تا از روی میدان مین رد شود و راه را باز کند.خودش تکه تکه شد..

علیرضا ؛ 20 سال بعد از این که رفت ، مقداری استخوان تحویل مادر پیرش دادند: این علیرضای توست.
!

صادق ؛ برای این که گروه از معبر بگذرد ، به تپه ای در جهت مخالف رفت و شروع کرد به تیراندازی کردن تا حواس عراقی ها را به سمت خود جلب کند...گروه گذشت ولی هنوز از صادق خبری نیست که نیست.
.

بهروز ؛ دیده بانی که در جزایر مجنون ، در محاصره بمب های شیمیایی قرار گرفت ؛ جنازه اش انقدر تاول زده بود که به سختی می شد فهمید این همان بهروز خوش خنده ای است که همیشه خدا کلی لطیفه برای تعریف کردن داشت.
.

عبدالله ؛ عراقی ها برای زهر چشم گرفتن از بقیه اسرا ، او را سینه خاکریز گذاشتند و 10 نفر ، هرکدامشان یک خشاب کلاش به بدن زخمی اش خالی کردند. بچه هایش فقط تصویری مبهم از پدر در ذهنشان مانده است.
.

مهدی ؛ روی قایق بود که زدند ؛ خودش و قایقش را آب به سوی خلیج فارس برد و هیچ کس هرگز ندیدش.
.

رسول ؛ همسرش سال هاست که بر سر قبری که می داند شویش در آن نیست فاتحه می خواند و به چشمانی که در قاب عکس بالای مزار به چشمانش زل زده اند ، نگاه می کند و عاشقانه اشک می ریزد.
.

و دهها و صدها هزار حمید و محمد و اسماعیل و بهرام و امین و سید محسن و علیرضا و صادق و بهروز و عبدالله و مهدی و رسول و ... به زیر خاک رفتند یا در آسایشگاه های جانبازان ، به سختی روزگار می گذرانند تا در 1391 خورشیدی و سال های قبل و بعد آن ، وقتی سر سفره هفت سین نشستیم ، تنها منتظر صدای توپ تحویل سال باشیم نه دل نگران بمب هایی که خود و هفت سین مان را زیر و زبر کنند.
.

ما ایرانیان ، این صاحبان و ساکنان و مردمان مرز پرگهر ، حتماً به آن اندازه شرافت و شیدایی داریم که مهربان ترین هموطنان مان را که هنوز با نگرانی


سه‌شنبه, 9 اسفند 1390

آبروی اسکار!

بعد از مدتها قحطی لبخند، خبر اهدای جایزه جهانی بهترین فیلم خارجی اسکار به هنرمند فرزانه و متعهد جناب آقای اصغر فرهادی بخاطر فیلم بسیار اثرگذار جدایی نادر از سیمین دلهای همه ایرانیان را  لبریز از شادی کرد.

 

این فیلم با همه پیامهای ناب اخلاقی و دینی که در بر داشت به اسکار آبرو داد. هرچند بعضی از همان لحظه اول به حواشی قضیه پرداختند تا اندکی از دامنه توفیق فرهادی بکاهند.

 

خدا می داند اگر این اتفاق در  عرصه سیاسی، هنری آنها اتفاق می افتاد در این مملکت چها که نمی شد.

 

به هرحال از این اتفاق بزرگ در عرصه هنر وسینما نمی شود گذشت هرچند دست اندرکاران این عرصه چندان به رویشان نمی آورند.

 

این اتفاق از آن دست اتفاقاتی است که دیگر ممکن است تا چند دهه دیگر هم تکرار نشود. اتفاقی که اسرائیلی ها را به خشم آورده است و در داخل بعضی ها را که دوست داشتند این رویداد بزرگ اتفاق نیفتد در حالت روحی سختی قرار داده که تبریک یا سکوت در برابر این رویداد برایشان سخت و پر هزینه است.

 

من به گرایش سیاسی فرهادی و بازیگران این فیلم کاری ندارم ولی سکوت بعضی ها را در قبال این پیروزی شاخص بسیار خوبی برای شناخت دوستان ملت ایران می دانم.

 

این رویداد مهم هرچه باشد نشانه آن است که دنیا در عرصه هنر ایران را دید و اینگونه نیست که آنها  همیشه آنگونه که ما بر طبل تبلیغ خود می کوبیم صرفا از زاویه عناد و مخالفت با نظام به کشور ما می نگرند.

 

از صمیم دل این موفقیت را به ایشان و همکاران و هنرمندانی که تلاش شان موجب این پیروزی شدند تبریک عرض می کنم. ملت ایران شایسته داشتن چنین فرزندانی است که بهترینهای آنها را درهشت سال نورانی دفاع مقدس دیدیم.

 

ایران و ایرانی همواره به فرزندان خود می بالد، اگر زمانه بگذارد!

 

 


يكشنبه, 23 بهمن 1390

حبیب خدا ، محمد

امروز عید بزرگ مسمانهاست.

روزها وشبها هرچند در ظاهر با هم فرقی ندارند اما درارزش برابر نیستند.درست مثل ما آدمها.

سرزمینها هم همینطورند . در تمام این عالم خاکی و غیر خاکی کجا می توان در شرافت زمینی مانند کربلا را یافت و خاک آن را بوسید و توتیای دیده کرد؟

و از این روزهاست روز میلاد رسول گرامی اسلام که مصادف با میلاد پاره تن او امام صادق هم هست.

درباره این روز و دو مولود مبارکی که درآن متولد شدند کتابها می توان نوشت و نوشته اند اما کسی نتوانسته است به منزلت وجودی رسول خدا نزدیک شود.

واقعیت این است که حرکت دراین عرصه جولانگه اندیشه و قلم شکسته من و ما نیست. وقتی خود رسول فرمود: یاعلی مرا جز تو و خدا نشناخت، دیگر از او چه می توان گفت ونوشت!

درکتاب شریف القطره مرحوم آیت الله مستنبط –ج 1 ص 357- حدیثی نزدیک به این معنی را از یکی ازعلمای بزرگ اهل سنت بنام محمد بن علی حکیم ترمذی دیدم که از رسول خدا نقل شده است که:

ما  رانی فی هذه الدنیا علی الحقیقه التی خلقنی الله علیها غیرعلی بن ابیطالب( دراین دنیا هیچکس مرا به آن حقیقتی که خدا مرا برآن آفریده ندیده است جزعلی بن ابیطالب.

درباره منزلت رسول، بحث زیبایی بین اندیشمندان اسلامی درگرفته است که آیا رسول آمد که قرآن را بیاورد یا نه، قرآن بهانه ای شد تا رسول بیاید !

گاهی که به تعابیرقرآن درباره رسولخدا مانند لعمرک انهم لفی سکرتهم یعمهون (قسم به جان تو که اینها درمستی خود فرو رفته اند .سوره حجر آیه 72 ) می اندیشم در درک معنای آن درمی مانم وغرق این بحر بی کرانه می شوم.

در حدیثی از امام صادق بحار- ج18 ص387 - می خواندم که رسول، 120 بار به معراج رفته است که درهربارخدا پیش ازآنکه او را به واجبات توصیه کند به ولایت علی و فرزندانش توصیه می فرمود.

این همه درباره معراج رسول گفته اند اما که می داند حقیقت معراج چیست.

در حدیثی از ابن عباس درباره معراج از رسول خدا نقل شده است: من درشب معراج به اندازه دوکمان کمتربه پیشگاه با عظمت الهی نزدیک شدم و خدا به من فرمود ای محمد سلام من بر تو ! سلام مرا به علی بن ابیطالب برسان و به او بگو من او وهرکه او را دوست بدارد دوست دارم.( القطره/ج1/ص323)

در احادیث مکرری آمده که بهشتیان وقتی با شور و شوق وارد بهشت می شوند بر سر درآن نام رسول را می بینند.

جابربن عبدالله انصاری از پیامبر روایت می کند که :مکتوب علی باب الجنه قبل ان یخلق الله السماوات والارض بالفی عام :محمد رسول الله وعلیٌ اخوه (امالی شیخ صدوق حدیث اول مجلس 18)

بر سر در بهشت،هزار سال قبل ازآنکه آسمانها وزمین آفریده شوند نوشته شده است "محمد فرستاده خداست وعلی برادر اوست."

در روایتی از امام کاظم می خواندم :اسم اعظم الهی 73 حرف است که تنها 15 حرف آن در اختیار پیامبران بود و72 حرف آن به رسول خدا مرحمت شد وآنچه به رسول خدا عطا شد به علی هم عنایت شد.(اثبات الوصیه ص148)

ابابصیر که از شاگردان خاص وبرجسته امام صادق است از ایشان روایت جالبی درباره تفسیر آیه شریفه فبای آلاء ربکما تکذبان که متاسفانه فقط در مجالس ختم ما خوانده می شود و بدون تأمل ازآن می گذریم نقل می کند که حضرت فرمود:

معنای این آیه این است که پس به کدام یک از این دونعمت کفران می ورزید و آنها را تکذیب می کنید محمد یاعلی؟ (تفسیر نورالثقلین /ج5 /ص189)

محمد این دردانه عالم هستی که خدا او را از نور خود آفریده است ؛ خود حضرت دراین باره فرمود: اول ما خلق الله نوری( اول چیزی که آفریده شد نور من بود)

محمد پیامبر رحمت بود و خدا درمنزلت او فرمود: وما ارسلناک الا رحمه للعالمین. عالمین، واژه ای عام است .یعنی جمیع خلایق وموجودات آفرینش نه فقط ما انسان ها.

رحمت همان چیزی است که درعصرکنونی ما حکم کیمیا پیدا کرده صفتی است که همه به آن محتاجیم و بویژه حاکمان بیشتر به آن محتاجند.

محمد اهل کینه نبود. چنان به همه عشق می ورزید و دوست داشت که همه اهل ایمان باشند که خدا به اوفرمود: لعلک باخع نفسک الا یکونوا مومنین(سوره شعراء / آیه 3 ) گویی می خواهی جان خود را بخاطر آنکه آنها ایمان نمی آورند از شدت غم واندوه برباد دهی.

همو که امین بود ومکه کسی همانند او امین نمی شناخت و ما چقدر به این ویژگی محتاجیم.

همو که لقبی جز رسول وبندگی خدا نداشت و آنگونه که برادرو جانشینش علی درنهج البلاغه درباره او فرمود: ولقد کان صلی الله عیه وسلم یاکل علی الارض و یجلس جلسه العبد و یخصف بیده نعله و یرقع بیده ثوبه و یرکب الحمارالعاری و یردف خلفه! - رسول خدا مانند بردگان بر روی زمین بدون فرش می نشست وغذا می خورد و با دست خویش نعلینش را وصله می فرمود و برمرکب برهنه سوارمی شد وحتی کسی را پشت سرخویش سوارمی فرمود - (نهج البلاغه خطبه 159)

که همه اینها اشاره دارد به اینکه در آن عصراین کارها دون شأن اشراف و بزرگان مدینه بود.

همو که علی که بخشی از شجاعتش را بین خلایق تقسیم کرده اند و از آن شجاعان عالم پدید آمده اند درباره شجاعت او می فرماید:

 کنا اذا احمرالبأس لذنا برسول الله فلم یکن احد منا اقرب الی العدو منه .

وقتی آتش جنگ تند می شد و دامنه آن بالا می گرفت ما به رسول خدا پناه می بردیم و در سایه او نبرد می کردیم وهیچکس از ما جز او نزدیکتربه دشمن نبود.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدیدالمعتزلی /ج13/ص279 ونهج البلاغه ترجمه انصاریان،گزیده ها، قسمت 2 ش 9 ص 828)

همو که از زندان کردن مخالفینش که مخالف اجرای احکام خدا درجامعه بودند هم پرهیزمی کرد چه رسد به کسانی که در زمره مریدان او بودند و من درتاریخ ده ساله حکومت رسولخدا در مدینه ندیده و نخوانده ام که امر به تاسیس زندانی کرده باشد و مجرمان مدینه را عقوبت زندان داده باشد.البته این رحمت مانع از آن نبود که دستور ندهد شخص خطرناکی مانند مروان حکم را از مدینه به بیرون تبعید نکنند و اجازه باز گشت به او ندهند.

ای خدای محمد آفرین،ما راهمچون او بگردان و صداقت صادق فرزندش را درمیان ما تقسیم نما.

ای خدای محمد آفرین ،شیطان در دلهای ما نسبت بهم انبوه کینه انباشته است بگونه ای که مرگ هم را آرزو می کنیم و به چیزی جز نابودی یکدیگر رضایت نمی دهیم .رحمت محمدی را جایگزین این کینه ها وحقدهایی که ارث شیطان است بگردان.

و من پیوسته دراین اندیشه ام که چه شباهتی به محمد دارم و در درونم شعر مولانا را زمزمه می کنم که:

شیررا بچه همی ماند به او                 تو،به پیغمبرچه می مانی؟ بگو!

و من با اینکه درهرنمازپیامبر را فراروی خود حاضر می بینم و به حضرتش متبسمانه سلام می کنم شرمسارم از اینکه در رفتار، کمتر شباهتی با او دارم.

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد ومماتی ممات محمد و آل محمد.

این روز بزرگ را به پیشگاه مولای غریب وتنهایم صاحب الزمان (عج) وهمه مسلمانان و دوستان وشیعیان علی بی ابیطالب(ع) عرض تبریک دارم.


سه‌شنبه, 13 دي 1390

جان آبادان!

به همین زودی سه سال از ارتحال آیت الله غلامحسن جمی، نماینده امام و امام جمعه آبادان که نام و یاد خاطره اش با نام و یاد و خاطره امام و جنگ و آبادان و رزمندگان سرفراز آن یکی شده است فرارسید.

سه سال پیش، مردی سر در نقاب خاک نورانی وادی السلام نجف، این تربت مقدس متصل به مضجع غرق نورامیرالمومنین علی بن ابیطالب، علیهما السلام کشید که با زهد و وارستگی، فروتنی و پارسایی، صفا و صمیمیت، شجاعت و ایستادگی شکوهمند خویش، نام خود را با ایثار و مقاومت در تاریخ خوزستان  پیوند زد. خوزستان اگر به مقاومت شناخته می شود، نام  آبادان و او به میان می آید و چرا که نیاید!

مردی که در برابر سختی های فراوان جنگ و محاصره شهرش آبادان که صدام و ارتش بعث به فتح سه روزه آن می اندیشیدند، تسلیم نشد و مشکلات در برابر اراده آهنین او سر خم کرده بودند.

مردی که با تمام وجود به آبادان عشق می ورزید و چون بهشت او بود هرگز از آن قدم بیرون نگذاشت.

مردی که امام به او علاقه داشت. امام را جان خود می دانست و هربار که به محضر او می شتافت با لبخندش جان تازه ای می گرفت و بلافاصله به آبادان برمی گشت تا لبخند رضایت امام را بین بر و بچه های رزمنده شهرتقسیم کند.

مردی که همچون رزمدگان غیرتمند، ضربان قلبش به اشاره امام می طپید.

مردی که به تمام معنا سرسپرده امام بود و با دل و جان به این سرسپردگی می بالید.

مردی که وقتی در تاریخ 14/8/1359 اخطار امام به فرماندهان جنگ، مبنی بر اینکه حصر آبادان باید شکسته شود، به گوش او رسید آن را فریضه ای الهی و بزرگ دانست و درجهت تحقق آن سر از پا نشناخت.

مردی که در ایام محاصره شهر آرامی نداشت و تا رزمندگان اسلام که همه آنان را چون فرزندان و برادر شهید خود عزیز می دانست، با سرفرازی سربازان دشمن را از اطراف آبادان دور نکردند، نفس راحتی نکشید.

مردی که در کنار رزمندگان شهر و غیر شهر که به فرمان امام خروشیده بودند و خونشان از محاصره آبادان به جوش آمده بود، داغ سقوط آبادان را تا قیام قیامت به دل صدام و ارتش بعث عراق گذاشت.

 چشمان تیز بین جمی در آن روزهای شور و اضطراب شکست حصر آبادان عزیز، همانند همه فرماندهان خواب را مضمضه نکرد و سرانجام با آغاز عملیات ثامن الائمه، شهری که بیش از 330 روز، در محاصره ارتش بعث بود در کمتراز ده ساعت آزاد شد و گل لبخند بر لبهای امام و مردم نشست.

 خبر شکست حصر شهر را که به دفتر امام رساند، امام در نهایت شوق در پیامی که به فرماندهان ارتش و سپاه صادر کرد نوشت: امید است این سرافرازیها برای اسلام و منظور نظر مبارک بقیه الله ارواحنا له الفدا باشد.

جمی بزرگ، حلقه واسط و ارتباط امام و فرماندهان و رزمندگان جنگ در منطقه آبادان بود.

مردی که در چند صدمتری دشمن هرهفته، استوار و بشکوه  با اسلحه ای در دست به نماز می ایستاد و خطبه های پر صلابت او در زیر بارانی از آتش و گلوله های بعثیان به همه گرمی حیات و توان ایستادن می بخشید.

مردی که در روزهایی که از در و دیوارشهر مرگ می بارید، مرگ را چنان به بازی گرفته بود که گویی، مرگ از او می گریخت.

مرد روزهای سخت جنگ در آبادان و خرمشهر

مرد روزهای اخراج سپاه دشمن از آبادان، با نارنجک

مرد روزهای عروج خونین پاره های جگر امام و ملت به ملکوت

 مرد روزهای تلخ تشییع و دفن غریبانه مردم شهر در خاکستان آبادان

مرد روزهای شیرین عمل به تکلیف الهی

مرد روزهای دفن جنازه های عراقیهای متجاوز در زیر نخلهای کوی ذوالفقاری

مردی که جای جای شهر به او سلام می کرد و نخلهای انبوه، رودهای بهمنشیر و اروند، ماذنه های بلند مساجد شهر با صدای گرم و صمیمی اش آشنا بودند.

    مردی که قلبش به عشق آبادان و آبادانی می طپید و آبادان از اینکه دیگر جسم سختی کشیده او را در آغوش خویش ندارد، غمگین تر از همیشه درگذر تاریخ مانده است.

مردی که دنیا را نخواست و دنیا و موقعیتهای فریبنده آن، هرگز نتوانست او را در کمند دامهای خود اسیر کند.

      مردی که قلبش به عشق اسلام، مردم و امام و میهن می طپید.

 

آیت الله جمی حتی برای کسانی که با او معاشرت داشتند کمتر آن چنان که بود، شناخته شده است.

کمتر کسی می داند این پیرمرد برنا دل عاشق ادبیات بود و اشعار شعرایی همچون حافظ را مدام قرائت می کرد. گاه در کنار او دیوان لسان الغیب  شیراز،حضرت حافظ دیده می شد.

انس او با قرآن مثال زدنی بود. از قرآن نور و نیرو و شور و سرور می گرفت و در جان رزمندگان می دمید.

بسیارمی خواند. خواندن و دانستن، ذات زندگی او بود.

به مطالعه متون تاریخ بویژه تاریخ اسلام علاقه فراوانی داشت. در اوائل دهه پنجاه، محور مقالات متعدد او درمجله پرطرفدارآن روزها – مکتب اسلام – در باره تاریخ صدراسلام بود. گاه که به خطبه می ایستاد یا برای ایراد سخنی دعوت می شد نیز از فرازهای مهم تاریخ اسلام می گفت.

همین خواندن از او روحانی روشنفکری ساخته بود که جوانها با مشاهده سطح دانایی و آگاهی او از مسائل روز و بویژه درعرصه سیاست و روشن بینی های او به وجد می آمدند.

با جوانان انسی خاصی داشت. ازدیدن همه آنان که فرزندانش بودند، بس شکفته و تازه می شد.به آنان نیرو می داد و از جمع پرنشاطشان نیرو می گرفت.

واژه ای بنام خستگی نمی شناخت. ترس را نمی دانست که چیست.

تمام عشق او بودن در بین مردم بود. با درد و رنجشان می گداخت و از شادیشان لذت می برد. بین خود و آنان فاصله ای نمی دید. همه این را حس می کردند برای همین بود که مردم نیز او را از خویش می دانستند.

او اکنون اگرچه در آبادان مزاری ندارد اما در دل شیفتگانش حضوری بی بدیل و جاودانه دارد.

سلام و درود و رحمت خدا بر تربت نورانی او باد.

 

 


شنبه, 19 آذر 1390

یک اربعین با زینب

در این سفرها هربار که به حرم علی مشرف می شوم به دنبال کتاب زیارتنامه ای می گردم که  بر صفحه پشت جلد آن این حدیث شگفت از امام صادق(ع) به ابن مارد نوشته شده است تا مرا که دراین زیارت رفتنها بدنبال کسب ثواب وتجارت حسنات نیستم به وجد آورد:


 

قالَ ابنُ مارِدٍ لأبي عَبدِالله (عليه السلام) : مَا لِمَنْ زارَ جَدَّکَ أميرَالمُؤْمنِين (عليه السلام) 
فَقال (عليه السلام) : يَابْنَ مارِدٍ مَنْ زارَ جَدّي عارِفاً بِحَقِّهِ کَتَبَ اللهُ لَهُ بِکُلِّ خُطْوَةٍ حَجَّةً مَقْبُولَةً وَعُمْرَةً مَبْرُورَةً وَالله يَابْنَ مارِدٍ ما تَطْعَمُ النّارُ قَدَماً تَغَبَّرَتْ في زَيارَةِِ أميرِالْمُؤْمِنين (عليه السلام) 

ابن مارد به امام صادق (عليه السلام) عرض كرد: کسي که جدت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را زيارت کند چه پاداشي دارد؟
حضرت فرمودند : اي پسر مارد هرکس جدم را زيارت کند در حالي‌که عارف به حق او باشد ، به هر قدمي که بر مي‌دارد برايش يک حج مقبول و يک عمرة مقبوله نوشته مي‌شود. به‌خدا قسم اي پسر مارد، بر هر قدمي که در راه زيارت اميرالمؤمنين غبار نشيند به آتش نمي‌سوزد- وسائل الشيعه 5 / 294

 

نکته جالب اینکه امام اینقدراین حدیث را مهم می داند که در پایان به ابن مارد می فرماید:

 یابن مارد، اکتب هذه الحدیث بماء الذهب ! ای پسر مارد این حدیث را با آب طلا بنویس!

 و ما چه می دانیم علی ،این تنها انسانی که خداوند نام خود را بر او نهاده - السلام علی اسم الله الرضی! درود بر نام خدا که پسندیده است - وخانه خود- کعبه  وخانه خود مسجد کوفه را مولد ومشهد او قرار داده کیست!

همو که در زیارتنامه اش می خوانیم: السلام علیک یا ولی الله وموضع سرّه!

همو که در زیارتنامه اش می خوانیم: یا سرّالله، ان بینی وبین الله تعالی ذنوبا قد اثقلت ظهری و لا یاتی علیها الا رضاه فبحق من ائتمنک علی سرّه واسترعاک امر خلقه کن لی الی الله شفیعا ومن النارمجیرا وعلی الدهر ظهیرا .

ای سرّخدا بین من وخداوند گناهانی است که برپشتم سنگینی می کند وجزرضای حق آنها را محو نمی کند پس بحق کسی که تو را امین خود در سرّش قرار داده  وامور خلایقش را به توسپرده است شفیع من در نزد خدا باش ومرا از آتش جهنم نگاه دار ودر زمانه یار ویاور باش.

ساعت 8 صبح یکشنبه  سوم بهمن، نجف رابه قصد کربلا ترک می کنم.سالها با دیدن سیل ره پویان عاشقی که با پای پیاده به سوی کربلا گام برمی داشتند ازخدا خواسته بودم این توفیق را نصیب من هم بفرماید .المنه لله که درمیکده باز شد ومن هم پیاله ای از رخ دوست زدم!

مقصد من مشهدالحسین است .همان حسینی که اسلام بقای خود رامدیون خون بناحق ریخته او ویاران فداکار اوست

ازحسین بی علی (ع) بسیارگفته اند و شنیده ایم ،نوشته اند وخوانده ایم اما همه این همه گفتنها ونوشتنها نتوانسته است پرده ازاین پری چهره عالم وجود بردارد و گمان می کنم این آرزو بردل مشتاقان دلداده  اوتا قیام قیامت باقی خواهد ماند.وچگونه این شناخت ممکن باشد درحالی که دریکی از زیارت نامه های  او چنین می خوانیم: السلام علیک یا موضع سرّالله! سلام بر تو ای محل سرّخدا

شبی قبل از تشرفم به کربلا که درروضه  بسیار باشکوه وسنتی وبرخوردار از روح معنوی فوق العاده بیت مرحوم آیت الله مرعشی که ازعلمای بزرگ خوزستان بود وسالها درنجف ساکن به دعوت فرزندشان دکتر مرعشی توفیق حضورداشتم خطیب منبر به دومطلب اشاره کرد که احساس کردم این دو توشه سفرمن خواهد بود.

1-  وی در نقل قول از فردی موثق به نقل ازمرحوم آیت الله میلانی می گفت:درایامی که علامه امینی به  مشهد مشرف شده بود برای من  این ماجرا را تعریف کرد که:

مدتها دراین فکربودم که چرا در روایات وارده درآداب زیارت امام حسین بر خلاف زیارت سایرائمه معصومین سفارش وتاکید براین شده که زائرحضرت تشنه وگرسنه وغسل زیارت نکرده وعطرنزده به حرم مشرف شود.هرچه فکرمی کردم و در دریای بیکران روایات غوص وغورمی کردم بجایی نمی رسیدم تا اینکه شبی درخواب دیدم درکربلا هستم ومردم دسته دسته به حرم امام حسین داخل می شوند  در خواب دیدم برسر در هر یک از درهای ورودی حرم دوفرشته ایستاده اند و برسر و روی مردمی که به حرم وارد می شوند عطری بسیار خوشبو می زنند.درهمین حال بودم که یکی از دوفرشته رو به من کرد وگفت: آقای امینی، این عطری که به بدن زوار زده می شود عطری است از بهشت که مخصوص زائرین حسین است و با زدن آن دیگرنیازی نیست که زوار به خودعطربزنند.بعد به من گفت: حالا جواب سوالت را پیدا کردی؟

2-خطیب درادامه منبرخود که بسیاری ازعلما در مجلس حضورداشتند روایتی خواند که درآن آمده بود: وقتی زائرقبرامام حسین می خواهد از حرم حضرت خارج شود فرشته ای خطاب به او می گوید: گناهان گذشته توتا اکنون بخشیده شد، استانف العمل، عملت را از سر بگیر!  وبقول ما یعنی حساب بی حساب!

وقتی انسان این روایات را درفضیلت زیارت امام حسین می شنود آن وقت است که متوجه می شود چرا میلیونها زائرعاشق ودلداده حسینی همه ساله با پای پیاده وگاه برهنه که خود مکرر درمسیرنجف به کربلا دیدم واز آنها تصویر گرفتم اینگونه سر ازپا مشناخته به سوی منای عشق حسینی می شتابند.

تازه درمی یابد حافظ، این شاعرشیعی که اشعاردرپرده بسیاری درباره حسین ویارانش وازجمله حضرت حر(ع)  - که من با تمام وجود به خاطر تصمیمی که در روزعاشورا گرفت وحسینی شد و در جبران اشتباه بزرگی که کرد وراه را برامام بست خون خود و فرزندش را بپای حسین ریخت  به اوعشق می ورزم وبارها به زیارت قبر دورافتاد ه اش در روستای حر که بنام او در ده کیلومتری کربلا نامگذاری شده است رفته ام -  گفته است که مصداقی بجز اوندارد:

 چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را      که کس آهوی وحشی را از این خوشترنمی گیرد!

 و حافظان معنا شناس به برخی از آنها اشاره ای داشته اند دراین بیت چه گفته است:

سرّخدا که عارف سالک به کس نگفت        در حیرتم که باده فروش از کجا شنید؟                        

تا آنجا که از روایات در این زمینه می شود برداشت کرد این ثواب واجرعلاوه براختصاصی بودن آن به زیارت سیدالشهدا(ع) درباره هر زائری که عارف به حق حسین باشد صدق می کند .

ندیده ای هرچه درمجلس روضه ای که از او نام برده می شود می نشینی سیرنمی شوی و وقتی مجلس ومحرمش تمام می شودغصه ات می گیرد .

ندیده ای وقتی ازاو نامی می برند چه بی اختیار براو که با اشک هردیده پیوندی ابدی دارد چه اشک بی اختیاری ازدیده ها سرازیرمی شود.

ومن دربارها تشرفم به کربلا شاهد بلورهای زیبا ی اشکی بودم که بی تابان حسین بر گونه هایشان نشانده بودند وبا چشمانی خیس اشک به حرم آقا می نگریستند.

 گفتم اشک، اما نه هراشکی و نه هرگریه ای و نه ازهر گریه کننده ای!

چه آنگونه که بعضی مقاتل نوشته اند در زمانی که حسین با لبی خشکیده وتشنه ومظلومانه درخون خود می غلطید وزمین و آسمانها برغربت ومظلومیت او می گریستند بعضی ازاهل کوفه که به قتل او راضی نبودند ولی حاضر به جانبازی در دفاع از جان اونبودند بر نقطه ای مرتفع که او را در گودالی که بیش از یک ونیم متر با سطح زمین فاصله داشت وبعدها مقتل خونین اوگردید درحلقه شمشیر بدستانی نابکاربه خاک وخون تپیده می دیدند اما ایستاده بودند واشک می ریختند!

دیگرانی هم بودند که وقتی حسین از مدینه  قصد کربلا کرد با او دیدار کرده وحضرت را نصیحت می کردند که از این سفر منصرف شود ولی در نهایت چون حضرت را مصمم می دیدند بجای آنکه او راهمراهی کنند و دست از تحلیل ونظریه پردازی خود دربرابر او که امامشان بود بردارند با چشمانی گریان با او وداع کردند و رفتند تا به زن و بچه وزندگیشان برسند ومنتظر خبرشهادت او باشند.!

 روز تاسوعای امسال که در خدمت سیدعظیم الشان اهل دلی بودم نکته ای در باره رابطه بین صاحبان اینگونه اشکها و قتل حسسین گفت که علاوه براینکه مرا سخت تکان داد به سالها ابهامی که درباره معنی این گفته سیدالشهدا که :انا قتیل العبره - من کشته اشکم – داشتم خط پایان کشید.

این رند، با تکان دادن معنی دار دستش گفت :اینکه مولا می فرماید من کشته اشکم یعنی اینکه بعضی بجای آنکه مرا یاری وکمک کنند مرا دربین دشمنان تک وتنها گذاشتند و فقط اشک ریختند!

ایشان می گفت منظور حضرت از این عبارت این بود که اگر آن مردم بجای اشک ریختن به دفاع از او بر می خاستند او آنگونه مظلومانه به شهادت نمی رسید.

حسین نیزمانند پدرش علی هم ثار الله است وهم سرّالله . وکسی چه می داند سرّ خدا چیست تا بتواند حسین وعلی رابشناسد!


سه‌شنبه, 1 آذر 1390

گنج درخرابه است!

 

دیشب که توفیقی دست داد و در خدمت بزرگی بودم درلابلای فرمایشاتشان ما را به حرکت از خویش و اینکه باید در جهت اصلاح نفس مان قدمی برداریم و دریچه ای از درون به حقیقت بازکنیم دعوت  کرد و برای مثال از بزرگمردانی با قدرتهای عظیم روحی سخن گفت که در جریان سیر و سلوک خود با آنها روبروشده است . بسیاری ازجریاناتی که این بزرگ درباره آن افراد می فرمود و می فرماید قابل نقل دراین فضا که گاه مخاطبان عادی دارد نیستند.

ایشان از حمال و باربری در بازار تهران سخن گفت که اگرچه حتی جایی برای خوابیدن در بازار نداشت و تاجری از سر ترحم به او اتاقی در تجارتخانه خود داده بود تا از سرمای سخت زمستان به آن پناه ببرد ولی هرشب با قدرت روحی بالایی که داشت طی الارض می کرد و بعد از زیارت نجف و کربلا به محل استراحت خود باز می گشت.

آن بزرگ می گفت این تاجر که از دوستان من بود برایم تعریف کرد که :

من دوسه شب دیدم اگرچه در اتاق بر روی هم گذاشته شده است ولی این حمال در اتاق نیست. یک شب کمین کردم تا از ماجرا باخبر شوم تا خواست از اتاق بیرون برود به او گفتم من چند شب است مراقب تو هستم که در اتاق نیستی، باید به من بگویی به کجا می روی؟ تا این را گفتم حمال دستم را گرفت و گفت به تو می گویم ولی به شرطی که تا زنده هستم سرّ مرا پیش کسی فاش نکنی. بعد دست مرا گرفت و در چشم بهم زدنی به نجف و کربلا برد و پس از زیارت باز گرداند. تاجر می گفت: در کربلا و نجف من هرچه به چشمهایم دست می کشیدم تا ببینم خواب هستم یا بیدار، می دیدم نه، بیدار هستم.

این جریان گذشت تا اینکه روزی در جمع عده ای نشسته بودم که درباره کرامات بعضی علما سخن می گفتند. تا این بحثها را شنیدم به آنها گفتم همه اینها که نام بردید انگشت کوچک فلان حمال نمی شوند و ماجرای خودم با او را برایشان شرح دادم.

پس از نقل این ماجرا که به حجره ام بازگشتم صدای گریه ای شنیدم دیدم آن حمال است که تا مرا دید با چشمانی پر از اشک به من گفت مگر قرار نبود راز مرا برای دیگران فاش نکنی؟ بعد گفت دیگر عمرمن به سر آمد تا این را گفت رو به قبله دراز کشید و شهادتینش را گفت و بلافاصله جان داد و از دنیا رفت.

این بزرگ درفرمایشاتش به این مطلب مهم اشاره  کرد که رسیدن به قرب حق جز با تحمل سختی ها و مشقت ها و نخوردن ها و نخوابیدن ها و.. به دست نمی آید و در مثالی زیبا گفت تا گلهای زیبا در دیگ با حرارت زیاد جوشانده نشوند عصاره آنها که گلاب است بدست نمی آید و به تحمل ریاضت و مشقت در این راه که از آن با تعبیر انجام اعمال خلاف عادت یاد می کرد دعوت می کرد.

ایشان از ریاضت های سختی که خود کشیده اشاره و از جمله از چله نشینی های مکررش که روزه بوده و بجای هرشب، فقط هفته ای یک شب افطارآن هم با نان و خرما داشته سخن گفت.

ایشان می فرمود: هر سال وقتی عاشورا به پایان می رسد من و دوستانم به احترام اهل بیت اسیرحضرت سیدالشهدا(ع) وهمدردی با آنان که دراین مدت سپاه کوفه آنها را از دسترسی به چنین غذاهایی محروم کرده و غالبا گرسنه نگه می داشتند به مدت چهل روز گوشت نمی خوریم.

این را که گفت یکی از شاگردان حضرت آقای دولابی که در کنار من نشسته بود آهسته در گوش من از بزرگی که او را می شناسم و خوشبختانه در قید حیات است سخن گفت که پنجاه سال است گوشت نخورده است تا به این حدیث عمل کند که:

«لا تجعلوا بطونکم مقابر الحیوان» شکمهایتان را به قبورحیوانات تبدیل نکنید!

دریکی از فرمایشات مولای متقیان علی بن ابیطالب درنهج البلاغه که درباره عظمت روحی یکی از- به تعبیرخود حضرت- برادرانش می فرماید عبارت عجیبی دیدم :

«و کان خارجا من سلطان بطنه!» (این برادر از سلطنت شکمش خارج شده بود)

یکی از فلسفه های وجوب روزه هم همین مطلب است که انسان حریف نفسش بشود و خود را از بندگی شکمش خارج کند.

راه وصول به حق سهل ممتنع است! و البته رسیدن به قله، ارهرکس نیست!

امام خمینی به نقل از یکی ازاساتیدش می فرمود وی در رد این ضرب المثل رایج که: دم شدن چه آسان، ملا شدن چه مشکل گفته بود: ملا شدن چه آسان آدم شدن محال است!

راه  قرب به حضرت دوست راه عجیبی است:

رسیدن دربریدن است و وصال درجدایی !

 داشتن در نداشتن است و بی نیازی در نداری !

 ماندن در رفتن است و اشتهار درگمنامی !

بیداری درخم خانه است وهشیاری در مستی!

 و فنا دربقاست!

و در این راه چه نمونه ای بالاترازسیدالشهدا؟

 کسی که درسیر بندگی و تسلیمش در برابر دوست، ز خدا دل برد و این روزها ایران، حسینیه اش می شود!

نخواه که بیابی !

نمان که بمانی!

مشکل من وما این است که حریف خود نمی توانیم بشویم و نشده ایم. گراین خاندان از ما دستگیری بکنند و مانگونه که امام حسین حر را از بندگی نفس حر بدر آورد و او را نجات داد بر ما نیز دری بگشایند. برای همین است که پیامبر حسین را سفینه النجاه- کشتی نجات - نامیده است!

 

کشتی نجات آن است که پس ازغرق شدن وشکسته شدن همه کشتیها در دریا بر اثر طوفان بدون بیم از غرق شدن و شکستن، به مدد سرنشینان آنها می آید و ازغرق شدنشان نجات می دهد!

ما کمک نمی خواهیم چون حتی خیال نمی کنیم که غرق شده ایم!

پای طلب مان را بر نمی داریم، چون فکر می کنیم به مقصد رسیده ایم!

با نخوردن و نخواستن می توان به خیلی جاها رسید.

با بستن چشم سر ازحرام و چشم دل از غیر خدا می توان خیلی از چیزها را دید.

با رها کردن ظاهر می توان به بسیاری از حقایق رسید و گنجهایی را در ویرانه ها یافت.

البته اگرچشمی برای دیدن مانده باشد!

 فیض روح القدس ار باز مدد فرماید             دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

 


شنبه, 30 مهر 1390

مردم لیبی، مقصر اصلی اند!

 

بالاخره سرهنگ معمرقذافی حاکم مستبد لیبی که بیش از چهل سال ملتی را اسیر تفرعن خود کرده بود، با ذلت وخواری در حالی که به دست چند تن از انقلابیون خشمگین لیبی اسیر و از مخفیگاهش بیرون آورده شده بود و از شدت ترس رنگ برچهره زشتش نداشت و ذلیلانه فریاد می زد مرا نکشید، کشته شد و طوفانی از شور و سرور و شادمانی سرتاسرلیبی را درنوردید.

 

من ازآغاز انقلاب لیبی برعلیه دیکتاتوری که از سرتا پایش غرور و تکبر ونخوت می بارید و دیگران را درمقابل تفرعن خود به هیچ می انگاشت پیش بینی می کردم و بارها به دوستان می گفتم من مطمئنم، خداوند در مقابل این همه تکبرورزی، به او ذلت وخواری قبل ازمرگ را خواهد چشاند.

 

این پیش بینی بر اساس آموزه های تاریخی و دینی من بود.آموزه هایی که می گوید: هرکس، لباس کبر که لباس خداوند حکیم است را برتن کند چون خداوند در این صفت به هیچ مخلوقی اجازه شراکت در این صفت را که مخصوص خود اوست نمی دهد  خدا او را دچارخفت و خواری وذلت و زاری خواهد نمود .

 

قذافی را با توجه به خصوصیاتی که در بیش ازچهل سال حاکمیت مستبدانه بر مردم فقیرلیبی داشت می توان یکی از فراعنه جدید نامید که با گلوله یک جوان بساط فرعونیتش درهم نوردیده شد.

 

 قصرهای مجلل مردی که شترها و خیمه هایش را با هواپیما به این کشور و آن کشورحمل می کردند  تا وی از شیرآنها بنوشد به زیرگذر سیمانی در زیر یک جاده در اطراف زادگاهش سرت تبدیل شده بود.

 

قذافی در لیبی جنایات بسیاری کرد که هنوز جامعه جهانی از آنها بی خبر است.

 

اخیرا رسانه ها تصویر یخ زده و منجمد جسد بعضی از انقلابیون لیبی را نشان می داد که لا اقل بجای دفن مخفیانه ماههای مدید در سردخانه ای نگهداری می شدند و سردخانه قبر شان شده بود.

 

صدام هم که به جهنم رفت در کاظمین در یک شکنجه گاه یک دستگاه چرخ گوشت که عربها به آن المفرمه می گویند- به اندازه یک اتاق بزرگ بدست آمد که عمال صدام ،مخالفین حکومت صدام را با سر در آن می انداختند و چرخ می کردند.

 

بی شک در روزها وهفته های آینده اخبار بیشتری ازاین دست که حامی از جنایات قذافی ودستگاه امنیتی اوست منتشرخواهد شد.

 

عجب از صبر خدا که به چنین بندگانی این همه مهلت می دهد تا بر بندگانش بتازند. با این همه  صبر خدا در تحمل ظلم به بندگان مظلومش که آنها را برای احراز مقام ومنزلت خلیفه اللهی در زمین خلق کرده است و نیز مهلت دادن به چنین مستبدانی حدی دارد.

 

قذافی معدوم مانند هر دیکتاتور دیگری درجهت ادامه حاکمیت مستبدانه اش بر مردم بفکر جانشینی فرزندانش پس از خود هم بود.

 

تجربه عراق، تونس، لیبی و مصر نشان می دهد فرجام حاکمیتهای مطلقه، طولانی ومستبد چیزی جزخشم مردم و نابودی مستبدین را در بر نخواهد داشت.

 

در این چند ماهه که تصاویر خروش  و قیام مردم منطقه را می بینم که  به مشیت الهی چگونه انرژی های متراکمشان آزاد شده است و ترسشان از نظامهای مستبد فرو ریخته است با تاسف می گویم کاش این ملتهای مظلوم عاشورا و حسین بن علی داشتند واین همه به مستبدین در لباس دین وقومیت عرب و... میدان نمی دادند.

 

بی شک خدا قذافی را بخاطرستمی که بربندگان فقیرش  روا داشت و خونهایی که ازبندگان مظلومش بر زمین ریخت عذاب خواهد کرد اما کسانی که به تحکیم  و دوام دیکتاتوری او و امثال او رضایت داده و می دهند چیست؟

 

در حدیثی می خواندم خدا ظالم ومظلوم را لعنت خواهد کرد.

 

 هرچند بحث در این زمینه مجال بیشتری را می طلبد اما نمی توان از طرح یک پرسش کلیدی در انتهای این مقاله خودداری کرد و آن اینکه در بقای استبداد مستبدین، مقصراصلی چه کس یا کسانی هستند؟

 

مستبدین؟ عالمان دین ؟ روشنفکران و سیاسیون و هنرمندان ساکت یا توجیه گر و منفعت طلب؟ حامیان مستبدین؟ یا مردم؟

 

من در تحلیل این حادثه مهم در تاریخ جهان عرب وافریقا نظری متفاوت ازسایرین دارم.

 

بر خلاف تبلیغات وتفسیرهای رایج این روزهای رسانه های داخلی وخارجی؛ نه غرب و نه قذافی و نه حامیان او را دراستمرار این استبداد کشنده که ملتی را به بند کشیده مقصراصلی نمی دانم.

 

بنظرمن در هرجا که بساط مستبدین با هر شعار و دثار برپاست قبل از سرزنش و محکوم نمودن جابران مسلط بر ملتها، باید کسانی را سرزنش کرد و مقصردانست که به بهای چند سال زندگی ننگین در زیر ستم همنوعشان به این پستیها وحقارتها وذلتها که بر آنها تحمیل شده و می شود تن در می دهند.

 

روشنفکران و عالمانی که  ترس یا طمع ومنفعت طلبی آنان را به  سازش با استبداد  کشانده ومی کشاند.

 

کسانی که رفتارهای آشکار خلاف شرع و قانون مستبدین را می بینند اما یا دم بر نمی آورند و یا آنها را بنفع حاکمیت توجیه می کنند.آری اگر آنها از جان خود می گذشتند و اندکی از شراب حریّتی که حسین بن علی به آزادگانی چون حضرت حر و  جناب زهیربن قین چشاند ،چشیده بودند - آزادگانی که در این چند دهه در ایران خودمان هم نمونه های درخشانی از آنها درمبارزه با استبداد و در دوران دفاع مقدس و دراین سالها دیده  شده و می شود - این وضع بندگان خدا نبود.

 

هرچند همه عواملی که بر شمردم در بقای مستبدین مقصرند اما من مردم را مقصراصلی بقای هر نوع استبداد می دانم.

 

 و دقیقا به همین  دلیل است که پیامبران الهی یکراست به سراغ مردم آمده اند.

 

اگرمردم برای امثال قذافی و صدام آنگونه پایکوبی نمی کردند،

 

به هرجا می رفتند ازاین مستبدین استقبال نمی کردند به دنبالشان نمی دویدند و برایشان هلهله نمی کردند،

 

به مدح و چاپلوسی و تملقشان بر نمی خاستند،

 

اینقدر نگران و خائف ازهزینه های نه گفتن به قدرت مطلقه آنها نبودند،

 

 با زشت دانستن ستم ستمکاران اینگونه به زندگی چند روزه دنیا دلخوش نکرده بودند و مرگی را که برآنان تحمیل می شد مثل این روزها وماهها با آغوش باز پذیرا می شدند،

 

نه صدام ، صدام می شد و نه قذافی چنین سرانجامی پیدا می کرد.

 

ظلم به پتکی می ماند که برای فروآمدنش باید حتما سندانی وجود داشته باشد .

 

مردم نباید سندان این پتک باشند!

 

 وخدا را شکر که به فطرتشان برگشته اند و می خواهند نباشند.

 


چهارشنبه, 27 مهر 1390

شهدا ناشناخته اند!


 

هرچه بیشتر زمان می گذرد بیشتر به بی کرانگی شهدا پی می برم.

این دست نوشته یک شهیدبسیجی از دار المومنین کاشان بنام جوادعنایتی است که در سال 63 نوشته است.

برای شهدا به تعریفی رسیده ام که بارها آن را در کلاس برای دانشجویان ذکر کرده ام: " شهداحریف خودشان شدند وکسی که حریف خودش نشود حریف هیچ چیز نخواهد شد."

درخانه اگرکس است یک حرف بس است!ره صدساله را اینگونه یک شبه طی کردند.

چه دسته گلهایی در باغ امام تربیت شد.

چه جوانهایی ازدست ما گرفته شد!.

در زمانه ای که خودیت بیداد می کند

چقدر به شهیدان، که شراب بی خودی در کام جانشان ریختند محتاجیم.

 

بسیجی شهید جوادعنایتی

 

 


شنبه, 9 مهر 1390

کمی در باره بنی صدر

 

 یکی از بحثهای همیشه مطرح دوران جنگ بحث بنی صدر وبررسی نقش او اعم از خیانت یا خدمت در اداره جنگ در دوران کوتاه ریاست جمهوری او است .

این روزها که هفته جنگ است این بحث درمیان سخنان گاه و بیگاه فرماندهان و رزمندگان خیلی مطرح شده ومی شود.عده زیادی برخائن بودن او نظرمی دهند اما من براین نظر نیستم واو را فردی می دانم که به رغم برخی ظرفیتها وتواناییها ازاوضاع پیرامون خود درک وتحلیل درستی نداشت و به دلیل غرور بیش از حد وعدم شناخت مولفه های قدرت در ایرانی که امام آن را رهبری می کرد  و تا انداز ه ای استقلال رای وخودباوری در عملکرد و گفتارش بسیار پراشتباه ظاهر شد و نتوانست نقش خود را به خوبی بازی کند و سرانجامش آن شد که شد.در یک اشتباه فاحش که بنظرمن بزرگترین اشتباه سیاسی بنی صدر بعداز عزل اوبودباز به نصیحت امام که او را از افتادن  به دام گرگهای اطرافش برحذر می داشت توجهی نکرد  و زندگی خود و دخترش را با رجوی  و سازمان منافقین خلق با آن سابقه سیاه در ترور مردم بی گناه تهران و..پیوند زد.

غرور ،خودبینی و خود رایی چه بلاهایی که در این سالهای پس از پیروزی بر سر ایران ومردم آن نیاورده است.

با جمع بندی بیانات امام در باره بنی صدر هم می توان منصفانه گفت که امام  بنی صدر را خائن نمی دانست.

 بنی صدربه سکه ای می ماند که نمی توان و نباید فقط یک روی آن را دید و در موردش به قضاوت نشست .دیگران نیزچنینند.

تا مطلبی را که دارم در باره او می نویسم تقدیم کنم فعلا به این مطلب که اخیرا برادرم دکتر حسین علایی که از فرماندهان ارشد دوران  دفاع مقدس در باره بنی صدر نقل کرده و موید دیدگاهی است که عرض کردم ومهندس علی شمخانی فرمانده وقت سپاه خوزستان هم در روایتی درباره تحرکات عراق در اطراف خرمشهر در قبل از جنگ نظیر آن را بیان کرده توجه کنید:

حدود دو هفته قبل از آغاز جنگ بنی‌صدر به کرمانشاه می‌رود و در آنجا جلسه شورای عالی دفاع با حضور شهید رجایی،نخست وزیر، و فرماندهان ارتش و سپاه غرب تشکیل می‌شود. در این جلسه فرماندهان سپاه غرب کشور مثل شهید بروجردی و سردار  رحیم صفوی و برخی دیگر قاطعانه می‌گویند که ارتش عراق قصد حمله به ایران را دارد، اما آن موقع بنی‌صدر استدلال می‌کرد که اگر بخواهد حمله‌ای به ایران صورت بگیرد باید موازنه قوای بین‌المللی بهم بخورد و بنابراین از سادگی شماست که می‌گویید عراق می‌خواهد به ایران حمله کند. فرماندهان سپاه غرب تاکید می‌کنند که ما از ارتفاعات قصر شیرین دیده‌ایم که یک لشکر زرهی مکانیزه عراق به سمت ایران آرایش گرفته و این را با چشم می‌توان دید، اما بنی‌صدر و بعضی از مسوولان حاضر در آن جلسه، آن را فقط یک تهدید تلقی می‌کنند و احتمال حمله نظامی به ایران را جدی نمی‌گیرند. حتی یکی از فرماندهان عالی ارتش در آن زمان به بچه های سپاه می‌گوید شما به دنبال گرفتن سلاح برای خودتان هستید و به همین خاطراست که می‌گویید عراق دنبال جنگ است . بنی‌صدر هم به فرماندهان سپاه می‌گوید شما بهتراست به مسایل کردستان بپردازید.

 


يكشنبه, 3 مهر 1390

سرّ دلبران !

«من برای نیرو های ایرانی احترام قائل بودم. خوب یادم می آید که بارها هنگامی که آمبولانس های ما برای تخلیه کشته شدگان و زخمی های عملیات وارد عمل می شدند، نیرو های ایرانی تیر باران را متوقف می کردند. این یک اتفاق نادر نبود. من به عنوان بهیار بارها و بار ها این حرکت ایرانی ها را تجربه کردم. ولی ارتش عراق به سمت آمبولانس های ایرانی شلیک می کرد.»

 

 این عبارات سید عارف اهل ناصریه عراق که در حال حاضر ساکن هلند است و در دوران  جنگ درارتش عراق  بهیار بوده مرا به یاد این بیت خواجه رندشیراز می اندازد:

 

خوش تر آن باشد که سرّ دلبران    گفته آید درحدیث دیگران!

 

حال که سالهاست صدام به قبری  پر از آتش  قهر الهی ورود کرده است، و مانع ها برداشته شده، فرصت خوبی است  تا دستگاه هایی که در امر ثبت و ضبط تاریخ جنگ فعال هستند نیمه پنهان این رویداد مهم منطقه را در کشورعراق جستجو کنند.

 

تا آنجا که من از دوردستی برآتش دارم، گاه خاطرات بسیار زیبایی از ارتش عراق در بیان عظمت نیروهای رزمنده ایرانی وجود دارد که نسل جوان ما باید آنها را بداند و به گذشتگان خود افتخارکند. این خاطرات مشحون از عبرتهاست.

 

سیدعارف درادامه خاطراتش از نقش پشتیبانی تبلیغی کشورهای عرب منطقه در حمایت از ارتش عراق  و حماسه سرایی دختر امیر کویت در جهت تعظیم نیروهای عراقی - که صدام با اشغال  کویت به  محبت آنان پاسخ داد!- گفته است:

 

 مجلاتی از کشور های عربی وارد عراق می شد. این مجلات که به صورت رایگان در میان نیروهای عراقی توزیع می شد پر از تمجید از صدام و نیرو های عراقی بود.

 

 به خوبی به یاد دارم که دختر امیر کویت در ستایش سربازان عراقی قصیده ای سروده بود. این شاهزاده خانم در قصیده اش آورده بود که یک کلاه خود سرباز عراقی، به صد هزار مرد خلیجی می ارزد.

 

 


يكشنبه, 27 شهريور 1390

انگار هنوز دیر نشده است!

 

 

روز سه شنبه مجلس ترحیم مادر شهیدان جهان آرا در مسجد حضرت ولی عصر(عج) تهران "مسجد بسیار زیبای خوزستانی‌های مقیم تهران" برگزار شد.

مردم زیادی برای عرض تسلیت به خانواده شهید جهان آرا که از سرمایه‌های معنوی مردم خوزستان و بلکه ایران در عصر حاضر می‌باشند در این مجلس حضور یافته بودند.

 جمعیت به حدی زیاد آمده بود که باید برای ورود به مسجد به انتظار خروج دیگران می‌ماندی. و این نماد عزت آخرتی است که اینگونه در دنیا نمود پیدا کرده است.

 در بالای مجلس تصویر سه برادر درون سه قاب نشسته بود. وقتی به چهره محمد می‌نگریستم بیاد آخرین باری افتادم که او را در آن هنگامه آتش وخون وغربت در خرمشهر دیدم که یک تنه با برو بچه‌های سپاه خرمشهر و محدود جوانان غیرخرمشهری در مقابل هجوم سنگین عراقی‌ها ایستاده بود.

 در طی این سی سال کمتر کسی، سخنی از این مادر که گوهرهای تابناکی همچون سید علی و سید محمدعلی و... را در دامان خود تربیت نمود درباره فرزندانش را شنید.

 

تاریخ جنگ و انقلاب متأسفانه مردانه است. مردان بیشتر سخن می‌گویند و زنان به اندازه سهم و نقشی که داشته و دارند کمتر مجال سخنی یافته و می‌یابند.

 

این رسم جامعه کنونی ماست که تاریخ آن را مردان روایت کرده و می‌کنند. این رسم غلط از گذشته به ما رسیده و چه بد میراثی است.

 

کاش کسی حرف‌های این مادر درد کشیده در دوران انقلاب که برای ملاقات با فرزندنش از زندانی به زندانی و از شهری به شهری می‌رفت را می‌شنید و آنها را به دل تاریخ می‌سپرد.

 شاید هم سپرده شده باشد و من بی‌خبرم.!

 بندرخرمشهر همانند آبادان، به دلیل موقعیت خاص تجاری‌اش یک شهر مهاجر پذیر است. دهه‌های قبل از انقلاب، اهالی بعضی از شهرهای خوزستان مانند دزفول و شوشتر شادگان و بهبهان و... برای کار به آنجا رفته و در آن رحل اقامت کرده‌اند.

خانواده شهید جهان آرا از جمله شوشتری‌های مقیم خرمشهر هستند که با گذر زمان می‌توان گفت بیشتر خرمشهری‌اند تا شوشتری.

 در پایان جلسه حاج سید هدایت‌الله جهان آرا، که به رغم سالها اقامت در تهران هنوز ته لهجه شیرین شوشتری خود را در گویش حفظ کرده است پس از یکی دو تذکر معنوی که رسم همیشگی او در سخنرانی‌های کوتاهی است که گاه با مردم دارد به نکته جالبی اشاره کرد که من به ذهنم رسید برای تذکار و تذکر به کسانی که با مشاهده بعضی عملکردهای غلط کنونی در عرصه اداره کشور به مقایسه اوضاع کنونی با گذشته می‌پردازند و گاه گذشته را بهتر می‌دانند - که البته متأسفانه  هرچند در مواردی حرفشان درست است! ولی درکلیت مطلب به خطا رفته و می‌روند چون هرکس حتی چند ورق از تاریخ این دوره را خوانده باشد می‌داند که اساساً مقایسه کار بسیار نادرستی است - آن را بنویسم شاید شنیدن وخواندن آن برای نسل جوانی که کمتر این مسائل به گوش او می‌رسد مفید فایده‌ای باشد.

 پدر شهیدان جهان آرا می‌گفت: در زمان طاغوت، مکرر از دبیرستان‌هایی که دخترانم در آن درس می‌خواندند مرا می‌خواستند و می‌گفتند: آقای جهان آرا، چرا دخترهایتان با حجاب به مدرسه می‌آیند؟ نباید بیایند. به آنها می‌گفتم حجاب، دستور خداست و ما و شما مسلمان هستیم و باید به دستور خدا عمل کنیم. وقتی می‌گفتند: دستور از مقامات بالاست که دختران دانش آموز نباید با حجاب به دبیرستان بیایند به آنها می‌گفتم دستور خدا که  به حجاب فرمان داده است، بالاتر از دستور شاه و وزیر است.

 در جلسه دیروز همه از هر جناحی آمده و در کنار هم نشسته بودند.

 دیروز برای مدت محدودی سلیقه‌ها کنار رفته بودند.

 بنظر می‌رسد برای خروج از این وضعیتی که هر کس دیگری را نشانه رفته است باید این خود فراموشی‌ها! را بیشتر کنیم.

 این همه همدیگر را زدیم و نفی کردیم و فتنه گرو برانداز و مرتد و وابسته و بی‌سواد و عامل بیگانه خواندیم و راه بجایی نبردیم، خوب است یک چند مدتی هم به راهی دیگر برویم. شاید راه درست همین باشد!

 انگار خیلی دیر نشده است و هنوز می‌شود مثل دوران انقلاب و جنگ با هرسلیقه‌ای که داریم در کنار هم بایستیم!

 

 


يكشنبه, 20 شهريور 1390

بزرگا مردی که او بود!

 

نام او محمد علی بود و آن گونه که خود می‌گفت، "از خاک پاک قزوین برخاسته". خویشان و بستگان، او را محمد صدا می‌زدند، چون همه چیزش ستوده بود و ستودنی. از همان سال‌های آغازین زندگی با درگذشت پدر مؤمنش در عرصه امتحانات سخت زندگی قرار گرفت تا در آینده‌ای نه چندان نزدیک، آیینه تمام نمای صالحان پاک باخته این ملک و مکتب شود.

از جنس همین مردم بود و همانند آنان درد تلخ محرومیت را چشیده. در عین ناداری، در اوج مناعت طبع و عزت نفس بود. تا بود ـ که تا همیشه هست ـ پاک بود و مهربان. صمیمی بود و جدی و آیینه‌دار ادب، فروتنی و تواضع، هیچگاه دین را دکان شهرت و دستمایه کسب وجاهت خود قرار نداد. از سالوسی و ریاکاری و دین‌نمایی به شدت گریزان بود، بر کارها و گفته‌ها و رفتارش نام دین نمی‌نهاد و آنها را به قیمت دین به مردم نمی‌فروخت.

هرگز تسبیح به دست نگرفت و مانند همه اهل دین و تدین، محاسن آشکار و بارزی در چهره گندم گونش نداشت و نگذاشت هیچ گاه فریفته قدرت، مقام و موقعیت شود. گاه در نیمه‌های شب که پس از ساعت‌ها تلاش بی‌وفقه با خود خلوتی داشت، روی به خالق بی‌نیاز می‌کرد و در حالی که اشک، چشمانش را فرا می‌گرفت، متضرعانه از خدای خویش می‌خواست که او را به این مقام و منصبی که بر آن نشسته بود، وابسته نکند تا نخست‌وزیر شد.

از همکارانی که سال‌ها با او سابقه آشنایی و رفاقتی نزدیک داشتند، مصرانه می‌خواست اگر احساس کردند، وی در رفتار همان رجایی گذشته نیست، به او یادآوری کنند. وی هیچ گاه نباید فراموش کند که "در گذشته در جنوب همین شهر پر از طاعت و معصیت، فرد دوره‌گردی بیش نبوده که بادیه می‌فروخته است". به مردم عشق می‌ورزید و خود را فرزند آنان می‌دانست و در پاسخ کسانی که به او می‌گفتند، بسیار پرکار است و برای خود وقت استراحت باقی نگذاشته است، می‌گفت: "به این مردم یک جان ناقابل بدهکار است و آماده است هر وقت زمان آن فرا برسد، آن را به آنان که بزرگشان می‌دانست، تقدیم کند."

یک بار که دوست نزدیک و مشاور صمیمی او ـ مرحوم کیومرث صابری ـ که وی را "گل آقایش" می‌نامید، پس از آنکه از او شنید در دیدار عمومی مردم در صحن حضرت معصومه (س) در قم در لا‌به‌لای جمعیت از شدت فشار در معرض جان دادن بوده است و دو نفر در دو جهت مخالف برای بوسه زدن بر صورت مهربانش، او را به طرف خود می‌کشیدند تا جایی که احساس می‌کرده است، دو دستش در حال جدا شدن از کتف است تا شنید که به او گفته شد، باید از نیروهای حفاظت بیشتری استفاده کند، هوشمندانه پاسخ داد: نه، بدون دست می‌شود زندگی کرد، اما بدون مردم نمی‌شود.

هرگز از بیت‌المال استفاده نکرد و به اطرافیان خود، اجازه انجام کمترین تشریفات درباره خود را نمی‌داد. یک بار که پاسدار محافظ وی به هنگام سوار شدنش به ماشین به نشانه احترام در ماشینی را که می‌خواست، سوار شود برای او گشود، با نگاهی به وی که از آن بوی رنجیدگی و ملامت استشمام می‌شد، در را بست و سپس خود آن را گشود و سوار شد.

برای معترضان و مخالفان خویش حق اعتراض، انتقاد و مخالفت قایل بود و از در مدارا با مخالفان خویش وارد می‌شد. بارها دیده شد، شئون رسمی و حتی شخصی و شخصیتی او از سوی برخی معترضان به روند امور به بدترین وجهی، چنان نادیده گرفته می‌شد که حتی اطرافیانش از تحمل دیدن آن عاجز می‌ماندند و در صدد مقابله یا معترض و اهانت کننده به او که عالی ترین مقام اجرایی کشور پس از امام بود، برمی‌آمدند؛ اما وی با لبخندی معنی‌دار و گاه با جدیتی خاص، از آنها می‌خواست از خود هیچ واکنشی نشان ندهند و با او مانند وی در نهایت مدارا رفتار کنند.

از قدرت عفو و گذشت بی‌نظیری برخوردار بود. وقتی در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، نیروهای مردمی بازجو و شکنجه‌گر او ـ عضدی ـ را دستگیر و به مدرسه رفاه که وی در آن مسئولیت نگهداری از سران دستگیر شده رژیم شاهنشاهی را بر عهده داشت آوردند، زمانی که یکی از یاران دوران زندان با خوشحالی به وی گفت، "عضدی جلاد" دستگیر شد، باید او را به خاطر شکنجه‌ها و جنایت‌هایش در حق زندانیان سیاسی اعدام کرد، سخت برآشفت و سخن او را رد کرد.

وی حتی حاضر نشد شکنجه‌گر خود را ببیند و در برابر شکنجه‌های طاقت فرسایی که به او داده است، با او سخنی بگوید یا از خود واکنشی نشان بدهد. شهوت حرف زدن نداشت و در نهایت سادگی می‌زیست؛ ساده اما نظیف لباس می‌پوشید، با گام‌هایی استوار و شمرده راه می‌رفت. از آغاز زندگی، مناعت طبع خاصی داشت. آموزه‌های سال‌ها دوران تدریس او در دبیرستان‌های "کمال"، "قدس"، "میرداماد" و ... فراوانند.

وی در لا‌به‌لای تدریس درس ریاضی ـ که از شدت تسلط و تبحر در ارایه آن به دانش آموزان به عنوان معلم نمونه تهران برگزیده شد، اما در مراسم اعطای جایزه خود از دست وزیر آموزش و پرورش وقت که او را وابسته به رژیمی ستمکار می‌دانست، خودداری کرد ـ از شاگردان خود می‌خواست هیچ گاه و برای هیچ چیز دست خود را پیش کسی دراز نکنند و در تأکید بر این آموزه مهم بود که در سربرگ پرسش‌های امتحان ریاضی این شعر را می‌نوشت: «دست طلب چو پیش کسان می‌کنی دراز / پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش».

در دوران اختلاف‌اندازی و کارشکنی‌های بنی‌صدر با یاران امام که امام برای اسکات از طرف‌های مقابلش ـ شهید بهشتی، رجایی، آیت‌الله خامنه‌ای هاشمی رفسنجانی و ... ـ خواسته بود برای مدتی از مصاحبه و سخنرانی در مجامع عمومی خودداری کند و با این ترفند می‌خواستند از نطق‌‌های اختلاف‌انگیز بنی‌صدر که در هر جایی که تریبونی می‌دید، از آن در راستای تضعیف خط امام و یاران او بهره می‌برد، جلوگیری کند و جو عمومی جامعه در حال جنگ را آرام نگاه دارند ـ هنگام حضور در جمع انبوه کارگران کارخانه کاغذ پارس هفت‌تپه در اطراف دزفول که بی صبرانه و مشتاقانه منتظر شنیدن صدای گرم و صمیمی و صادق او بودند، نه تنها در تبعیت از فرمان و توصیه امام هیچ سخنی نگفت، بلکه حتی در پاسخ به درخواست نماینده امام در پایگاه چهارم شکاری دزفول ـ رسول منتجب‌نیا که در این سفر افتخار همراهی او را داشت، و از او می‌خواست از حضور آن همه جمعیت استفاده کند، و دست‌کم چند کلمه توصیه و دعا کند، اظهار داشت، هرگز این کار را نخواهد کرد چون حتی چند کلمه دعا و توصیه، نوعی سخن گفتن و مغایر با توصیه و خواسته مرادش حضرت امام است.

چنان از اعتماد به نفس عجیبی برخوردار بود که وقتی در ماجرای بن‌بست معرفی و انتخاب نخست‌وزیری که مورد تأیید مجلس باشد، و بنی‌صدر که یاران همفکر خود را به مجلس معرفی کرده بود، یاران امام ـ که او را که در این زمان نماینده مردم تهران در مجلس بود، و وی را مرد عرصه‌ها و آموزه‌های سخت و بحرانی می‌دانستند و بر این باور بودند در برابر غرور و تکبرها و کارشکنی‌های بنی‌صدر، انقلاب را از گذرگاه سختی که در آن قرار داشت، به سلامت عبور دهد و به آینده‌ای روشن و مطمئن برساند ـ به او پیشنهاد نخست‌وزیری دادند؛ با انگیزه خدمت به مردم و نظامی که برای برپایی آن، سال‌ها شکنجه‌های سخت و طاقت‌فرسا دیده بود، بی‌درنگ پذیرفت.

هم در این راستا بود که دشمنان این ملت و آیین رجایی را برنتافتند و در بیست‌وهفتمین روز ریاست جمهوری‌اش ـ با آن رأی خیره‌کننده، بیش از رأی بنی‌صدر که آن همه به آن می‌نازید ـ انفجاری پدید آوردند تا به گمان باطل خویش در اراده آهنین امام و ملت، تزلزلی پدید آورند؛ غافل از آن که وی بارها در روزهای پایانی عمر خویش می‌گفت: در انتظار شهادت روز را به شب و شب را به روز می‌رساند؛ آرام و سبکبال به وصال محبوب و معشوق و معبود خود می‌رسد و شاهد مقصود را در آغوش می‌کشد. وی سرافرازانه اما مظلومانه به سوی ملکوت خویش بال و پر گشود.

 

 
 

آرشیو

درباره من

Feeds

جستجو

پیوندها

پیمایش